جایی برای قدم زدن حرفام

بای من روزها معنی زیادی داشتند .. چون کتاب عزیز و خوشگلم من و زمستان هر روز باهام بود .. و با هم هر روز رو ورق زدیم و نسبت به نیمه اول سال خیلی بهتر بود...

امسال ... سال سختی بود .. راستش نمیدونم بگم سخت... نمیتونمم بگم خوب! ..چون واقعا یه جاهایش بد بود.. خیلی بد .. خیلی کابوس...

امروز روزیه که باید برگردیم به اول اولش نگا کنیم ببینیم چطوری اومدیم .. این همه مدت پیش خودم فکر میکردم خیلی بد بوده... ولی دقیقتر که نگا میکنم خیلی بزرگ شدم از نظر فکری و احساسی ... یک پوسته جدیدی برای خودم پیدا کردم.... خیلی جالبه که اونقدر امسال برام دیر گذشته که فکر میکردم خیلی وقته این وبلاگو دارم.. ولی این وبلاگو امسال درست کردم و نمیدونم  خوب یا بد .. هر چی که دلم گفته توش نوشتم ..شاید بیشتر نوشته هام از زبون یه دل خسته بوده ..ولی خب... دله دیگه 

باید امسال بهش برسم تا یه فضای شاد از بودن ها بسازه

بعد... چندتا دوست خوب پیدا کردم که خیلی برام عزیزن.. اره بابا شما رو میگم دیگه.... همین دوستای مجازی که چیز زیادی ازشون نمیدونم  ولی باندازه دوستای واقعی ام قبولشون دارم..

وای که نیمه اول امسال خیلی سخت بوده ها.... اخه من تابستان امسال کنکور دادم و تونستم سراسری قبول شم و از دانشگاه خودم که غیرانتفاعی بود انصراف دادم و مفت داریم درس میخونیم ... اینجاش خیلی بهم حال داده.... و خدارو همینجا شاکرم.... و هر وقت که یادم می افته هم شکر میکنم فراوون .. اینم یه چنگ کوچولو بود که  پیروز شدم ولی دقیقا دقیقا دقیقا تو اون روز یه خبری بهم رسید که شد غصه من تا به امروز.... خب دیگه چکارش میشه کرد... الان بزرگ شدم و تونستم هضم کنم ..البته یکمی! شایدم ادای بزرگا رو درمیارم که فهمیدم ..هر چی بابا! بهرحال من تو اون روزا اونقدر منگ بودم که نتونستم خوشی و شیرینی قبول شدنم رو حس کنم و اون ترم رو خیلی خیلی سخت گذروندم.... دور از خونه .. محیط جدید .. ادمهای جدید... و .... مشکلاتی که ... عجب روزایی بود!!

نمیدونم  اون یکی 21 ای ها چقدر دغدغه دارن.. ولی  دغدغه سال 90 برای سنم زیاد بود.... این عبور زیاد و خشن برای 21 ایی من خیلی سخت بوده.... و کمی بی حوصلم کرده ... کمی ÷یچ باورهام و ارزشهام و انگیزه هام شل شدن.. ایشاالله تو سال جدید روبراه بشه

و بتونم مثل قبل  پرشور و با عشق بنویسم...

نمیدونم دیگه چی بگم.... تو نیمه دوم سال هم جشن پاییزی خیلی قشنگ بود.... وپر از خاطره...

چیزی که الان موقع اذان مغرب اخرین روز سال منو همراهی میکنه برام جالبه اینکه .. یه فرازی تو این سال داشتم که تونستم خیلی از بدی ها رو تجربه کنم .... بعضی ها میگن باید بدی ها رو تجربه کرد تا قدر خوبی ها رو دونست....

ولی منی که عبور تجربه های بدی بودم براتون درک و آگاهی رو تو سال جدید و روزهای آیندتون آرزو میکنم  تا  هیچ عبور بدی از لحظه هاتون نداشته باشین...

