جایی برای قدم زدن حرفام

دقت کنید؟ نمیگم دوست کیست؟.. میگم دوست چیست؟؟

وقتی میگیم دوست کیست داریم ویژگی که یک شخص باید داشته باشه رو بیان  میکنیم...ولی وقتی میگم دوست چیست چیزی فراتر از اونه....

همه ما یک شخصیتی داریم...و توی این شخصیت یک نکته بارز داریم.... نکات ریز و درشت شخصیت مارو میسازن ...حالا چه خوب و چه بد... لابلای این نکات ...یک چیزی هست که من رو تعریف میکنه ..یا اینطور بگم ..من بیشتر اون حس رو بروز میدم... یعنی نقطه قوتم ..نه نقطه ضعف.... همین نقطههست که میگیم فلانی  خشکه.. بااحساسه...منطقیه... محکمه... سسته... صادقه...رکه.... و ..و ووو و های زیاد!!

خب مسلما ما نمیتونیم همه اینا باشیم یک فرد نمیتونه کاملا منطقی باشه ...و احساسی هم باشه..اینا رو قطبه کاملا مخاطب هستن

همه تو جریان زندگیشون..به چیزی بیشتر اهمیت میدن...بعضی ها منطقشون رو روز به روز بزرگتر میکنن...بعضی ها دست منطقشونو شل میگیرن و تارو پودشون میشه احساس ..احساس..احساس..(مثل من)...بعضی ها سعی میکنن همیشه درست باشن.. شناخته نشن...بعضی ها خویشتن دار نیستن...

اینو میخوام بگم که شناخت دیگر حس ها و حتی رسیدن به اون در شرایطی کههیچی ازش نمیدونی میتونه سخت باشه....

و اینکه یک بعدی بودن خوب نیست..باید یاد گرفت از هر حسی بجا استفاده کرد تا به تعادل رسید ..اونوقته که همه چی خوب میشه و من به اون لحظه ها میگم wheeling  life ... وقتی در تعادلی چرخ زندگی خوب میچرخه....چرخیدن چرخو که دیدین؟ چقدر قشنگه؟؟؟

و اما برای رسیدن به این تعادل ..باید حسارو بشناسی... برای شناختن حس ها دوست بهترین چیزیه که داری...دوست چیزیه که میتونی باهاش به تکامل برسی.. یک دوست خوب چیزیه که باعث میشه تو در تعادل باشی یک دوست خوب باعث خوب چرخیدن تو میشه... تا حالا با دوستاتون چرخیدین؟؟؟

احترام به همه دوستها واجبه ولی اینکه بتونی دوستانی پیدا کنی که بتونن حسهای تور متعادل نگه دارند و تو هم از ابزار واحساسی که داری بتونی اونهارو بارور کرده و یک بعد جدیدی بهشوننشون بدی ...میتونی خیلی قشنگ بچرخی... بعضی وقتها ..تو بعضی موقعیتها ...با کسانی آشنا میشیم که علی رغم همه خوب بودنشون تو پازل چرخ ماها قرار نمیگیرن.. وقتی کسی رو دوست داری معنی این نیست که میتونه چرخ تو رو راه بندازه ... میتونی توی دنیات داشته باشی  ...ولی اگه این دوست داشتنی چرخ چرخیدنتو مختل کرده چی ؟؟؟ نمیگم از قصد بعضی حسها هستند که مکمل و متعدل کننده ما نیستند ...

وای نمیدونم چجور بهتون بگم ...... این پست یهو اومده ...تا حالا هیچ مطالعه ایی نداشتم ...حتی فکر هم نکردم .. سخته بتونم کلمه کنم براتون...

فقط آرزو دارم خوب بچرخین

لبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

روز سشنبه مورخه 5 اردیبهشت 91 در دانشگاه آزاد حضور پیدا کردم با دوستام برا ی تدفین 2 تن از شهدای گمنام...

نمیدونم چرا رفتم...چون باندازه دوستام مذهبی نیستم ...نمیگم هیچی حالیم نیست ..ولی باندازه اونا به این موضوع ها فکر نمیکنم... فقط در حد معمولی ...هیچ وقت با این موضوع ها درگیر نشدم ...یعنی پیش نیومده که درگیر بشم...دوستام خیلی پای بند به این چیزا هستن.... ولی من هم ته دلم احترام خاصی برای خیلی قائلم ...

