﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>جایی برای قدم زدن حرفام</title>
    <description>aramtarin's description</description>
    <link>http://aramtarin.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>گلی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 13:32:13 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: mceinline;"&gt;اول خرداد مبارک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9480147/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9480147</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 13:32:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زمزمه هایی که ناگفته ماند.....</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;حرفهای کوچکی که&amp;nbsp; هنوز متولد&lt;br /&gt;نشده بودند.. شاید لحظه بلوغ این کلمات در من هرگز فرا نرسید..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شایدم ترس جوانه زدنش بود که نگذاشت بگویم..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;لیک اینجا ... جایی که صدای من است .. فریاد میکشم.. جایی که&amp;nbsp; ذره ایی امید دارم ... به اینکه&amp;nbsp; شاید.... سرک بکشی....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمیدانم میخوانی یا نه ؟ نمیدانم هنوز می آیی نه...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ولی&amp;nbsp; من آخرین حرفهایم را برای تو بدنیا می آورم....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چون این حرفها و این کلمات مدت زیادی است در&amp;nbsp; لحظه هایی&amp;nbsp; بودن&amp;nbsp;تو &amp;nbsp;مرا &amp;nbsp;آبستن کرده اند....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید هم من مادر ضعیفی بودم که نگذاشتم ........بگذریم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در پس دوستت دارم ها .. بوسیدن ها و ..هر کلام و هر حضور به ظاهر&lt;br /&gt;معمولی&amp;nbsp; ات.. دلخوشی هایی شکل گرفت .. پر از رنگ هایی که آذین من شد.. و ترس هایی شکل گرفت .. از نبودن و رفتن تویی که مرد رنگین کمان هایی من&amp;nbsp; شدی..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;ل....ا...ب....ل.....ا.....ی .......همه لحظهای بارانیم.....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمیدانم چرا همیشه امتداد نوشته های خوبم را بغض ها میشکند.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در این سیاهی و کسلی که نلخی&amp;nbsp; حرفها و تلخ رفتن ها مرا احاطه میکند.. ناباورانه امید دارم .. به دوباره&amp;nbsp; بندامدن این باران.. به دوباره بودن خوشی هایی کوچک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;لیک ... به زمین زدن این تلخی ها چونان توان فرداها را از من میگیرد&lt;br /&gt;....که ناباورانه ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تلخ امیدهای .......دیگران را میپذیرم..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که در پس هر آمدنی رفتنی است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و در پی همه دوستت دارم ها ... دل شکستنی هست....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دستهایم سرد مینویسند اینجای کلمتم را ....ا...م....ا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مثل اینکه افسانه ..دوست داشتن های دروغ باور دارد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باور دارد همه حس های خوب مقطعی اند..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باور دارد که&amp;nbsp; میگویدند باور نکن دوستت دارمهایش....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باور دارد... آری باور دارد .. مرگ&amp;nbsp; همه رویاها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و چقدر سخته تو نویسنده این باورها باشی..........................................&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ولی وقتی&amp;nbsp; با خودت قرار میذاری&lt;br /&gt;.. &lt;strong&gt;مادر حس ها و کلماتت باشی&lt;/strong&gt; ... باید&amp;nbsp; رنج این نوشتن را به دوش بکشی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;رنج زمزه هایی که امروز و فردا کردم که بهت بگم .....چقد ...یادم رفت به فرداهای امیدی نیست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آری لابلای همه ... لحظه های بودنت..خندیدنت..دوست داشتنت......این&lt;br /&gt;حرف در&amp;nbsp; من بلوغتر یافت &amp;nbsp;آمد که........&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;مرا دوست بدار اندک ولی طولانی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به قول کریستوفر مارلو....... این&amp;nbsp;جمله &amp;nbsp;&amp;nbsp;حالا شده است وزن زندگی من .... جمله ای که به شخصه&amp;nbsp; در من بلوغ یافت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آهههه ..خدای من ......مثل همین جمله ای که دیرگاهی در من جوانه زده&lt;br /&gt;بود ... حسی نیز آرام زمزمه میکند که ... که آرام آرام همه&amp;nbsp; دوست داشتنها را میبازم..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همه&amp;nbsp; جاهای خالی ات پر میشوند&lt;br /&gt;..با یک مشت بغض......&amp;nbsp; ..زمزمه میگوید!!!!!!&lt;br /&gt;..جایی برای هیچکسی وجود نخواهد شد ... این زمین عریان احساسم .... و جاهای پر از بغضم&amp;nbsp; دیگر اجازه برگشتن هیچ شاهزاده ای را نخواهد داد....