جایی برای قدم زدن حرفام
در عجبم از خودم...
ادم روز بله برون داداشش ..بیاد بشینه پای پی سی از بغض حرف بزنه.... عجب چیزایی داره دنیا... هوا بدجور گرفته ..باد شدیدیم داره میاد..... و من هم مثل این هوای ابری یاد میگیرم ..هر روز خفه و خفه تر بشم....
جایی که حرف زدن و گفتن احساس واقعی دوری میاره... جایی که خیلی زود ورق میخوری و تموم میشی.. نمیدونم من اینقدر کمم ...که تو رابطه ها اینقدر زود تموم میشم ... یا ورق خوردن دلم قشنگ نیست......
اونقدری از خودم میدونم که بدونم کم نیستم ...ولی شاید گفتن بعضی چیزا کمم کرده... بعضی چیزا که باور ساده بودن من رو زیر بار سنگین کلمات مطلوم نمایی برده....
یکی نیست بگه دختر .. مگه یاد نگرفتی اینجا حرف بزنی.. تو رو چه به کار آدم ها ....
آخ که چقدر کلمه قشنگی ... تو رو چه به کار آدم ها ...(این جمله پست خواهد شد..)
..دختر کوچولوی وبلاگم امروز بار دیگه یاد گرفتم بخودم سخت بگیرم.. باید بعضی چیزها رو قورت داد و درد کشید...
خدایا ..... این بغضی که الان دارم مال خودم نیست ...چون من آرزوی این روزو داشتم.....ولی این بغضه کار خودته.... خودت انداختی تو دلم .. که من لبهامو جز برای تو تکون ندم ...
واقعا بغضی وقتا لبام قهر میکنه با آدمها...نمیدونم اینهمه توجهی که این همه مدت به تک تک خونوادم و آرزوهای اونا کردم ...درست بوده.....
نمیدونم خدا این همه وقف کردن خوبه؟.... نگاههایی که بهم میشه پر از حماقت و ضعیف بودنه.. کجای این سادگی می لنگه .. کجای بودن من دو رویه است....
خدایا چرا معنی کلماتو یک جور نیافریدی ؟ چرا آوای یک کلمه هزار جور برداشت میشه.. چرا کلمات .... حرام میشن...
کاش بیان یک قانون تعریف کنن برای زدن حرفای بد....
امروز از رویهای نوشتن های دیوانه وارم است....
از لحظه های بزرگ شدن مینویسم..
از قبول کردنهای باجبار...
از کشیدن تاوان سنگین زندگی....
از قبول کردن غیر سادگی...
سخت است فهمیدن...درد دارد پذیرفتن....
بدون آنکه بخواهی میپذیری ... ذره ای دروغ ...و سیاست .. جوانه بزند.....
های به بهانه های ساختن این جوانه...هوی به هر چه مرا غیر من میکند....
وای به واقعیت هایی که باور نمیشود......
وای وای وای مولانا ..سهراب.. حافظ...زبان نوشتنم دهید .. در این سهمگین آشفته بازار کلمات ... باور واقعیت هایی را بکارم .. که دیرگاهیست فراموش شده....
خدایا مرا زبان درک کردن عزیزانم ده.... و عزیزانم را تحمل عبور من دیگرم...
پرانتز نوشت:::
روبروی خونمون بید مجنون داریم... باد آشفتشون کرده ... خودشون رو مدام میکوبن .. باد کندن میخواد ...ولی سفت چسبیدن به کف جلوی خونه ما......
درختان بید مجنون روبروی در همچنان وفادار من ماندند...
و وبلاگم که بین همه این شلوغی منو تو آغوش میگیره..... من تو این یک سال نوشتن به جایی میرسم که ببینم ... با غیرامسان آرامتر میگیرم .. تا باورها و اندیشه هایی که مدام باید سینه سپر کنم و دفاع ... تلاش.. جنگ.... برای چه .. برای اینکه امسان خوانده شوم...
ا...ن...س...ا....ن
چند حروف بی آوا .. و خشک ... که شکستن..رفتن..غرور ... در همه بین حروفهایش بیداد میکند... کجای این حروف ..مهر جای میگیرد.. طنین این کلمات کو... انگار خوبترین ها هم تبعیدن ... در کالبد این کلمات خشک قرار گیرند...