خلاصه ..با دوستام رفتیم .. انصافا حال و هوای خوبی درست کرده بودن... دو تا جایگاه داخل مسجد دانشگاه درست کرده بودن برای تابوت ها ... و ورودی دانشگاه تا کسجد رو پرچم زده بودن...جلوی بسیج دانشجویی نمادی برای دیگر شهدای گمنام دانشگاه درست کرده بودن....هنوز شهدا رو نیاورده بودن .. بیشتر دانشجوهام در کلاساشون بودن... فقط چه های تدارکات در تکاپو بودن .. قدم زدن تو این حال و هوا خیلی خوب بود.... 

بعد از مدتی با میکروفون اعلام کردن همه تو ورودی دانشگاه حضور پیدا کنند.. تو ورودی دانشگاه پسرا و دخترا که چفیه انداخته بودن رو شونه هاشون... و مسئول ها گل پخش کردند برای همه...همه به خط شده بودن... و منتظر... همه اونایی که اونجا بودن شاید زیاد مذهبی نبودند.. ولی همه آروووم بودن .. و با سکوت منتظر وایساده بودن تو اون گرما..وقتی  شهدا رو آوردن همه گلها رو روی تابوتاشون گذاشتن.. قشنگ بود تا حالا این جو رو از نزدیک تجربه نکرده بودم.. یکی از دوستامون پدرشون شهید هستند... بیشتر مراقب اون بودیم ..منم براش از مراسم فیلم برداری کردم...

دانشجوها تابوت ها رو تا جلوی مسجد دانشگاه بردن... همه کلاسها تعطیل شده بود... تا برسیم جلوی مسجد تقریبا همه جمع شده بودند.. اونجا من هم فرصتی پیدا کردم تا یه عکس بگیرم برای وبلاگم ... نمیدونم چرا تو حال عکس گرفتن نبودم.. بیشتر دوست داشتم نگاه کنم..تا اینکه به فکر عکس گرفتن داشته باشم تا تو وبلاگم ثبت کنم

بعد از اینکه تابوتها در جایگاهشون گذاشه شدند.. دانشجوهایی دور تابوت ها جمع شدند و ... بعد مداحی و سخنرانی هایی شد.. و بعد بردند که به خاک بسپارن ولی چون ما کلاس داشتیم و خیلی هم شلوغ شده بود تا اخر مراسم رو دنبال نکردیم و نتونستیم جلوتر بریم...

ولی همه اینها یک طرف وقتی تابوتها در جایگاهشون گذاشته شدند .. و همه جمع شدند.. همه سکوت کرده بودن ...جمعیت زیادی بود

بودن کسایی که دوست داشتن حرف بزنن... و سرشون رو  روی تابوت گذاشته بودن و نجوا میکردند.. و بودند کسانی که خیلی دور وایساده بودن و در سکوتشون شاید حرف میزدن... و شاید مثل من مبهوت احترامی شده بودن که اون لحظه همه جا رو فراگرفته بود....

سکوت اون جمع..آروم استادن و اون همه احترام خیلی با ارزش بود ..برای آدم هایی که شاید خیلی از این مسائل دور باشن ولی اون روز .. همه مشترکن برای ادای یک احترام جمع شدند.. برای تنی که خیلی سالها پیش  خوابیده ..برای کسی که هیچ نمیشناسنش.. 

چی باعث میشه این همه احترام بوجود بیاد؟چی باعث میشه همه اونایی که نظرهای مخالفن هم در سکوت با احترام بایستند.. چی باعث میشه که هیچکس بخودش و  نگاه دلش اجازه خیس شدن باورهاشو نمیده؟؟؟

به احترام همه  انسانهای پاک و لحظه های پاک 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

طبق معمول آخر هفته های پر از آرامشم رو شروع کردم ...

توی خونه ... توی اتاقی که پر از لحظه هایی که الانه منو ساخته و نگاه مادری که نفس  لحظه لحظه های من بوده... و حضورش که تنها بهانه جوانه زدنه من بوده.....