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمیدانم ...زمزمه لعنتی تنهایم نمیگذارد.....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;میبینی تو که باشی..ترس ...زمزمه .. مرا احاطه میکند.....&amp;nbsp; مرد بغض ....جای همه&amp;nbsp; دوست داشتنهایت را میگیرد......&lt;strong&gt;وقتی تلخ حرف میزنی....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;منی که اجازه این عبورها را داده ام ..توان برچیدنم نیست.. این جدال&lt;br /&gt;شماست..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این تو ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این بغض&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/193</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9465221/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9465221</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 06:36:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چرخشی که با دور بودن آغاز میشود</title>
      <description>&lt;p&gt;حکم چرخیدن دور بودنه.... بغض شبای&amp;nbsp; پنج شنبه نمیذاره بنویسم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی خب حکم این پست هم اینه که امشب نوشته بشه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه این تب و تاب رسیدن و شوق خواستنه ... چیز عجیبیه که دور میشی.. انگار&amp;nbsp; بعضی موقع خواستنها و شوق زیاد نمیذاره برسی... شایدم برای&amp;nbsp; اینکه این حس و حال ..این شور و شوق ..تموم نشه ... بعضی وقتا به این فکر میکنم که&amp;nbsp; حس دوست داشتن بهتر از بهانه اونه... ولی اگه بهانه ها نباشن ..این حس ها بوجود نمیان.. چقدر&amp;nbsp; چیز واسه فکر کردن وجود داره...&amp;nbsp;چقدر همه چیز شبیهن.. همه چی زنجرین..چقدر پست زنجیرو دوست دارم وقتی به فکرهای زنجیروار میرسم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه امتداد حس ها و رفتن ها و نرسیدن ها ... لذت بخش هستند.. مثل کوهنوردی .. که لذت کوهنوردی کردن و راه خیلی زباتر از رسیدن به قله است ..شاید رسیدن به قله پر از آرامش باشه ..ولی&amp;nbsp; .... باید&amp;nbsp; اونقدر بزرگ باش..پخته باشی ... و یاد گرفته باشی که آرامش قله رو درک کنی و با جون و دلت ذره ذره بنوشی.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;....... به این فکر میکنم&amp;nbsp; که برای این رسیدن باید چی رو یاد بگیری... دلم میخواد به رسیدن هام و آرامش هام خوب برسیم... بلوغ پیدا کنم برای رسیدن هام و قله هام...خدیا راههای منو پر از تجربه های کن که شاخ و برگ بلوغم باشن.. چون دوست ندارم زود برسم ولی بلوغ پیدا نکنم ...دوست ندارم اصرار بورزوم ولی بی شکل آرام بشم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست ندارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; لذت بک راه خوب رو با زود رسیدن به قله ای که برای منه از دست بدم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/442043_E7mTKvXf.png" alt="" width="176" height="147" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر اینکه چرا عقربه های قطب نما راه بلوغشونو پیدا نکردن راحتم نمیذاره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدام میرچن و فرار میکنن... این همه شوق رسیدن به هم دیگه دارن..ولی راه چرخیده شدن رو بلد نیستن.... عقربه های قطب نما نماد نرسیدن هستند .. مثل خطهای موازی ریل قطار.... این نمادهای به ظاهر تلخ...که نرسیدن رو داد میزنندو امتداد صبری که تو این نرسیدن هست....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اینکه به بعضی چیزها فکر میکنم ولی نمیتونم بنویسموشون..نمیتونم جای بگیرم در علت های بودن هاشون...نرسیدن..رسیدن ها ....نمیتونم درک کنم&amp;nbsp; تقلای این عقربه مانندها ریل بودن ها&amp;nbsp; برای رسیدنه.... برای بودن و خوب چرخیدنه.... یا نکنه عقربه ها عاشق نقش روی قطب نما شدن....مکمه این سنگها هستن که این ریلها رو موازی نگه داشتند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا بین من و این نوشته ها هم چرخیدنه قشنگی بذار...که نه من خفه شم..نه این نوشته ها تلف.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا صبح زود باید برم کوه..... شاید&amp;nbsp; پر از گفتن باشه....البته با تیم کوهنوردی میرم..امیدوارم&amp;nbsp; بشه.... سکوت نوشتن داشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبی پر از ستاره های ناموازی داشته باشید&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/190</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9457775/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9457775</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 18:56:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در عجبم</title>