منم این عبورها رو به فال نیک میگیرم  و سعی میکنم بعنوان یک حکمت بهش نگاه کنم

و نکته مهم اینکه کلی حرف نگفته با خیلیا دارم...نمیدونم چرا امسال هیشکی برای من وقت نداشت.....  و باعث  تلمبار شدن کلی نگفته در  من شده... که 3 نفر از دوستای گلم هستن ... نمیدونم شاید من براشون خیلی کوچیک بودم ولی خب برای اونا هم ارزو میکنم  سال دیگه وقتهایی برای  صرف کوچولوهای زندگیشون ایجاد بشه

براتون آگاهی ..... آرامش و عشق ارزو میکنم

سال نوی همگی مبارک دوستای گلم

 

راستی  اینم برای دوستای خیلی ویژه ام .. علی .. لیلی سا... ماریلا... نهال... یاسر.. اشکان.. امین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

 

 

عید                                                                                              دقت کردین واپه عید چقدر سنگین شده؟  نمیدونم این واپه رو میشنوین چه حسی دارین؟ طبیعتا من هم باید حس خوبی داشته باشم ولی الان که فکر میکنم میبینم همه دارن بد تصویرش میکنن... شلوغی بازار... و صحبتهای مردم .. و گرونی و ... آخه چرا باید عید حتما لباس نو بخریم؟ کفش نو؟ آحه مگه این کفشا چشونه ؟ چون تکرارین؟  ای بابا..  آخه عید به چه دردم میخوره... اسراف اسراف اسراف.... همه چی اسراف.. خریدای بیخودی.. خوردنی های بیخودی.. و فرصت به این خوبی که بیخودی تلف میشه چند سالیه عید برام رنگ و بو نداره.... امسال خودم رنگش میکنم... ولی هنوز رنگامو نخریدم... دوستای وبلاگی کمکم کنید .. یک عید رنگی بسازم...............

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بغض شب.. دقت کردی چه کلمه ایه.. خیلیا دارنش ولی من نها کسیم که براش اسم گذاشتم.. اونم بعد از این همه مدت...هوووومم...

این بغضا جورواجورن.. بغض برای نوشتن.. بغض برای گریه کردن.. بغض برای خوابیدن.. بغض برای شروع شدن.. بغض برای تموم شدن.. بغض برای دلتنگی . بغض یه دیدار.. بغض معمولی..

ولی من بغض سکوتم باضافه کمی نوشتن....

امروز 27 اسفند... وقتی داره بهار میاد چنان سرمایی شده که تو خود زمستونشم ندیده بودیم.. صب پاشدم از همه جا قندیل اویززون بود باور کنین.... ولی من و کوچولوم شروع کردیم به بازی

اینم آدم برفی هامون


این حرفا رو بیخیال .. داره تموم میشه..... نمیدونم پایان براتون چه معنی داره.. خوشحال میشین یا ناراحت؟

بعضیا خوشحال میشن و بیقرار رسیدن و شروع دوباره هستند.. بعضیا تو همون تموم شدنه میمونن.. گیج و گنگ....

حالا که 21 ساله ام میفهمم با اینکه همیشه برای شروع کردنام برنامه ریختم ولی بغض تموم شدنم.. امسال نذاشتم رفتن ها و جریانی که همه دارن منو هم با خودش ببره... باید اعتراف کنم موج غریب و سنگینیه.....

من تموم شدنهامو لحظه لحظه بهار میکنم

آخیش شاید درد همین یه جمله قشنگ بود که دلمو درد انداخته بود...بعضی وقتا این جمله های ته دلیمو خیلی دوست دارمبغل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

غمـگـیـنـم !

همــاننـد ِ مـــادری کـه

کــودک ِ بیـــمارش بـا لبخــند بـه او می گـویـد :

امســال ؛

سین ِ هــشتم ِ سفــره ی مــا

ســرطان ِ مـن اسـت !!!