همین که حس میکنم نزدیکشم ...پر از آرامش میشم ... محیط بیرون و هه چیش خستم میکنه ... خوشحالم که خونه ...مادرم ... دلیل آرامشمم هستن... اینجور موقع ها قرص میشم برای نوشتن

این لحظه ها ..میشه وسیع بودن ..وسیع شدن... رو احساس کرد...این یعنی چی؟

این یعنی اینکه موقعیت هایی هست..آدمهایی هست... که چارچوب فکری تو ..محدوده دنیای تو .. رو بزرگتر میکنن...نمیدونم تا حالا حس بزرگ شدنه درونتون رو احساس کردین یا نه؟

ولی حس قشنگیه ..همیشه وسیع شدن و بزرگ شدن حس خوبیه ... وقتی وسیع میشی ..رها میشی..در قید و بند نیستی ... و چیزهای مادی و کوچک نمیتونن تو رو در بر بگیرن... وقتی زیاد بزرگ میشی ..باید چیزی بزرگتر  تو رو فرا بگیره..... اینجوری میشه چیزهای کوچیک نمیتونن به تو وصل بشن و میافتن ... چیزهای کوچیک اویزونت میشن ... نه تو آویزون چیزهای کوچیک...

ا هفته است به احساسم اجازه رشد کردن دادم... به فکرم اجازه پرواز دادم ..

حس قشنگی رو تجربه میکردم ولی اسمش رو نمیدونستم ...  2 روزه یک کتابی رو شروع کردم به خوندن .. تا اینکه دیروز تو اتوبوس این کلمه رو پیدا کردم ..وسیع شدن

.... ولی میدونم که این کلمه و احساس شاید پست های زنجیرواری بشن(پست زنجیرو که خوندین؟؟)  پس دست سکوت میگذارم رو سطرهای گفتنم ... تا پستهای بعدی

 

و اما آدم هایی که وسیعت میکنند رو بنویس.... 

لحظه هایی که بزرگت  کردند رو هم بنویس......

این روزها خیلی دلم از خوابگاه و دوستام میگیره .. از محیط دانشگاه

ادعا نمیکنم ادم بزرگی هستم ولی شاید ته دلم قبول کردم در قید و بند این چیزها نباشم...و وقتی راه رفتنمو کند کردن تا به دنیای خودم برسم.... دلگیر میشموای نمیدونم چجوری بگم..... ولی اونقدر این محیط با همه چیش برام کوچیکه که از اینکه سعی میکنم اونجا ...بین آدمای اونجا جا بشم ..خسته شدم.. شونه هام درد گرفتهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم حرف بزنم خیلی  خستم ..خیلی زیاد....

3 ساعت میشه رسیدم خونه.. از خوابگاه میومدم... ولی  هنوز اروم نشدم ...پر از بغضم .. و یه فکر گنده ...یک تصویر که مدام تکرار میشه... نمیخوام بحثو کش بدم ..فقط میخوام اینجا بنویسم شاید خالی بشم ...شاید آرووم بشم

ماجرا از صبح یک روز با یک استاد بد شروع میشه..... که پروژه منم قبول نکرد.... انرژی های منفی لعنتی از همین  صبح شروع به پخش شدن کردن... استادی که باعث میشه از اومدن به دانشگاه پشیمون بشی. و حیف لحظه هات که داری با این جور ادما تلف میکنی ..آ.. انگار بهش بدهکاری .. چنان اسمتو با لحن بد حضور غیاب میکنه که از اسم خودتم بدت میاد..

تو این حال و هوای هستم که خسته میشم ..اخمو ...سر هیچی با بچه ها بحث میکنم ..دلم حال و هوای تازه میخواد...

بچه های پیشنهاد میدن دانشگاه آزاد مراسم تشییع 2 تا از شهدای گمنام هست....

منم قبول میکنم تا خودمو از لحظه های بی نهایت منفی و کسالت بار این استاد بکشم بیرون...

با بچه ها رفتیم مراسم.... که براتون مینویسم...