      <description>&lt;p&gt;در عجبم از خودم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادم روز بله برون داداشش ..بیاد بشینه پای پی سی از بغض حرف بزنه.... عجب چیزایی داره دنیا... هوا بدجور گرفته ..باد شدیدیم داره میاد..... و من هم مثل این هوای ابری یاد میگیرم ..هر روز خفه و خفه تر بشم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جایی که حرف زدن و&amp;nbsp; گفتن احساس واقعی دوری میاره... جایی که خیلی زود ورق میخوری و تموم میشی.. نمیدونم من اینقدر کمم ...که تو رابطه ها اینقدر زود تموم میشم ... یا ورق خوردن دلم قشنگ نیست......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اونقدری از خودم میدونم که بدونم کم نیستم ...ولی شاید گفتن بعضی چیزا کمم کرده... بعضی چیزا که باور ساده بودن من رو زیر بار سنگین کلمات مطلوم نمایی برده....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی نیست بگه دختر .. مگه یاد نگرفتی اینجا حرف بزنی.. تو رو چه به کار آدم ها ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخ که چقدر کلمه قشنگی ... تو رو چه به کار آدم ها ...(این جمله پست خواهد شد..)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;..دختر کوچولوی وبلاگم امروز بار دیگه یاد گرفتم بخودم سخت بگیرم.. باید بعضی چیزها رو قورت داد و درد کشید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا ..... این بغضی که الان دارم مال خودم نیست ...چون من آرزوی این روزو داشتم.....ولی این بغضه کار خودته.... خودت انداختی تو دلم .. که من لبهامو جز برای تو تکون ندم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعا بغضی وقتا لبام قهر میکنه با آدمها...نمیدونم اینهمه&amp;nbsp; توجهی که این همه مدت به تک تک خونوادم و آرزوهای اونا کردم ...درست بوده.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم خدا این همه وقف کردن خوبه؟.... نگاههایی&amp;nbsp; که بهم میشه پر از حماقت و ضعیف بودنه.. کجای این سادگی می لنگه .. کجای بودن من دو رویه است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا چرا معنی کلماتو یک جور نیافریدی ؟ چرا آوای یک کلمه هزار جور برداشت میشه.. چرا کلمات&amp;nbsp; ....&amp;nbsp; حرام میشن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش بیان یک قانون تعریف کنن برای زدن حرفای بد....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز از رویهای نوشتن های دیوانه وارم است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از لحظه های بزرگ شدن مینویسم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قبول کردنهای باجبار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کشیدن تاوان سنگین زندگی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قبول کردن غیر سادگی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سخت است فهمیدن...درد دارد پذیرفتن....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدون آنکه بخواهی&amp;nbsp; میپذیری ... ذره ای&amp;nbsp; دروغ ...و سیاست .. جوانه بزند.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;های به بهانه های ساختن این جوانه...هوی به هر چه مرا غیر من میکند....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای به&amp;nbsp;واقعیت هایی&amp;nbsp;که&amp;nbsp;باور&amp;nbsp; نمیشود......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای وای وای مولانا ..سهراب.. حافظ...زبان نوشتنم دهید .. در این سهمگین آشفته بازار کلمات ... باور واقعیت هایی را بکارم .. که دیرگاهیست فراموش&amp;nbsp; شده....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا مرا زبان درک کردن عزیزانم ده.... و عزیزانم را تحمل عبور من دیگرم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرانتز نوشت:::&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روبروی خونمون بید مجنون داریم... باد آشفتشون کرده ...&amp;nbsp; خودشون رو مدام میکوبن .. باد کندن میخواد ...ولی سفت چسبیدن به کف جلوی خونه ما......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درختان بید مجنون&amp;nbsp; روبروی در همچنان وفادار من ماندند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و وبلاگم که بین همه این شلوغی منو تو آغوش میگیره..... من تو این یک سال نوشتن به جایی میرسم که ببینم ... با غیرامسان آرامتر میگیرم .. تا باورها و اندیشه هایی که مدام باید سینه سپر کنم و دفاع ... تلاش.. جنگ....&amp;nbsp; برای چه .. برای اینکه امسان خوانده شوم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ا...ن...س...ا....ن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند&amp;nbsp; حروف بی آوا .. و خشک ... که شکستن..رفتن..غرور ... در همه&amp;nbsp; بین حروفهایش بیداد میکند... کجای این حروف ..مهر جای میگیرد.. طنین این کلمات کو... انگار خوبترین ها هم تبعیدن ...&amp;nbsp; در کالبد این کلمات خشک قرار گیرند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای وای وای.. خدا...خالی نمیشم..&amp;nbsp;&amp;nbsp; امروز این جا با این وبلاگ فقز برای تو زمزمه میکنم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خستم از خودم ... از این همه کنار کشیدنم از انسانها.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همنوا با پریشانی بیدهای مجنون .. سینه سپر میکنم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمهایم را میبندم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذره کوچک امیدم را مخفی میکنم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم را فریاد میکنم برای تو ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که مرا دروغ آفرین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا سیاست بکار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا غیرت بی اعتنایی بده.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خالی نمیشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونم حرفام چرته ... این پست تخلیه الکتریکی&amp;nbsp; کلمات منفی..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/188</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9427347/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9427347</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 15:04:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادم باشد ها....</title>
