جایی برای قدم زدن حرفام
یلدا...
یلدا شاید شروع باشه برای تو . شاید جشن باشه...
شاید بیقرار رسیدن شب باشی.. شاید انتظار غروب باشه
چقدر زل میزنیم به اومدن یلدا... ولی من همیشه دلتنگم
شاید دلتنگ رفتن پاییزه... چقدر رنگ.. چقدر برگ.. چه جشنی تو دل این وبلاگ جا گرفت.. ولی برای یلدام هیچ کاری نکردم ..از دوستام هیچ خبری ندارم... نه نهال .. نه علی.. نه لیلی... خیلی وقته نیستن
عجب یلدای تنهایی رو شروع میکنم... درسته که تنهایی شروع کردن ملاک تنها بودن نیست .. همینکه یادها بهم گره میخورن کافیه!
ترس گم شدن و از دست دادن رنگ رنگ پاییز .. سکوت سر.. هوای نارنجی
دلم تنگ میشه ولی..... باید یلدا رو دوست داشت....
و یادمم نمیره که تو جشن پاییز ی گفتم...
فصلها را خاطره ها می سازند
فصل ساختن زمستونه!! ساختن یک زمستون صاف و سفید... وقت قاب کردن لحظه های سفید برفیمون... و ثبت کردن خاطره همه آدم برفی های دنیا....
آخ که یکم خالی شدم .. خوبه که فصل فصل زندگیمون رو بجا بپذیریم و ا زاین به بعد برای ساختن خاطره های برفی مون آماده بشیم
خدای من..
خدای خوب و مهربون
در سردی یلدای قشنگت...
گرمی و محبت خونواده ها رو بیشتر کن..
خدای بزرگم ... کمکمون کن تا گرمی این نزدیکی ها و به یاد هم بودنها ارزشها و باورهامونو جوونه بده...
خدایا نمیگم زمستون و سرمای سخت دور کن.. میگم زمستون ها و سرمای سخت رو تو فصل زندگیمون نشونم بده ....
ولی ... یادمون بده .. راهمون بده ..... گرم موندن و یخ نزدن رو یاد بگیریم
... هدایتمون کن تا سرمای باورهای بد .. دور شدنهای همیشگی .... باعث نشه .. مهربونیمون یخ بزنه...
خدایا کمکمون کم یلدای قشنگی بسازیم...
خدایا یلدای تو هم مبارک....
آمین
بعدا نوشت: خدا امروز بهم یه هدیه یلدایی داد... دیدن یک دوست خیلی قدیمی.. خیلی قدیمی.. خدایا شکرت یلدامو گرم کردی با این هدیه
عصر یک شنبه پاییزی با نارنجی بودنش و هوای سرد وو دلچسبش تنهاییمو قدم میزنه...
حال و هوای قدم زدن با یه دوست میزنه به کلم ... پیام میدم ولی کار داره....
بعضی وقتها این نه شنیدن ها فرصتی پدید میاره تا بیام و حرفامو اینجا قدم بزنم ... اصلا یادم نبود که اینجا رو گذاشتم تا حرفام قدم بزنن .. حالا خودم اومدم و لابلای کلمات وبلاگم ردپای قدمهامو حک میکنم....
شاید تو یه روز دیگه از پاییزهای آینده ..امروز..این حس ...این پست وقتی که نه شنیدم مرهمی باشه... همینطور که الان هست..
بخودم فرصت مکث لحظه ایی میدم.. و کارهای روزمره ام رو که از صبح دنبالش بودم متوقف میکنم.... به ذهنم یه ایست کامل میدم... تا دلم حرف بزنه...