و اما بعد از کلاس بعد از ظهر .. که بیقرار اومدن به خونه بودم ...نشستم پیش یک خانوم  تو اتوبوس ... گوشام از صدای ماشینا درد گرفته بود.. دلم میخواست زود هندزفری رو بذارم تو گوشم و شروع به خوندن کتابم بکنم... اتوبوس هنوز  حرکت نکرده بود... یک دختر چادری و خیلی آرووم و ساده اومد نشست ردیف کناری من.. همه چی آروم بود و من طبق معمول غرق تو دنیا و فکرای خودم..و غرق کتابم.. آخه اتوبوسو خیلی دوست دارم.. چون پر از خلوته خودمه.... یهو دیدم اون خانومی که هم ردیف من بود برگشته طرف من و داره چیزی میگه برگشتم نگاش کردم.. صورتش سفیده سفید.... چشاش  خیره بود... و جملات بی ربطی میگفت ... منم که انگار شوکه شدم خیره موندم بهش.. میخواست دستشو بیار ه به طرفم.... یه چیزای میگفت.... نمیدونم چرا  دلم یجوری شد.. احساس کردم حواس پرتی داره.. نمیدونستم چیکار کنم .. سرمو انداختم پایین ... دیدم داره ادامه میده.. میگه چی میگی هان؟؟ هان؟؟ تعجب اولشم با این برگشتم که انگار داشت یه چیزی رو با صدای بلند مزه مزه میکرد تو دهنش .... گیج گیج بودم ..فکر کردم شاید مشکلی داره .. یا اختلال حواس.. نگاهش  خیلی اذیتم کرد.. برگشتم به خانومه کار دستیم گفتم با ماست .. اونم نگاش کرد .. گت مثل اینکه با تلفن صحبت میکنه... بعد دختره برگشت چادرشوو کشید تو صورتش و اروم خوابید...

حس عجیبی بود ..هیچ حرفی نزدیم.. بعد از مدتی .. اون دختر خانومه کنار دستیم که روانشناسی میخوند گفت شاید تو خواب حرف میزده ... گفتم آخه چشاش باز بود ..گفت این جور چیزا پیش میاد ... و ماجراهایی تعریف که شاخ درآوردم!!!!

ولی همه اون ماجرا برام گنگ بود.. یجورایی خلوت اون روزم شکسته بود.. اون دختره هی نگا میکرد..انگار میخواست کتابمو بگیره.. یه فشار و عصبانیت خاصی بود تو صدا و حرکاتش....

وایییییییییییییییی ..نمیدونم!!! منم که خسته  اون حالتم بدجور بهمم ریخت... نمیدونم چرا نتونستم هضمش کنم.. خیلی مضطرب سرجام بودم ... چون عکس العمل های دختره اذیتم میکرد...  این ماجرا بازم پیش اومد ... من  اصلا نگاش نکردم اون دختره ارومش کرد گفت شاید خواب دیدی... ولی با اون هم یه جرفای عجیبی میزد... تا برسم خونه مردم و زنده شدم... حس اروم و خلوت همیشه نبودناراحت

نمیدونم شایدم وجودم مساعد هضم این چیزا نبود.. این ماجرا و حس اون لحظه فشار خاصی بود.. دوست نداشتم باشه...

فکر اون دختره همش تو کلم بود... دعا گشو کردم ولی باز آروم نشدم.. وقتی پیاده شد ندیدمش ..ولی برا یخودش و خانوادش دعا کردم .. میدونم مشکلش چی بود؟؟؟ حواس پرت بود؟ یا واقعا خواب بود و حرف میزد...ولی چشاش زیاد باز بود ... حتی  بیسکویتم خورد..

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم.....ناراحت اصلا نمیدونم دلم برا چی ناراحته.. ولی شونه هام خستس.. تو اتوبوس نتونستم گریه کنم . خونه اومدم بغضه بود.. میخواستم گریه کنم ولی ...هنوز نتونستم ... ناراحت خیلی پرم..خیلی ناآرووم..... فکر این که چش شده .. فکر اینکه فشارهای زندگی باهاش این کارو کرده؟؟ فکر مادر و پدرش............

بیشتر فکر اینم که چی میخواست بهم یاد بده..... حکمت این ماجرا چی بوده.... تا وقت گریه نکنم ذهنم آروم نمیشه فکر کنم.....

خدای بزرگ و مهربون من .. بعضی چیزارو هضم نمیکنم.....

چرا اون لحظه ترسیدم؟

چرا اون لحظه سکوت کردم....

هیچ جوری نمیتونم این ماجرا و اون صحنه رو  توصیف کنم... تکرار میشه مدام

ای خدا...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همه آدم ها تو یه ساعت هایی خاصی از روز .... تو یه روزای خاصی از هفته...ماه.. یا سال ..نویسنده میشن...