      <description>&lt;p&gt;همیشه این جمله سهراب درونمه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر افتادم تو گرداب روزمرگی ها.. روزی همینجا هی به دوست داشتنی های زندگیم &amp;nbsp;هشدار میدادم و قول میگرفتم که تو روزمرگی ها خفه نشن... حالا بماند که قول دادند و وفا نکردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی چقدر یادم رفته یادم باشدهایی که توی خلوت هایم مدام و مدام تکرار کردم و منی که الان هستم رو ساختن.. منی که یاد گرفتم به عیمقترین هام برم.. منی که همینجا پای نت... پای همین کیبورد ..پای همین مانیتور.. پای همین کنج اتاقم... پای همین دیوارهایی که بی اعتنا از کنارشون رد میشم ...بزرگ بشم....... وسیع باشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی تو محیط دانشگاه قرار گرفتم تونستم وسعت دنیای خودم رو وجب کنم با دنیای دیگران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه حسی همیشه بهم میگفته ...که درست رفته بودم.. ولی چی شد ... کی شد؟ چه کسی ..این یادم باشد ها رو ازم گرفت؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی اینقدر بهم قدرت داد که جرات پیدا کنم کم خلوت کنم... کم سر بزنم به ته دلم... چی شد همه لحظه های آرامشو گرفتم ....درست در جایی کاشتم که لحظه هام &amp;nbsp;اسراف و اسرافتر میشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.... درسته.. درسته &amp;nbsp;دنیام باندازه وجب های همه کوچک شده.. درسته .... قرار لحظه هام بهونه گیر شدن.. درسته &amp;nbsp;آرامم ...درد میکنه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی هنوز یک من هست.. هنوز یک قطره از من تمام نشده... شاید جرعه ای برای نفس کشیدنم باشه.. شاید این اندیشه ..این پست ..این حال و هوای الانم... نور همون یک قطره باشه... فقط کافیه خودمو حاصلخیز بزرگ شدن بکنم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/442043_2JITDWdG.jpg" alt="" width="450" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید تا وسیع شدن راهی نباشه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی وسیع بودن اقتدار میخواد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آره ..درسته .. باید &amp;nbsp;دنیامو وسیعتر بکنم.... باید ببینم چند قدم خدا توش &amp;nbsp;جا میگیره...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هی دختر! میدونم شاید هنوز اسیر لحظه ها باشی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی تو هر اسارتی خدایی هست..... و صدایی که باعث فکر آزادی میشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر توان رها شدن از اسارت رو نداری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط صدا کن.... صدا کن... خودت &amp;nbsp;رو ... &amp;nbsp;آرامت رو ... بهانه های خوب وبدنت رو ... و یادم باشد های ساده &amp;nbsp;ات رو.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد &amp;nbsp;لبخند بزنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد شعر بگویم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد.... بنویسم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد تلاش کنم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد دست بکشم روی غبار پنجره ای که هر روز از آن به &amp;nbsp;فرداهایم مینگرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد ... لحظه هایی هم نگران نباشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد... گلهای سفید کوچک را فراموش نکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد.... دخترک شاد درونم را هر روز رنگ کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد مداد رنگی هایم تمام نشوند....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد بعضی روزها &amp;nbsp;هم که شده برای هیچ کسی نباشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشد یادم باشد های دیگری هم هست.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ وقت خالی نمیشم از نوشتن...حرف دارم ..حرف ......&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتا الفبارو هم کم میارم.................................&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/187</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9415988/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9415988</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 12:30:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بادکنک ندانستن هایم</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی یه چیزی رو نمیدونم کلافه میشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;..از اون بدتر اینه که هی چیزی کش پیدا کنه...و &amp;nbsp;این ندونستنه بزرگ و بزرگتر بشه... و هی خودش بکوبه به لحظه هام....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و از اون هم بدتر اینه که یه ذهن شیطون داشته باشی ..که مدام به چیزهای جدیدتر فکر کنه ..بدون اینکه قبلی ها رو حل کنه..... اینجاست که باید برگردی و با ذهنت رابطه ای متعادل برقرار کنی.... رابطه ی بین عمل و فکر......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی کم فکر میکنن و کم عمل میکنن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی ها هم &amp;nbsp;باندازه فکر میکنن و به همون نسبت هم عمل میکنن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی ها هم آتشفشان فکرن... تو این شرایط اگهه عمل کردن ضعیف باشه .... چی میشه؟؟؟؟ میشه آشفشان و همه چیزو میزنه خراب میکنه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب این وسط نمیشه فکر رو کنترل کرد... چون نمیتونی ورود ایده های جدید رو بگیری... میای آرووم ثبتشون میکنی .. ولی بازم ایده های جدید نمیذاره حتی به ایده های نوشته قبلیت سر بزنی ....... واییییی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای این وضع یک مدیریت &amp;nbsp;خوب میخواد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیریت چی نمیدونم.. فکر ...کار... لحظه .. خودم.... و کلی چیز دیگه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتا میگم کاش چندتا از خودم کپی میگرفتم تا اونا نصف بادکنکای ندونستنم رو نگه دارن....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشکل دیگه اینجاست که من هیچ کدوم از بادکنک ها رو رها نمیکنم...&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونم.... لازم نیست بهم بگین ..تو نمیتونی همشو نگه داری .... تو باید انتخاب کنی.. تو باید &amp;nbsp;....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا من بادکنکامو دوست دارم .... میدونم سخته نگه داشتنشون...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای خیلی گیجم ... اصلا نمیدونم براش خودم مینویسم &amp;nbsp;یا وبلاگ........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی اینجا باشه میام میخونم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم بادکنکامو رها کنم و غرق در لذت یک اسمون پر از بادکنک باشم &amp;nbsp;و فقط با چندتا بادکنک &amp;nbsp;مهم رو نگه دارم...؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا از خودم کپی بگیرم؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt;....... میدونم که هیچی نفهمیدین....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/186</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9415882/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9415882</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 12:06:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یکی از نشانه های بزرگ شدن</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حکایت عجیبیست رفتار ما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خداوند می&amp;zwnj;بیند و می&amp;zwnj;پوشاند ولی مردم نمی&amp;zwnj;بینند و فریاد می&amp;zwnj;زنند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.... یکی از نشانه های بزرگ شدن اینه ..که چیزهایی رو به چشم میبینم &amp;nbsp;که چشمان کوجک من قادر به لمس کردن آنها نبوده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای وای خداااا...منه 21 ساله .... منی که ادعای بزرگ بودن دارم ..الان ..این لحظه ...مقابل نیروهایی که دست خودم &amp;nbsp;نیست ..به زانو در اومدم...مقابل حرفهای بیخود...غیبت....آخه چطور میشه با حرف زندگی یکی رو خراب کرد..حرف ..حرف ..حرف...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا که نگاه میکنم میبینم و میفهمم چرا همه چی رو همون اول نشونمون ندادی و نفهموندی ..چون &amp;nbsp;همون لحظه های اول دنیایمون از پا در میومدیم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی منی که الان 21 سالم هم هست طاقت شنیدن و فهمیدن این حرفها رو ندارم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بذار بنده کوچک تو باشم...بذار کودک بمونم..نمیخوام از این دنیا یاد بگیرم.... تحملشو ندارم ..مقابل این همه &amp;nbsp;واقعیت خفه میشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بذار گول بخورم و اینجوری تصور کنم که همه خوبن و همه مهربونن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا.. خدایا....گوشام درد میکنه ..از شنیدن چیزهایی که اصلا فکرشم نمیکردم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.....................................................متنای بالا خدا نوشت بود ولی اینجاشو &amp;nbsp;با شما میگم تا برای خودم بمونه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزاهایی که فکرش رو هم نمیکنی یکهو تو زندگیت عین یه غده پیداش میشه.. یادم باشه خوب زندگی کنم تا این غده ها زمینه رشد کردن تو دنیای منو نداشته باشن..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم باشه ..مسخره نکنم...حرف بد نظزنم...غیبت نکنم...یادم باشه .یادم باشه قضاوت نکنم..یادم باشه ... اعتماد نکنم..یادم باشه انسان باشم... تا مهربونیم و سادگیم معامله قضاوت های بیخود نباشه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نشونه ای از بزرگ شدن بود..چیزی که من باید میفهمیدم و درک میکردم و حتی یاد میرفتم برای فردای فرداهایم تا درست برخورد کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد گرفتم بعضی چیزا خیلی درد داره..خیلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دعا میکنم برای همه ...همه ..همه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که وجود آدم های سخن چین و زود قضاوت کن .... &amp;nbsp;از محیط و دلتون دو ر باشه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/185</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9381472/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9381472</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 08:39:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پست با چشای پف کرده</title>
      <description>&lt;p&gt;اومدم دانشگاه.. روی تختم...باز صدای گنجیشکا آروم میکنه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب فکرکنم 3 بود خوابیدم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پر از ..... شب&amp;nbsp; عجیب ..سخت... از اون شبایی بود که بزرگ میشی....&amp;nbsp; بعضی وقتا این بزرگ شدن درد داره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی روزا بی بهونه خسته ایم.... بین خستگی غرق میشیم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز صبح هنوز اثرات بد دیششب مونده بود.... چشامو باز کردم باورم&amp;nbsp; نمیشد صبح شده.... حوصله دانشگاه و نداشتم...ولی اومدم ...همیشه صبح نماد حرکت بوده..وقتی بیدار میشیم میدونیم که باید حرکت کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید میومدم....ولی خیلی سخت جمع وجور شدم....ارومم ومیدونم که توی تعادلم..دارم برای موازی شدن میجنگم ..برای در تعادل موندن..... فاصله سخته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی اگه به قیمت بودن بودن همیشگی باشه ارزش داره..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;..چه کلمه قشنگی ..لذت موازی بودن................(این موضوع حتما پست خواهد شد)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای خدای من این توهستی که از طریق این وبلاگ منوبغل کردی.... این وبلاگ داره باهام حرف میزنه... فقط&amp;nbsp; تنها بودمدلمخواست بنویسم. این حرفها خودشون یهواومدن....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ باورم نمیشه منه بی منطق تونستم قبول کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تجربه جالب بود برام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخیششش...میرم سرکلاس با یه دل قشنگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایاجونم شکرت....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/184</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9354347/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9354347</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 10:23:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;بازم فردا میخوام برم خوابگاه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هفته نرفتم دوچرخه سواری..فقط خونه بودم...لعنت به این درس....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این روزها و تو این فصل دوست دارم من باشم و دوچرخمو ... یا یک کتاب .... با یک دشت که آخرش خدا باشه.. خدا باشه و خدا...و سکوت....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/442043_uCwlR4u6.jpg" alt="" width="400" height="266" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم یه مسیر طولانی میخواد تا برم و سبک شم ... و کمی واسه خودم فکر کنم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درس و دانشگاه مفیده ... خوبه... علمه.... ولی به قیمت قربانی شدن لحظه های &amp;nbsp;قشنگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...... امیدوارم ارزششو داشته باشه......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دعا کنین این هفته خوب باشه ..بتونم تحملش کنم....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/183</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9350567/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9350567</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 16:26:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آلزایمر دارم</title>
      <description>&lt;p&gt;همیشه چیزی برای خندیدن هست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتام که میام قهر کنم..دلخور شم.. اخم کنم... یچیزی میاد میزنه میخندوه.. منم که نمیتونم جلوی خندمو بگیرم...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی لحظه هام دوست ندارن دل من قهر کنه .. اینجور یعادتشون دادم.. که نمیتونن فکر قهر کردنو با خودشون بکشن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیفهمم پس کجای کار ایراد داره.. که چیزای رو که نمیخوام میشنوم ؟ چیزایی رو که نمیخوام پیش میاد؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;....... &amp;nbsp;هیچ نمیدونستم فاصله تصمیم هام اینقدر کمه .. فاصله تصمیم هایی که برای دلخور شدن میگیرم.. دست خودم نیست که بعضی چیزا ته دل آدمو میسوزونه و ناراحتم میکنه..بعضی وقتا . چیزی که حقم نیست..و انصاف نیست .... پیش میاد......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر زود فراموش میکنم .. نمیدونستم آلزایمر دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهم نیست .... منکه میخندم.....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aramtarin.persianblog.ir/post/182</link>
      <author>گلی</author>
      <comments>http://aramtarin.persianblog.ir/comments/445939/9344731/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-445939.post-9344731</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 15:16:43 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