شروع میشه... وقتی که اختیار نوشتن کلمه هامو دل به دست میگیره ... و وقتی آهنگهای نوای محرم پخش میشه.... این روزها تو ذهنم زینب زیاد تکرار میشه و اقتدار .. و صبر زینبی انگار داره ریشه میبنده... چشمامو میبندم ...با آهنگی که باز کردم ... آرامش عجیبی میگیرم و میذارم این ریشه بستن برام پر رنگتر بشه.. خدا رو شکر میگم که آگاهی دیدن این ریشه و باور رو به چشم دلم هدیه کرده...
یقین دارم نطفه خوبی بسته میشه... پس یه باغبون خوب باید حواسش به جوونه زدن نطفش باشه......
منه باغبون که خیلی وقت بود احساسم رو هرس نکرده بودم و دونه های پاشیده شده تو وجودم همینجوری مونده بودن.. این چند روز استراحت شاید نوری بوده باشه تا تکونی بخورن... منم برای بزرگ کردن این سکوت..این استراحت قشنگ رو با چیزهای ساده ایی که دوست دارم قاب میکنم... میذارم چیزهای ساده با انرژی قشنگشون جاری بشم تو لحظه هام تا یادم نره... خدا تو چیزها و لحظه های ساده جاری میشه...
لحظه ام رو رنگ میکنم با یک لیوان چای داغ... یک سیب... و یک نارنگی

که کنار هم رنگاشونو به رخ لحظه های من میکشن.. و باهم این هوای وحشی پاییز رو برای من اینچنین عمیق میکنن .. که عمق جان و روح دلم حس پروروندن این نوشته میشه
شاید این لحظه ی من جاری شدن خدا باشه......
و یادم باشه که این ارامش ... این سکوت رنگین من شاید خود خدا باشه
آرامش نبود جدال نیست ...تجربه حضور خداست....
برای همتون آرامش رنگین از جنس خدا آرزو میکنم
قطره بارون دلم خلوت زندون دلم لیلای بی پریای من گریه مجنون من
ابر کبود من تویی بود و نبود من تویی مهر سجود من تویی
وای به روزگار من هوا تویی نفس تویی لحظه ی پیش و پس تویی
عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من
گریه منم ابر تویی درد من صبر تویی بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من
هد هد من خدای من همدم با وفای من
خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من
عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی
خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی
همینجوری تو نت بودم ..نمیدونم چی شد که یهو یه عکسی دیدم..
ا زاونجایی که شدیدا توسط عکس اغفال میشم ... دوباره حس گشت تو اینترنتم گل کرد ...
از اونجاییم که یه چیزی بره تو مخم دیگه درنمیاد و امان از روزی که بزرگ شه... بعضی وقتا میرم چندتا عکس از اون چیزی که رفته تو مخم جمع آوری میکنم و حسم خاموش میشه ولی اینبار این عکسه ردپای بچگیم بود....
دنیای پاک تیله ایم
بچه که بودیم تیله جمع میکردیم..مگه این تیله ها چی دارن که همه عاشقشون میشدن... شاید اینکه برام اینقدر خوب تداعی میشن اینکه با عشق بچگونه ایی جمشون میکردیم..و یه ردپای قشنگیه تو بچگیمون... گرد ... شفاف... رنگی....
حتی ادم بزرگا هم از نگاه کردنشون سیر نمیشدن
آقایون پسربچه ها تو کوچه باهاشون بازی میکردن..ولی ما دخترا جمعشون میکریدم...
آخخخ که چقدر هوای اون جعبه قدیمیه رو کردم که توش پر از تیله های رنگی بود....
دلم بدجور تیله خواست ..خیلی زیاد... یعنی نی نی کوچولوم گیر داده ..تصمیم گرفتم هر جوری شده براش بخرم....
یکی بهم قول داده برام میخره....؟؟ اگه قولش عملی شد حتما براتون عکسش رو میفرستم.