وقتی که بتونی حرف دلت رو بنویسی ..میشی نویسنده... فقط باید تمرین کنی تا لحظه های نویسندگی خودت روبشناسی..

باید بدونی چه لحظه هایی بنویسی.... فکرکنی...

{#emotions_dlg.e1}بعضی  وقتها .. کلمه های قشنگ میان تو ذهنت...جمله های زیبایی تووجودت حرف میزنن....من به این لحظه های خودم میگم سکوت پر از آواز ...انگار داری با لبای بسته اواز میخونی.... ههوو ..هوووم ..هوم.....

مثل حال الانه من....نشستم رو تختم ... پنجره رو باز کردم...2 روزه خیلی آرومم..به کسی کار ندارم...حیاط دانشگاه پر از درخته ..وصدای گنجیشکا......

یک ماه از بهار گذشته ولی من هنوز حرکتی نکردم....................

دلگیرم از این رکود......

لحظه های نویسندگیم خیلی کم شدن...  پارازیت ها خیلی زیاده اینجا .....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

تا حالا خودتو وجب کردی؟... میدونی چقدری؟ میدونی تو چقدر جا میشی؟ میدونی چقدر جا داری؟

سوالای خیلی مهمی هستن....

اینکه وسعته دل و ذهنتو بدونی.. اینکه بدونی تو دل آدا چقدر جا میشی.... یا چقدر میتونی تو دل خودت جا بدی؟؟ حالا آدم نه .. هر چی......

یه چیزی میخوام بگم ولی نمیدونم چطوری بگم....

ولی بعضیارو دیدم...که وقتی پیششونی ..نا خودآگاه  آشفتت میکنن.. دلت میگیره و مضطربی.. این جور آدم ها منو از لحظه هام میگیرن... نمیتونم نشونومشون ..نمیتونم نبینمشون.. 

کاش... ماردم یاد میداد ..یکم نشنوم ..یکم نبینم .... چقدر بهمون یاد دادن خوب باش خوب باش خوب باش..اما واسه کی؟؟

عادت کردیم  ...بخنرم... در آغوش بگیریم ... حتی کسانی رو که  ...

هیچی نمیگم... ولی این همه از خود گذشتگی هم درست نیست ...البته میگم این یک شرایط خاصیه.. شرایطیه که خودت داری ضربه میبینی....

نمیگم بد باش... خودخواه شو... ولی گاهی دور باش...فقط گاهی...

اونقدر که بتونی نفس بکشی... اونقدر که ببینی کجایی.. اونقدر که بفهمی قدم به قدم اون رفتی و دنیای خودتو گم نکردی.... اونقدر که چشات خسته نشده... 

اونقدر که شونه هات هنوز تحمل داشته باشه...

عزیزدل.. یه جاهایی دور شو .. خلوت کن....

اره ..اینه قصه  ..قصه ادم هایی که تو رو تنگ میکنند.. قصه  محیط هایی که شم انداز کوچیکی دارند... که فقط فکرهای محدود توش جا میشه.. دلهای محدود.. فکرهای محدود.. و نگاه های ....

بعضی وقتها پرانرژی ام بدون چون و چرایی همیشه هستم...ولی یه جاهایی از این 21 سالگی ... حس میکنم کم آوردم..... چشمامو باز میکنم میبینم تو دنیایی ام کههیچیش برام اشنا نیست.. من نساختمش اما اجازه دادم توش فرو برم....

ولی اینور قصه من ... قصه ادم هایی هست که وسیعن.. باندازه قدم های خدا...

محیط هایی هستن که تو شهر لحظه بارور شدن اندیشه های نو هست...

وقتی پیششونی .. یا حتی تو مسیر عبورشونی... همون هوای کمی که بهت میخوره...پر میشی از هوای تازه  رفتن و خواستن و بودنی نو...

ای خدای بزرگ و مهربون من....

تو مسیر رد پای من ... بودن هر دو طرف این قصه.........

ولی این روزها ... یه وقتایی شده فرار کردم  تا به خودم برسم.. 

این بار من..عین بنده های پر رو وا میسم جلوت..میگم نمیخوام طرف تنگ قصه هاتو... دلم دشت میخواد... و حس وسیع بودن ...دلم میخواد یه جایی بهم بدی... یه چیزایی بهم نشون بدی.. دستمو بگیری هل بدیی جایی که کوچیک کوچیک بشم..اونقدر که بین بزرگی ادم هاش دیده نشم... شاید لحظه ای آروم بگیرم.... 

