جایی برای قدم زدن حرفام
آخرین ثانیه ها منتظر پاییزندو در تب و تاب رسیدن به قراری غمگین
جمله قشنگی بود و حیفم اومد براش یه پست ننویسم
اگه به پستهای قبلی توجه کنین متوجه میشین که من از ثانیه ها حرف میزنم...هر روز رو یک ثانیه تشبیه کردم و مسیر زندگی ام رو به مسابقه...و انتظارم رو پشت خط فرصت به تصویر کشیدم ...
اره درسته که بیقرار پاییزم چون برام حال و هوای دیگه ایی داره ... حال و هوایی پر از آرامش و حس عمیقی که منو مدام به نوشتن وا میداره... ولی اینکه هر روز این ثانیه ها رو ثبت میکنم ..یه راز دیگه ایی پشتشه که درست همسو با آخرای تابستون داره منو همراهی میکنه...و دو حس عمیق که منو بیقرارتر میکنه....
و نبض بیقراریم با دیدن برگای خشکیده توی پیاده رو ها تند و تندتر میشه و انتظار سخت تر...ولی متاسفانه تو این مدت هیچکس اونقدر قدم نذاشت تو حال و هوای دلم
منم این رازو حتی به صفحه های وبلاگم هم نگفتم...که شاید رهگذر دیگه ایی دید ..خوند...یا فهمید!!!
ناراحت نیستم شاید از سردی دلم خودم بوده...ولی به همین تصویر کشیدن این ثانیه ها هم خوشم.......ولی خیلی دلم میخواست یکی مثل دل خودم جلو بیاد بپرسه این ثانیه ها یعنی چی
البته میدونم پستهای ثانیه ها اونقدرام قوی نبود ولی.... پستهای قبلیم میتونست نشونگر یه راز باشه ...ولی متاسفانه هیچکسی پستای قبلیمو مرور نکرد... ولی من تو وبلاگ هر کی نظر دادم حداقل پستای صفحه اولشو خوندم... ای بابا بی خیال
ثانیه نهم رو پشت صفحه وبلاگ بدون نظر نگذروندم... منتظر ثانیه دهمم
به امید خدا سوت زده بشه...و من از این تب تند رها بشم
و پاییزم رو دنیا دنیا جشن بگیرم....
فکرای خوب یدارم برای پاییز....حتی اگه هیچکس نخونه
من به گفتن "دوستت دارم" همونقدر نیاز دارم که به شنیدنش، شاید بیشتر...
من عاشق این عکسم

همینقدر عاشق
همینقدر پاک
و همینقدر عمیق
و همینقدر بی ریابرای پرستیدن یک موجود
حس زیبای مادر بودن.
تو این پست خارج از دنیای منطق و روزمرگی های ادمیان حرف میزنم... از به تصویر کشیدن احساسی که هر منطقی رو میشکنه و دوست داشتن رو زلال به تصویر میکشه .. احساس مادر نسبت به کودکش رو مثال میزنم که نماد دوست داشتن خالصانه است.. نمیدونم چرا این دوست داشتن رو توی دوست داشتنهای دیگرمون دخالت نمیدیم... اگر مردیم.. و اونقدر با پرستیدن تمام و کمال یک چیز عادت نکردیم تو چرا دختر خوب.. تو چرا مادر دیروزی .. تویی که زنانگیت رو به آغوش میکشی .. تویی که زاده شدی برای پروراندن و معنی بخشیدن کلمه های "مهر" و "محبت" تو چرا از یاد بردی...چرا؟
چرا به دوست داشتنهامون اما و اگرها رو بخیه زدیم.. چرا اینقدر اصول سنجاق میکنیم به دل باورهامون
هی خدای من... چکه ی کوچکی که از نعمت پاک زنانگی که بر این دنیا ریخته ایی داره از نعمتی که داره به فراموشی سپرده میشه حرف میزنه.. و از همهمه ایی برای رسیدن به نقطه های نامعلوم صحبت میکنه که در اون راه حس های زیبای دلنگرانی های دوستانه... اشکهای پاک و ریخته شدن دوست داشتنهای کوچک خبر میده
مدتیه از اینکه دل و مهربونیمو پلمپ کردم به رسم منطق ادمیان ..کدری احساسم رو میبینم و محبت های نکرده ی انباشته شده که جایی برای ریخته شدن میخوان..... این روزها بیشتر از اینکه نیازمند شنیدن دوستت دارم .. یا نگاه های مهربانانه باشم .. نیازمند گفتنش هستم .و بیشتر از ا،که نیازمند پرستیده شدن و ستایش کسی یا چیزی باشم..نیازمند پرستیدن کسی....چیزی...حرفی ..ناب هستم...نیازمند پخش کردن احساسی که بدون بیان شدن رشد نمیکنه .. احساسها و باروهایی که برام ایجاد میشن جایی برای شکوفا شدن میخوان ..
ولی مدتی است مرا به اجبار به حبس کردن آنها کرده اند
ترسم از آن است که دیگر احساسهای تازه ام از جوانه شدن و رشد نکردن خسته شوند
و من رسم کوچک های بهشتی که خود را فراموش کرده اند را بگیرم
خدایا نجاتم بده
ب ا ر ا ن
که می بارد
من و کفشهایم
دلتنگ همان خیابانهایی می شویم که از آسمانش بیدمجنون می ریزد
ب ا ر ا ن
که میبارد
دوباره ریشه میدهم

ببخشید حوصله ویرایش عکسو نداشتم
داره بارون نم نمی میاد... حس و حالم دقیقان شبیه این نوشته و عکسه.
جلوی خونمون پر از بیدهای مجنون..و نورهای رنگی چراغ ...که درخت کاج کناریشو روشن میکنه.. و یه صندلی که تو رو دعوت میکنه برای نشستن
دلم نیومد این حس و خوب و ثبت نکنم..و این همه قشنگی رو به رخ صفحه های بی احساس سفید نکشم
کنار پارک که وایسی و نگاه کنی.. یک خیابون دراز که نور چراغ روشنش کرده.. یک امتداد زیبا.. که تو رو دعوت میکنه .. به نرم نرمک قدم زدن..
اخر خیابون رو نیگا میکنم.. با نگاهم قدم میزنم ..قشنگه ولی جای خالی یه دوست فریاد ممیکنه
زل میزنم به صندلی خالی.. با نگاهم لمسش میکنم... لحظه های بی کسیمو
کاش...
برمیگردم تو خونه و این پست رو مینویسم

ب ا ر و ن که میاد...جای خالی حضورت رو پر رنگتر میکنه
دستای گرم یک دوست میتونه این پست رو پر نفستر بکنه
این وبلاگو ایجاد کردم هر روز به دور و برم نگا میکنم شاید واژه ایی چیزی برای توصیف این واژه پیدا کنم ولی وقتی اولین بار می خواستم بنویسم اقیانوس تو ذهنم شکل گرفت
بزرگ .... بی انتها !! و ابی

یه جایی خوندم که می گفت:
آرام باش و بزرگ! و نگذار هر سنگ کوچکی تو را به تلاطم بیندازد
بگذار بدون هیچ قدرتی در ارامشت غرق شود بدون هیچ تاثیری!!
میتونی این قدر بزرگ باش؟؟
اقیانوس نمیگم میتونی دریا شی؟؟
| Design By : Pars Skin |