وای وای وای.. خدا...خالی نمیشم.. امروز این جا با این وبلاگ فقز برای تو زمزمه میکنم ...
خستم از خودم ... از این همه کنار کشیدنم از انسانها.....
امروز...
همنوا با پریشانی بیدهای مجنون .. سینه سپر میکنم....
چشمهایم را میبندم....
ذره کوچک امیدم را مخفی میکنم.....
دلم را فریاد میکنم برای تو ...
که مرا دروغ آفرین...
مرا سیاست بکار...
مرا غیرت بی اعتنایی بده.....
خالی نمیشم...
خدا!
میدونم حرفام چرته ... این پست تخلیه الکتریکی کلمات منفی..
همیشه این جمله سهراب درونمه
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد............
چقدر افتادم تو گرداب روزمرگی ها.. روزی همینجا هی به دوست داشتنی های زندگیم هشدار میدادم و قول میگرفتم که تو روزمرگی ها خفه نشن... حالا بماند که قول دادند و وفا نکردند...
ولی چقدر یادم رفته یادم باشدهایی که توی خلوت هایم مدام و مدام تکرار کردم و منی که الان هستم رو ساختن.. منی که یاد گرفتم به عیمقترین هام برم.. منی که همینجا پای نت... پای همین کیبورد ..پای همین مانیتور.. پای همین کنج اتاقم... پای همین دیوارهایی که بی اعتنا از کنارشون رد میشم ...بزرگ بشم....... وسیع باشم
وقتی تو محیط دانشگاه قرار گرفتم تونستم وسعت دنیای خودم رو وجب کنم با دنیای دیگران
یه حسی همیشه بهم میگفته ...که درست رفته بودم.. ولی چی شد ... کی شد؟ چه کسی ..این یادم باشد ها رو ازم گرفت؟؟؟
کی اینقدر بهم قدرت داد که جرات پیدا کنم کم خلوت کنم... کم سر بزنم به ته دلم... چی شد همه لحظه های آرامشو گرفتم ....درست در جایی کاشتم که لحظه هام اسراف و اسرافتر میشه
.... درسته.. درسته دنیام باندازه وجب های همه کوچک شده.. درسته .... قرار لحظه هام بهونه گیر شدن.. درسته آرامم ...درد میکنه...
ولی هنوز یک من هست.. هنوز یک قطره از من تمام نشده... شاید جرعه ای برای نفس کشیدنم باشه.. شاید این اندیشه ..این پست ..این حال و هوای الانم... نور همون یک قطره باشه... فقط کافیه خودمو حاصلخیز بزرگ شدن بکنم

شاید تا وسیع شدن راهی نباشه ...
ولی وسیع بودن اقتدار میخواد...
آره ..درسته .. باید دنیامو وسیعتر بکنم.... باید ببینم چند قدم خدا توش جا میگیره...
هی دختر! میدونم شاید هنوز اسیر لحظه ها باشی...
ولی تو هر اسارتی خدایی هست..... و صدایی که باعث فکر آزادی میشه...
اگر توان رها شدن از اسارت رو نداری...
فقط صدا کن.... صدا کن... خودت رو ... آرامت رو ... بهانه های خوب وبدنت رو ... و یادم باشد های ساده ات رو.....
یادم باشد لبخند بزنم...
یادم باشد شعر بگویم..
یادم باشد.... بنویسم..
یادم باشد تلاش کنم..
یادم باشد دست بکشم روی غبار پنجره ای که هر روز از آن به فرداهایم مینگرم
یادم باشد ... لحظه هایی هم نگران نباشم
یادم باشد... گلهای سفید کوچک را فراموش نکنم
یادم باشد.... دخترک شاد درونم را هر روز رنگ کنم
یادم باشد مداد رنگی هایم تمام نشوند....
یادم باشد بعضی روزها هم که شده برای هیچ کسی نباشم...
یادم باشد یادم باشد های دیگری هم هست.........
هیچ وقت خالی نمیشم از نوشتن...حرف دارم ..حرف ......
بعضی وقتا الفبارو هم کم میارم.................................
وقتی یه چیزی رو نمیدونم کلافه میشم...
..از اون بدتر اینه که هی چیزی کش پیدا کنه...و این ندونستنه بزرگ و بزرگتر بشه... و هی خودش بکوبه به لحظه هام....
و از اون هم بدتر اینه که یه ذهن شیطون داشته باشی ..که مدام به چیزهای جدیدتر فکر کنه ..بدون اینکه قبلی ها رو حل کنه..... اینجاست که باید برگردی و با ذهنت رابطه ای متعادل برقرار کنی.... رابطه ی بین عمل و فکر......
بعضی کم فکر میکنن و کم عمل میکنن
بعضی ها هم باندازه فکر میکنن و به همون نسبت هم عمل میکنن
بعضی ها هم آتشفشان فکرن... تو این شرایط اگهه عمل کردن ضعیف باشه .... چی میشه؟؟؟؟ میشه آشفشان و همه چیزو میزنه خراب میکنه....
خب این وسط نمیشه فکر رو کنترل کرد... چون نمیتونی ورود ایده های جدید رو بگیری... میای آرووم ثبتشون میکنی .. ولی بازم ایده های جدید نمیذاره حتی به ایده های نوشته قبلیت سر بزنی ....... واییییی
برای این وضع یک مدیریت خوب میخواد...
مدیریت چی نمیدونم.. فکر ...کار... لحظه .. خودم.... و کلی چیز دیگه
بعضی وقتا میگم کاش چندتا از خودم کپی میگرفتم تا اونا نصف بادکنکای ندونستنم رو نگه دارن....
مشکل دیگه اینجاست که من هیچ کدوم از بادکنک ها رو رها نمیکنم...
میدونم.... لازم نیست بهم بگین ..تو نمیتونی همشو نگه داری .... تو باید انتخاب کنی.. تو باید ....
بابا من بادکنکامو دوست دارم .... میدونم سخته نگه داشتنشون...
وای خیلی گیجم ... اصلا نمیدونم براش خودم مینویسم یا وبلاگ........
ولی اینجا باشه میام میخونم....
نمیدونم بادکنکامو رها کنم و غرق در لذت یک اسمون پر از بادکنک باشم و فقط با چندتا بادکنک مهم رو نگه دارم...؟؟؟
یا از خودم کپی بگیرم؟؟؟
....... میدونم که هیچی نفهمیدین....
حکایت عجیبیست رفتار ما
خداوند میبیند و میپوشاند ولی مردم نمیبینند و فریاد میزنند
.... یکی از نشانه های بزرگ شدن اینه ..که چیزهایی رو به چشم میبینم که چشمان کوجک من قادر به لمس کردن آنها نبوده...
ای وای خداااا...منه 21 ساله .... منی که ادعای بزرگ بودن دارم ..الان ..این لحظه ...مقابل نیروهایی که دست خودم نیست ..به زانو در اومدم...مقابل حرفهای بیخود...غیبت....آخه چطور میشه با حرف زندگی یکی رو خراب کرد..حرف ..حرف ..حرف...
حالا که نگاه میکنم میبینم و میفهمم چرا همه چی رو همون اول نشونمون ندادی و نفهموندی ..چون همون لحظه های اول دنیایمون از پا در میومدیم....
ولی منی که الان 21 سالم هم هست طاقت شنیدن و فهمیدن این حرفها رو ندارم....
بذار بنده کوچک تو باشم...بذار کودک بمونم..نمیخوام از این دنیا یاد بگیرم.... تحملشو ندارم ..مقابل این همه واقعیت خفه میشم...
بذار گول بخورم و اینجوری تصور کنم که همه خوبن و همه مهربونن...
خدایا.. خدایا....گوشام درد میکنه ..از شنیدن چیزهایی که اصلا فکرشم نمیکردم....
.....................................................متنای بالا خدا نوشت بود ولی اینجاشو با شما میگم تا برای خودم بمونه...
چیزاهایی که فکرش رو هم نمیکنی یکهو تو زندگیت عین یه غده پیداش میشه.. یادم باشه خوب زندگی کنم تا این غده ها زمینه رشد کردن تو دنیای منو نداشته باشن..
یادم باشه ..مسخره نکنم...حرف بد نظزنم...غیبت نکنم...یادم باشه .یادم باشه قضاوت نکنم..یادم باشه ... اعتماد نکنم..یادم باشه انسان باشم... تا مهربونیم و سادگیم معامله قضاوت های بیخود نباشه....