شاید تو اون سرزمین از نگاه های خوب و فکرای باز سیراب شدم...

این روزها احساس شکست میکنم .. از ته چاهی که الان هستم....

ولی شکر میکنم کسانی هستند که باعث بالا رفتنم شدند..

دستای مهربونتونو میبوسم.....

خدیا شکرت میکنم و میشینم پای وجدانم ....و دو طرف قصه مو سنگین و سبک میکنم..

..

آروم نوشت: مامان داره دعای کمیل گوش میده......صداش میاد

اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی وَ أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ )قَصَّرَتْ( بِی أَعْمَالِی‏وَ قَعَدَتْ بِی أَغْلاَلِی وَ حَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی )آمَالِی(وَ خَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا )بِخِیَانَتِهَا( وَ مِطَالِی‏یَا سَیِّدِی فَأَسْأَلُکَ بِعِزَّتِکَ أَنْ لاَ یَحْجُبَ عَنْکَ دُعَائِی سُوءُ عَمَلِی وَ فِعَالِی‏وَ لاَ تَفْضَحْنِی بِخَفِیِّ مَا اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ مِنْ سِرِّی وَ لاَ تُعَاجِلْنِی بِالْعُقُوبَةِ عَلَى مَا عَمِلْتُهُ فِی خَلَوَاتِی‏مِنْ سُوءِ فِعْلِی وَ إِسَاءَتِی وَ دَوَامِ تَفْرِیطِی وَ جَهَالَتِی وَ کَثْرَةِ شَهَوَاتِی وَ غَفْلَتِی‏وَ کُنِ اللَّهُمَّ بِعِزَّتِکَ لِی فِی کُلِّ الْأَحْوَالِ )فِی الْأَحْوَالِ کُلِّهَا( رَءُوفاً وَ عَلَیَّ فِی جَمِیعِ الْأُمُورِ

به امید آرامش همتون..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

پرشین بلاگ باز نمیکنه....................ناراحت 

صدبار اررو میده..اه ..حرفام موند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها  میخوای چیزای تازه ای رو شروع کنی.. چیزی که هیچی ازش سر در نمیاری...خیلی سخته ...نمیفهمی چیکار باید بکنی..چی باید بخونی....درکش نمیکنی...

این جور جاها بهتر ه یه کاری کنیم..... یک عینک درست کنیم

اره درسته یک عینک..عینکی  از نگاه و فکر آدم ها و تجاربشون .... عینکهایی که بتونن ما رو بیشتر و بهتر به طرف هدفهامون بکشونن.....

ولی ساختن این عینک ها با خودمون؟؟ حتما میگین چه جوری... خودمم نمیدونمنیشخند 

ولی این حسو داشتم که این پست رو بنویسم.....

منم نمیدونم عینکمو چطوری درست کنم؟؟؟

این پست ادامه دارد....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم اروم شده... دیشب خیلی خورد بود

الان از کلاس اومدم  کافی نت...... چقدر حس و حالم خوبه...خدایا شکرت

امروز استاد کلاس یک داستانی تعریف کرد.....

گفت یه جاده ای بود بنام عشق ...رسمش این بود هر کسی تو این جاده پا گذاشت دست دیگری رو بگیره.....

به حرف استاد کاری ندارم... ولی این جمله دست گرفتن خیلی قشنگ بود.....

کاش دست گرفتن......  رسم همه موفق های دنیا بود...رسم همه کسایی که یه چیزی بلد شدن...

قبلا ها باور نمیکردم این دستها رو......

ولی شاید امروز این حرف به این دلیل برام پررنگ شد.... و در درونم زیبا شنیده شد.....

چون تجربه اش کردم....مدتی هست که دستهای کسی تو زندگیم هست......

باور نمیکنم شایئ هنوز برام خوابه ....ولی واقعا هست.... و من خدا رو شکر میکنم

شایدم...

شاید ... اون یک بهونه است....... کسی که بی بهونه دستمو گرفته...

نمیدونم فعلا که بی بهونه است...... من امروز این بهونه رو شکر میگم

چون میدونم دستهای خداست...............

عکسا کم کیفیت بود...بزور پیدا کردم....اگه خون بودم.....هییییی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

گفتیم امروزو درس بخونیم .. ظهریه یه پست زدم ولی  انگار این حس نوشتن تمومی نداره..

همچین این تایم بعد از ظه ادم حس درسش نمیاد خب... همینجوری نمیدونم از کجا سر در آوردم مطلبهای توپی داشت.. ایده های توپی هم گرفته شد.. پس پستهای توپی هم زده خواهد شد.....

.

..

کلی مطلب خوندما.. خسته شدم.... ولی روز خوبی بود

دوست دارم خدا رو شکر کنم و موهبتهای کوچیک امروز رو تک تک ثبت کنم ...تا امروز 26 فروردین.. یک روز خیلی قشنگ باشه

خوش باشید دوستای من.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

روزهای دراز فصل بهار.. با همه بوها و قشنگی های تر و تازه اش فرصت خوبیه برای نوشتن....

همیشه وقتی قدم گذاشتم تو وبلاگم.. انگار نشستم پشت پنجره ...و سکوتی که همیشه داره... و تنهایی قشنگی که میشه توش فکر کرد.. نوشت.. و آروم شد

حالا که بهار شده..میشینم پشت پنجره بهاری....

 

باید از این همه انرژی بهاری.. و لحظه هایی که پر از جوانه زدنه استفاده کنم ....

همیشه با فصلها همراه بودم ..قدم زدم..مثل ..پاییز رنگ رنگ شدم... ته ته حسم همیشه با فصلهاست.. به ساعت و کار و سالهای شمسی و میلادی کاری ندارم

من با فصلها زندگی میکنم ....لبخند

سال واژه کمیه برا ی من ... ولی فصل همیشه برام بوی تغییر داده .. باعث شده حرکت کنم..ولی عید امسال هیچ حرکتی درون من راه نینداخت...

اینه که ..اومدم پشت پنجره بهاری تا لحظه لحظه بهاری هایم رو جوونه بزنم

این روزها همش دلم میخواد بنویسم و بنویسم.. و بنویسم

ولی مگه این درسه لعنتی میذاره.. بدم میاد از بعد از ظهرایی که مجبورم بشینم تو کلاس 

بجای اینکه پاهامو بکنم تو اب سرد یه رود کنار طبیعت.... اه ... اه ..اینم شد زندگی

با اسنکه میدونم هیچ چیزی تو دانشگاه یاد نمیگیرم ولی ناچارم ادامه بدم ... چون این دوره باید بگذره و تموم شه از زندگی من..نمیتونم پشت این سد باشم.. میدونم که آخرش خوب میشه

پس به سلامتی روزهای بهتر .. این کلاسهای مزخرفو تحمل میکنم........ولی حیف لحظه هام

عوضش میخوام بجای غر زدن ..بیام از همون لحظه های کوچیک هم بهار بسازم....لبخند

فقط باید منتظر نباشم که محیطش و موقعیتش فراهم بشه

تصمیم گرفتم برای خودم موقعیت هایی پر از نوشتن بسازم...

بعضی وقتا خب نمیشه چندجا حضور داشت ..ولی میخوام با ذهنم این کارو بکنم....

درسته که جسم من روس صندلی های سخت و بدون هوای تازه سیر میشه....

ولی ذهنم  تو فضایی پر از بهار بزرگ شده... پس میتونم تصویری از بهار برای خودم بسازم.....لبخند

حتما میگین مسخره است.. ولی نیست... خب وقتی نمیشه کاری کرد ..باید قوه خیالژردازی رو بکا رانداخت دیگه....

خودمم هنوز دقیق نمیدونم چیکار کنم

قدم اول رو بر میدارم..... اگه شما هم خواستین برای خودتون لحظه های بهار بسازید... و هر کی پیشنهادی داشت ..میتونه در ایده پردازی کمک کنه....

ببینم چی میشه..به امید خدا

اینم از قدم اول..............................................

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اخه چرا...؟؟

حتی وقتی همه نبودن هایت را هم دوست داشته ام...

وقتی همه لحظه های نبودنت.. . را عبادت کرده ام...

وقتی.. همه تقدس من میشوی...

خدایا.... خیلی ناباورانه ازم گرفتی؟؟؟ برای نکرده هام مجازاتم کردی؟؟

چرا ؟ چرا؟

.

..

...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin