جایی برای قدم زدن حرفام
فاصله بین خواستن و انجام دادن چیزی ...به اندازه فکریه که میکنیم... وا ین فکر منحصربفرد به هر شخصی میشه... و وقتی نتیجه این فکر با مطالعه و راه حل هایی ترکیب میشه که نقشه رو بوجود میاره... نقشه عمل تو... دیگه این فکر ..فکر خام نیست و مجموعه ای از حدسیات و نکرده هایی هست که روی هم چیده شده و باید این برج بلندی که از فکرها و مطالعات و نقشه ها ساخته شده تبدیل بشه به عمل و چیزی به نام تجربه رو پدید بیاره
حالاست که اینجا خواستنی که من کرده بودن نمود پیدا میکنه......
وقتی تجربه رو میذارم جلوم .... و نگاش میکنم میگم آیا این چیزیه که من میخواستم؟؟؟
ترس از حرکت کردن به سوی خواسته هامون و آوردن بهانه های نتوانستن شاید ناشی از این باشه که نمیدونیم آخرش این چیزی که بنام تجربه بوجود میاد چجوریه؟
آیا زمان و وقتی که من برای شکل دادن این تجربه میگذارم ارزشش رو داشته؟؟
یا شاید باید اینطور نگاه کرد؟؟
آیا این تجربه من رو توی مسیری که میرم به جریان خواهد انداخت؟
اینجاست که ترس از حرکت کردن بوجود میاد... و باورهای نتوانستن شکل میگیره....
کاش خودمون رو بیشتر بشناسیم ... کاش بدونیم چه نیازهایی داریم...کاش بدونیم چه تجربه هایی کجای این مسیر به دردمون میخورن؟؟؟
نظرنوشت.. بنظر من اگه خودت رو خوب بشناسی و بدونی دقیقا تو کدوم مسیر میری اونوقت شناسایی تجربه های موردنیاز کار سختی نیست.. اونوقت با خیال راحت میتونی بگی اینو میخوام یاد بگیرم و اونو نه...
اوردن بهونه برای یک چیز تنها نتیجه اش اینکه از اون ترسی بوجود میاره..و حسرتی که تا اخر عمر تو ذهنت تکرار میشه که یادنگرفتم..کاش میدونستم...
اما اینکه خودمونو مسیرمون رو بشناسیم... مسئله خیلی پیچیده ایی هست ..کمتر ادمی وجود داره که بگه از اول میدونسته چیکار میکنه و کجا میره....
اینکه ما توی یک دنیایی هستیم که همه ذراتش نیاز به نکاه کردن.. شناختن و درک کردن داره... این خیلی زیباست که بتونیم چیزهایی رو تجربه کنیم حتی اگه به دردمون نخوردن.. شاید اثری که اونا میذارن اونقدر بنیادین هست که ما حسش نمیکنیم
پس اگه تجربه ای کسب کردیم... سعی کنیم عمیق درکش کنیم ...حتی اگه فواید کمی داشته باشه... این مهم نیست که چقدر تجربه های خوب یا بدی بدست میاریم...چون هیچی ذره ایی در نوع خودش بد نیست
فقط این مهمه ..که لحظه ها رو تو دو راهی ها و دودلی ها و ترسهامون تلف نکنیم
از رفتن ...تلاش کردن نترسیم... چرا که تو هر رفتنی .نکته ای هست
و هر رفتنی به معنای جاری شدنه که تو رو از سکون و سکوت رها میکنه
همیشه زلال و پرخروش جاری باشی دوست من
دلم میخواست عکسی از این بهتر بذارم...ولی خب زیاد نگشتم... اگه دوستان عکس خوبی داشتن جایگزین میکنم
گاهی باید
آروزهایت را مثل قاصدک
بگذاری کف دست
و بسپاری بدست باد
تا بروند و سهم دیگران شوند
آخه خدا ببین این کلمه ها به من چی میگن
.... گله دارم از این واژه ها ..و اینجا نوشته ام تا اونارو در حضور همه محاکمه کنم... این صفحه سفید رو دادگاه.. و تو رو .. و همه نگاههای از جنس خودمو قاضی کنم....
رویاهایم..تمام آمالهایی که با ذره ذره جانم ساخته ام رو بدم به دست باد... آخه بعدش با اینهمه جای خالی چیکار کنم.... همینکه یواشکی وقتی که تو فکر... بودم گوشه ایی از رویاهامو باد فوت کرد و با خوذش برد ..یواشکی.... نمیدونستی من تاب پرواز آرزوهامو ندارم ؟؟؟ باهام شوخی بدی کردی ... زمانه اونا رو ازت قاپیده و داره پخشش میکنه ...داره هر گوشه ای از آرزوهای قاصدکی منو یه جایی میریزه.. به اونایی میده که لیاقت نگه داشتن اون آرزو رو ندارن....
ببین باهام چیکار کردی.... شما قاضی ها... اگه هنوز عدلی هست... باد و پای این صفحه دادگاه من بیارین من که نتونستم بگیرمش از لای دستام در میره...
آهای مجری های قانون عشق... زمانه رو دستگیر کنید که مدام داره خودشو تغییر میده
آهای عاشقا اگه صدامو میشنوین جواب بدین.. بیاین.. چرا هر کدومتون کنجی به انزوا کشیده شدین..دنیا از بازی باد و زمانه نابود میشه....
چرا نیروهای عشق دست به دست هم نمیدن...
جای خالی آرزوهای قاصدکی تو دلم بیداد میکنه... دیگه قاصدکم وفا نکرد... حرفامو به کی بگم پس... چجوری صدای بغضهای دلمو به گوشت برسونم..میترسم نامه ای به کبوتر بدم ... که اونم عاشق کبوتر دیگه ای بشه و نامه من برای تو رو چتر کنن برای آشیونشون
شاید اینه سرنوشت من که عشق و احساس من .... عاشقهای زیادی رو بهم برسونه..دلهای زیادی رو تکون بده... با اینهمه نامه و نوشته و قاصدکهایی که هر روز از تو دامن چین چینیم در میرن.... شاید دنیا از عشق سیراب بشه....
و جای خالی هر یک از اون رویا و قاصدکها هر روز عمق تنهایی منو بزرگ کنه ...

خسته شدم از دنبال کردن قاصدکهای آرزوهام.... اره شاید .... روزی یاد گرفتم که خودم این قاصدکها ارزو رو فوت کنم... تا دنیای 2 تا عاشق شکل بگیره...
حالا تو بگو خدا... به من در ازای درد این قاصدکهای ارزو چی میدی......
چه پاداش بزرگی هست که منو اینقدر به صبر کردن دعوت میکنه.... آخه منکه تو عشقم ناپاکی نکردم که مجازاتم این باشه.... تو رو خدا جوابم بده
نتیجه نوشت: من ارزوهامو به هیچ قاصدکی نمیدم.... و همه قاصدکهایی که بهشون گفتم رو سخت مراقبت میکنم...اونا مال منن...فقط زاده منن
این پست با الهام از مطلب زیبای از دوست عزیزم تو وبلاگ http://behnaz69.mihanblog.com
من به گفتن "دوستت دارم" همونقدر نیاز دارم که به شنیدنش، شاید بیشتر...
من عاشق این عکسم

همینقدر عاشق
همینقدر پاک
و همینقدر عمیق
و همینقدر بی ریابرای پرستیدن یک موجود
حس زیبای مادر بودن.
تو این پست خارج از دنیای منطق و روزمرگی های ادمیان حرف میزنم... از به تصویر کشیدن احساسی که هر منطقی رو میشکنه و دوست داشتن رو زلال به تصویر میکشه .. احساس مادر نسبت به کودکش رو مثال میزنم که نماد دوست داشتن خالصانه است.. نمیدونم چرا این دوست داشتن رو توی دوست داشتنهای دیگرمون دخالت نمیدیم... اگر مردیم.. و اونقدر با پرستیدن تمام و کمال یک چیز عادت نکردیم تو چرا دختر خوب.. تو چرا مادر دیروزی .. تویی که زنانگیت رو به آغوش میکشی .. تویی که زاده شدی برای پروراندن و معنی بخشیدن کلمه های "مهر" و "محبت" تو چرا از یاد بردی...چرا؟
چرا به دوست داشتنهامون اما و اگرها رو بخیه زدیم.. چرا اینقدر اصول سنجاق میکنیم به دل باورهامون
هی خدای من... چکه ی کوچکی که از نعمت پاک زنانگی که بر این دنیا ریخته ایی داره از نعمتی که داره به فراموشی سپرده میشه حرف میزنه.. و از همهمه ایی برای رسیدن به نقطه های نامعلوم صحبت میکنه که در اون راه حس های زیبای دلنگرانی های دوستانه... اشکهای پاک و ریخته شدن دوست داشتنهای کوچک خبر میده
مدتیه از اینکه دل و مهربونیمو پلمپ کردم به رسم منطق ادمیان ..کدری احساسم رو میبینم و محبت های نکرده ی انباشته شده که جایی برای ریخته شدن میخوان..... این روزها بیشتر از اینکه نیازمند شنیدن دوستت دارم .. یا نگاه های مهربانانه باشم .. نیازمند گفتنش هستم .و بیشتر از ا،که نیازمند پرستیده شدن و ستایش کسی یا چیزی باشم..نیازمند پرستیدن کسی....چیزی...حرفی ..ناب هستم...نیازمند پخش کردن احساسی که بدون بیان شدن رشد نمیکنه .. احساسها و باروهایی که برام ایجاد میشن جایی برای شکوفا شدن میخوان ..
ولی مدتی است مرا به اجبار به حبس کردن آنها کرده اند
ترسم از آن است که دیگر احساسهای تازه ام از جوانه شدن و رشد نکردن خسته شوند
و من رسم کوچک های بهشتی که خود را فراموش کرده اند را بگیرم
خدایا نجاتم بده
فصل رویش شقایق های دماوند
فکرشو بکن چقد میتونه ارامش بخش باشه!!
چقد دوست داری اینجا بودی؟
من که خیلی کاش جای این نی نی بودم






| Design By : Pars Skin |