دلم میخواد اینقدر تیله داشته باشم

این جمله از طرف نی نی کوچولوم بود...خیلی داشت ابراز وجود میکرد گذاشتم اونم تو وبلاگ حرف بزنه
شاید این روزا عنوان خوبی باشه برای پستهام که بعضی وقتها بیام و از این روزهام بنویسم... هم برای شما که بدونین گلی و دغده هاش چین و چجورین.. و برای خودم تا غرق نشم تو روزمرگی ها... الا از امتحا میانترم در اومدم و اومدم تو سایت دانشگاه ...امتحان سختی بود ولی ناراحت نیستم چون به اندازه ایی که بلد بودم نوشتم دو روزه این باور که برای چیزی که میخوای وقت صرف کن و برو دنبالش میرم..و به اون اندازه ایی که میرم از خودم انتظار دارم....
و یه جنبش جدید شروع کردم برای اینکه به چیزهایی که از ذهنم پاک نمیشن زندگی بدم..به هر چیزی ..فکر ..ایده.... تا شاید بارم سبک بشه..
دارم کوله بارم رو پر میکنم.... میخوام چیزی که ذهنمو مشغول میکنه جزئی از من باشه..مهارت من باشه...
این روزها.... احساسمو آرووم میکنم
این روزها ...ذکر "خدایا شکرت" زیاد رو لبام جاری میشه.
این روزها عاشق خیلی چیزای کوچیک میشم.
این روزها سادگی ها رو بیشتر میبینم
انگار این روزها دارم تغییر میکنم
دوست دارم این روزهای من زنجیر قشنگی باشه..
سلام برای خودم.. سلام برای خود دیروزیم.. برای خود قدیمیم.. چقدر بعضی وقتا دلم تنگ میشه مثل خود قدیمیم باشم...
چقدر دوست دارم این لحظه هارو وقتی گلی الان میشینه روبروی گلی قدیمی دستاشو میگیره و مرورش میکنه.... من توی این لحظه ها بزرگ میشم... چقدر لحظهه ای مهربونی هستن وقتی دو تا گلی همدیگرو قبول میکنن ...
خودمو سخت در آغوش میگیرم.... با محبت... آرزوهامو نوازش میکنم.. بی کسی هامو تکون میدم... از خدا میخوام... مواظبم باشه ..همین

امروز اول آذر.. شروع آخرین ماه پاییزی..
و شروع آخرین تحول رنگ و طرح طبیعتی ... و تبدیل شدن آون به یکرنگی...
امروز برگریزان عجیبی بودم .. عجب رقصی کردن این برگ و باد امروز .. حسابی اول آذر رو جشن گرفتن ...منم گفتم بیام اینجا با شما جشن بگیرم..اغاز آذر رو
امروز اول آذر.. و من که تنهاتون نمیذارم .... با اینکه کم میام ولی اومدم که تقسیم کنم ابانمو با شما البته خوبیهاشو... و یادتون بندازم که شما هم ببینین که یک ماه گذشت.. یک ماهی که گفته بودم میخوام به خوبی بگذرونم ...ولی گاهی نمیشه ..گاهی یادمون میره که لذت ببریم ار این روزها چون تکرار نمیشن...
آذر رو با حال و هوایی قشنگش شروع کردم و تو من و پاییز کتاب محبوبم نوشته بود ..که اذر پر از معجزه است ... پر از راهای طبیعت... امیدوارم تو آذر طبیعت معجزه هاشو به شما هم نشون بده... ولی بیشتر از اون براتون ارزو میکنم که خودتون یابنده معجزات زندگیتون باشین..
و برای خودمم دعا میکنم خداوند آرامش و قدرتی بهم بده که سکوت ذهنم فعال بشه تا اون انرژی که برای برانگیختن احساس پاییزیم هست فعال بشه تا بتونم معجزاتی رو که خودم کشف میکنم باهاتون به اشتراک بذارم... ...
عزیزدل! تو هم رازهای پاییزیتو تقسیم کن .. منتظر رازهای پاییزیتون هستم
شاد و پر از معجزه باشید...
| Design By : Pars Skin |