این نشونه ای از بزرگ شدن بود..چیزی که من باید میفهمیدم و درک میکردم و حتی یاد میرفتم برای فردای فرداهایم تا درست برخورد کنم
یاد گرفتم بعضی چیزا خیلی درد داره..خیلی
دعا میکنم برای همه ...همه ..همه
که وجود آدم های سخن چین و زود قضاوت کن .... از محیط و دلتون دو ر باشه
آمین
اومدم دانشگاه.. روی تختم...باز صدای گنجیشکا آروم میکنه...
دیشب فکرکنم 3 بود خوابیدم....
پر از ..... شب عجیب ..سخت... از اون شبایی بود که بزرگ میشی.... بعضی وقتا این بزرگ شدن درد داره...
بعضی روزا بی بهونه خسته ایم.... بین خستگی غرق میشیم....
امروز صبح هنوز اثرات بد دیششب مونده بود.... چشامو باز کردم باورم نمیشد صبح شده.... حوصله دانشگاه و نداشتم...ولی اومدم ...همیشه صبح نماد حرکت بوده..وقتی بیدار میشیم میدونیم که باید حرکت کنیم...
باید میومدم....ولی خیلی سخت جمع وجور شدم....ارومم ومیدونم که توی تعادلم..دارم برای موازی شدن میجنگم ..برای در تعادل موندن..... فاصله سخته
ولی اگه به قیمت بودن بودن همیشگی باشه ارزش داره..
..چه کلمه قشنگی ..لذت موازی بودن................(این موضوع حتما پست خواهد شد)
وای خدای من این توهستی که از طریق این وبلاگ منوبغل کردی.... این وبلاگ داره باهام حرف میزنه... فقط تنها بودمدلمخواست بنویسم. این حرفها خودشون یهواومدن....
هیچ باورم نمیشه منه بی منطق تونستم قبول کنم
تجربه جالب بود برام
اخیششش...میرم سرکلاس با یه دل قشنگ
خدایاجونم شکرت....
بازم فردا میخوام برم خوابگاه ...
این هفته نرفتم دوچرخه سواری..فقط خونه بودم...لعنت به این درس....
تو این روزها و تو این فصل دوست دارم من باشم و دوچرخمو ... یا یک کتاب .... با یک دشت که آخرش خدا باشه.. خدا باشه و خدا...و سکوت....

دلم یه مسیر طولانی میخواد تا برم و سبک شم ... و کمی واسه خودم فکر کنم....
درس و دانشگاه مفیده ... خوبه... علمه.... ولی به قیمت قربانی شدن لحظه های قشنگ
...... امیدوارم ارزششو داشته باشه......
دعا کنین این هفته خوب باشه ..بتونم تحملش کنم....
همیشه چیزی برای خندیدن هست
بعضی وقتام که میام قهر کنم..دلخور شم.. اخم کنم... یچیزی میاد میزنه میخندوه.. منم که نمیتونم جلوی خندمو بگیرم...
حتی لحظه هام دوست ندارن دل من قهر کنه .. اینجور یعادتشون دادم.. که نمیتونن فکر قهر کردنو با خودشون بکشن
نمیفهمم پس کجای کار ایراد داره.. که چیزای رو که نمیخوام میشنوم ؟ چیزایی رو که نمیخوام پیش میاد؟؟؟
....... هیچ نمیدونستم فاصله تصمیم هام اینقدر کمه .. فاصله تصمیم هایی که برای دلخور شدن میگیرم.. دست خودم نیست که بعضی چیزا ته دل آدمو میسوزونه و ناراحتم میکنه..بعضی وقتا . چیزی که حقم نیست..و انصاف نیست .... پیش میاد......
چقدر زود فراموش میکنم .. نمیدونستم آلزایمر دارم
مهم نیست .... منکه میخندم.....
چیزی درون من است که نه شکل میگیرد؟..نه تمام می شود .. نه میسوزد.. نه آب میشود.. نه ورق میخورد... فقط تغییر میکند .. مدام تغییر میکند....
نه میتوانم با دستانم بگیرم .. نه میتوانم آزادش بگذارم... نه حرف میزند.. نه گوش میکند.. فقط نگام میکند و نگاه برمیگیرد...
خدایا چه به من داده ای که نه توان رامش را دارم .. نه توان رهاکرنش.. نه میمیرد .. نه شکل میگیرد....
مرا پر از ناشناخته هایی است ... که توان یافتنش نیست
نه لحظه هایم قرار دارند.. نه این درون سرکشم...
میگرید .میخندد....های و هوی..... آخر این جنون کجاست.. پای کدامین سرزمین عشق؟
به کجا ..تا کجا .. تا کی ... تا چه.... نمیدانم... دلیل آرامشت چیست دیوانه!!!!!!!!!!
تعادل رو نگه دار.. و دنیا و قانون های اونرو برای خودت تکرا و تکرار کن ... هر چیزی رو که اتفاق میافته بپذیر..وقتی قبول کنی از تو عبور میکنن...وقتی بخودت بگیری ... زیاد و زیادتر میشه...
اعتدال رو نگه دار.. و خودتو دور از عبور آمد و رفت هایی بذار.. تا یه وقت بهت طعنه نزنن.. از رفت وآمدهایی زندگیت لذت ببر و بپذیر..
بگذار لبخندها خاطره دنیات شوند.. نه حضور دائمی شان...
حضور زیاد .. ماندن همیشگی ...دل خستگی می آورد............
آگاهی لبخندت رو پیشه نگه دار... بهترینم
وقتی ناراحتی پروزا کن.. نه بگذار لبخندهای تلخ .. دلهای دور... حرفهای دو پهلو.... طعنه هایی از بهانه های ندونستن... روی شونه هات بشینه
اینها خستگی های جزئی هستند... پرش های الکی و پوچی که پرواز تو را کند میکند
یادت نره 2 تا بال داری... دور شو .. از هز چی سنگینی می آورد... با بار سنگین نمیتونی اوج بگیری......
گذشتن .. فراموش کردن...گذر..گذر ...گذر...عبور.. عبور.. عبور
اینا چین تو کلم ؟
دقت کنید؟ نمیگم دوست کیست؟.. میگم دوست چیست؟؟
وقتی میگیم دوست کیست داریم ویژگی که یک شخص باید داشته باشه رو بیان میکنیم...ولی وقتی میگم دوست چیست چیزی فراتر از اونه....
همه ما یک شخصیتی داریم...و توی این شخصیت یک نکته بارز داریم.... نکات ریز و درشت شخصیت مارو میسازن ...حالا چه خوب و چه بد... لابلای این نکات ...یک چیزی هست که من رو تعریف میکنه ..یا اینطور بگم ..من بیشتر اون حس رو بروز میدم... یعنی نقطه قوتم ..نه نقطه ضعف.... همین نقطههست که میگیم فلانی خشکه.. بااحساسه...منطقیه... محکمه... سسته... صادقه...رکه.... و ..و ووو و های زیاد!!
خب مسلما ما نمیتونیم همه اینا باشیم یک فرد نمیتونه کاملا منطقی باشه ...و احساسی هم باشه..اینا رو قطبه کاملا مخاطب هستن
همه تو جریان زندگیشون..به چیزی بیشتر اهمیت میدن...بعضی ها منطقشون رو روز به روز بزرگتر میکنن...بعضی ها دست منطقشونو شل میگیرن و تارو پودشون میشه احساس ..احساس..احساس..(مثل من)...بعضی ها سعی میکنن همیشه درست باشن.. شناخته نشن...بعضی ها خویشتن دار نیستن...
اینو میخوام بگم که شناخت دیگر حس ها و حتی رسیدن به اون در شرایطی کههیچی ازش نمیدونی میتونه سخت باشه....
و اینکه یک بعدی بودن خوب نیست..باید یاد گرفت از هر حسی بجا استفاده کرد تا به تعادل رسید ..اونوقته که همه چی خوب میشه و من به اون لحظه ها میگم wheeling life ... وقتی در تعادلی چرخ زندگی خوب میچرخه....چرخیدن چرخو که دیدین؟ چقدر قشنگه؟؟؟

و اما برای رسیدن به این تعادل ..باید حسارو بشناسی... برای شناختن حس ها دوست بهترین چیزیه که داری...دوست چیزیه که میتونی باهاش به تکامل برسی.. یک دوست خوب چیزیه که باعث میشه تو در تعادل باشی یک دوست خوب باعث خوب چرخیدن تو میشه... تا حالا با دوستاتون چرخیدین؟؟؟

احترام به همه دوستها واجبه ولی اینکه بتونی دوستانی پیدا کنی که بتونن حسهای تور متعادل نگه دارند و تو هم از ابزار واحساسی که داری بتونی اونهارو بارور کرده و یک بعد جدیدی بهشوننشون بدی ...میتونی خیلی قشنگ بچرخی... بعضی وقتها ..تو بعضی موقعیتها ...با کسانی آشنا میشیم که علی رغم همه خوب بودنشون تو پازل چرخ ماها قرار نمیگیرن.. وقتی کسی رو دوست داری معنی این نیست که میتونه چرخ تو رو راه بندازه ... میتونی توی دنیات داشته باشی ...ولی اگه این دوست داشتنی چرخ چرخیدنتو مختل کرده چی ؟؟؟ نمیگم از قصد بعضی حسها هستند که مکمل و متعدل کننده ما نیستند ...
وای نمیدونم چجور بهتون بگم ...... این پست یهو اومده ...تا حالا هیچ مطالعه ایی نداشتم ...حتی فکر هم نکردم .. سخته بتونم کلمه کنم براتون...
فقط آرزو دارم خوب بچرخین

روز سشنبه مورخه 5 اردیبهشت 91 در دانشگاه آزاد حضور پیدا کردم با دوستام برا ی تدفین 2 تن از شهدای گمنام...
نمیدونم چرا رفتم...چون باندازه دوستام مذهبی نیستم ...نمیگم هیچی حالیم نیست ..ولی باندازه اونا به این موضوع ها فکر نمیکنم... فقط در حد معمولی ...هیچ وقت با این موضوع ها درگیر نشدم ...یعنی پیش نیومده که درگیر بشم...دوستام خیلی پای بند به این چیزا هستن.... ولی من هم ته دلم احترام خاصی برای خیلی قائلم ...
خلاصه ..با دوستام رفتیم .. انصافا حال و هوای خوبی درست کرده بودن... دو تا جایگاه داخل مسجد دانشگاه درست کرده بودن برای تابوت ها ... و ورودی دانشگاه تا کسجد رو پرچم زده بودن...جلوی بسیج دانشجویی نمادی برای دیگر شهدای گمنام دانشگاه درست کرده بودن....هنوز شهدا رو نیاورده بودن .. بیشتر دانشجوهام در کلاساشون بودن... فقط چه های تدارکات در تکاپو بودن .. قدم زدن تو این حال و هوا خیلی خوب بود....
بعد از مدتی با میکروفون اعلام کردن همه تو ورودی دانشگاه حضور پیدا کنند.. تو ورودی دانشگاه پسرا و دخترا که چفیه انداخته بودن رو شونه هاشون... و مسئول ها گل پخش کردند برای همه...همه به خط شده بودن... و منتظر... همه اونایی که اونجا بودن شاید زیاد مذهبی نبودند.. ولی همه آروووم بودن .. و با سکوت منتظر وایساده بودن تو اون گرما..وقتی شهدا رو آوردن همه گلها رو روی تابوتاشون گذاشتن.. قشنگ بود تا حالا این جو رو از نزدیک تجربه نکرده بودم.. یکی از دوستامون پدرشون شهید هستند... بیشتر مراقب اون بودیم ..منم براش از مراسم فیلم برداری کردم...
دانشجوها تابوت ها رو تا جلوی مسجد دانشگاه بردن... همه کلاسها تعطیل شده بود... تا برسیم جلوی مسجد تقریبا همه جمع شده بودند.. اونجا من هم فرصتی پیدا کردم تا یه عکس بگیرم برای وبلاگم ... نمیدونم چرا تو حال عکس گرفتن نبودم.. بیشتر دوست داشتم نگاه کنم..تا اینکه به فکر عکس گرفتن داشته باشم تا تو وبلاگم ثبت کنم
بعد از اینکه تابوتها در جایگاهشون گذاشه شدند.. دانشجوهایی دور تابوت ها جمع شدند و ... بعد مداحی و سخنرانی هایی شد.. و بعد بردند که به خاک بسپارن ولی چون ما کلاس داشتیم و خیلی هم شلوغ شده بود تا اخر مراسم رو دنبال نکردیم و نتونستیم جلوتر بریم...
ولی همه اینها یک طرف وقتی تابوتها در جایگاهشون گذاشته شدند .. و همه جمع شدند.. همه سکوت کرده بودن ...جمعیت زیادی بود
بودن کسایی که دوست داشتن حرف بزنن... و سرشون رو روی تابوت گذاشته بودن و نجوا میکردند.. و بودند کسانی که خیلی دور وایساده بودن و در سکوتشون شاید حرف میزدن... و شاید مثل من مبهوت احترامی شده بودن که اون لحظه همه جا رو فراگرفته بود....
سکوت اون جمع..آروم استادن و اون همه احترام خیلی با ارزش بود ..برای آدم هایی که شاید خیلی از این مسائل دور باشن ولی اون روز .. همه مشترکن برای ادای یک احترام جمع شدند.. برای تنی که خیلی سالها پیش خوابیده ..برای کسی که هیچ نمیشناسنش..
چی باعث میشه این همه احترام بوجود بیاد؟چی باعث میشه همه اونایی که نظرهای مخالفن هم در سکوت با احترام بایستند.. چی باعث میشه که هیچکس بخودش و نگاه دلش اجازه خیس شدن باورهاشو نمیده؟؟؟
به احترام همه انسانهای پاک و لحظه های پاک
طبق معمول آخر هفته های پر از آرامشم رو شروع کردم ...
توی خونه ... توی اتاقی که پر از لحظه هایی که الانه منو ساخته و نگاه مادری که نفس لحظه لحظه های من بوده... و حضورش که تنها بهانه جوانه زدنه من بوده.....
همین که حس میکنم نزدیکشم ...پر از آرامش میشم ... محیط بیرون و هه چیش خستم میکنه ... خوشحالم که خونه ...مادرم ... دلیل آرامشمم هستن... اینجور موقع ها قرص میشم برای نوشتن
این لحظه ها ..میشه وسیع بودن ..وسیع شدن... رو احساس کرد...این یعنی چی؟
این یعنی اینکه موقعیت هایی هست..آدمهایی هست... که چارچوب فکری تو ..محدوده دنیای تو .. رو بزرگتر میکنن...نمیدونم تا حالا حس بزرگ شدنه درونتون رو احساس کردین یا نه؟
ولی حس قشنگیه ..همیشه وسیع شدن و بزرگ شدن حس خوبیه ... وقتی وسیع میشی ..رها میشی..در قید و بند نیستی ... و چیزهای مادی و کوچک نمیتونن تو رو در بر بگیرن... وقتی زیاد بزرگ میشی ..باید چیزی بزرگتر تو رو فرا بگیره..... اینجوری میشه چیزهای کوچیک نمیتونن به تو وصل بشن و میافتن ... چیزهای کوچیک اویزونت میشن ... نه تو آویزون چیزهای کوچیک...
ا هفته است به احساسم اجازه رشد کردن دادم... به فکرم اجازه پرواز دادم ..
حس قشنگی رو تجربه میکردم ولی اسمش رو نمیدونستم ... 2 روزه یک کتابی رو شروع کردم به خوندن .. تا اینکه دیروز تو اتوبوس این کلمه رو پیدا کردم ..وسیع شدن
.... ولی میدونم که این کلمه و احساس شاید پست های زنجیرواری بشن(پست زنجیرو که خوندین؟؟) پس دست سکوت میگذارم رو سطرهای گفتنم ... تا پستهای بعدی
و اما آدم هایی که وسیعت میکنند رو بنویس....
لحظه هایی که بزرگت کردند رو هم بنویس......
این روزها خیلی دلم از خوابگاه و دوستام میگیره .. از محیط دانشگاه
ادعا نمیکنم ادم بزرگی هستم ولی شاید ته دلم قبول کردم در قید و بند این چیزها نباشم...و وقتی راه رفتنمو کند کردن تا به دنیای خودم برسم.... دلگیر میشموای نمیدونم چجوری بگم..... ولی اونقدر این محیط با همه چیش برام کوچیکه که از اینکه سعی میکنم اونجا ...بین آدمای اونجا جا بشم ..خسته شدم.. شونه هام درد گرفته
| Design By : Pars Skin |