منبع : کلوب

به امید شفای همه بیمارهای سخت....

مگه باید همیشه که عید میشه از گل و سبزه و ماهی بنویسیم ؟؟

امسال نه برای خودم دعا میکنم .. نه برای خانوادم.. نه برای روزهای دیگه ام...

گفتنش هم سخته...!!! برای بچه های سرطانی

برای بغض مادری دعا میکنم که  سر سفره عید باید بخنده ... اما خدا میدونه تو دلش چی میگذره .. عید برای اونا چه مفهومی داره.. اینجور آدما از جنس دریان .. و سکوت همیشگی خدا توی لحظه هاشون حضور داره...

فقط حسم رو نوشتم هیچ ادعایی برای درک کردن این آدمها ندارم ... هیچ ادعایی....

این نوشته اونقدر  آدمو تحت تاثیر قرار میده که مات و مبهوت به عید نگاه میکنم

بد نیست امسال به عید جور دیگه نگاه کنیم

مخاطب این نوشته های من.. ببینید ؟ اینا سختیه یا چیزی که شما مدام  تکرار میکنید و می گید خسته شدیم .. و ...

یا اونایی که برای یک عید پولهای الکی خرج میکنید ..اگه هنوزم تو آخر سال قلک میشکنید.... هشت سین آخر یادتون نره

یا حق

 

اینم بگم حق کپی ندارید از مطلب .. میتونید لینک کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

و اما روزهای آخر زمستان و من...

منی که پر از نگفتن آغاز شدم و پر از نگفتن نیز این روزها رو طی میکنم...

و اما تو این روزهای آخر خودمو دارم میتکونم ... و اینکه یک مرض جدید در خودم کشف کردم

مرضی بنام بی حوصلگی......

مرضی که همه بعدهای حرکتی منو فلج کرده.. فکر کردن.. عمل کردن.. ورزش کردن.. نوشتن .. نقاشی کردن.. گوش دادن.. خوندن... وایی

خانوما و آقاهای دکتر نسخه بپیچید لطفا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

خدایا سلام..... نمیدونی امروز چی شده!!!!!....

امروز دیدمت... امروز لمست کردم....امروز دیدم که بهم  نگا کردی لبخند زدی...

خدایا تا حال نشده بود اینقدر ارووم ببنمت

امروز دیدم که تو تکرار و تکرار شدی... و تو یاد من و اونایی که اطراف من بودن رنگ شدی

خدایا تو امروز بالای کتابای زبان فنی تکرار شدی...

من دیدمت....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

هستم در خدمتتون ولی درگیر وبلاگ خونه تکونی ام.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اسفند

اولین روز دل انگیز ماه اسفند

هر لحظه مطبوع تر از لحظه پیش

گویی در هوا موهبتی نهفته است

 

ماه اسفند از راه می رسد...اخرین نفسهای زمستان و اولین نجواهای بهار ..همراه طبیعت  روح ما به آرامی از خواب بر میخیزد  از رخوت دیرباز زمستان رویشی دوباره شکفته اند..... در اعماق وجود خویش جاری شدن امید را حس می کنیم.... خا ک باغ درونتان را زیر و رو کنید. در این ماه می خواهیم بذر دومین اصل مواهب زندگی را در خاک حاصلخیز روحمان بنشانیم

دوستای گلم با اول اسفند به استقبال  خاطره های قشنگمون اومدم تا آخرین ماه  سالمون پر بار از لحظه های دوستیمون باشه....

به امید  ماندگار بودن همه مهربونی های دنیا .. به امید وسیع بودن اسفندتان....

تقدیم شما دعای اول اسفند

خداوندا به ما توفیق ده تا چیزایی را که قادر به تغییر دادن  آنها نیستیم با آرامش بپذیریم

به ما جرات ده چیزهایی را که باید تغییر کنند دگرگون سازیم

و نیز عقل و خردی که این دو را از یکدیگر بازشناسیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin