جایی برای قدم زدن حرفام

حرفهای کوچکی که  هنوز متولد
نشده بودند.. شاید لحظه بلوغ این کلمات در من هرگز فرا نرسید..

شایدم ترس جوانه زدنش بود که نگذاشت بگویم..

لیک اینجا ... جایی که صدای من است .. فریاد میکشم.. جایی که  ذره ایی امید دارم ... به اینکه  شاید.... سرک بکشی....

نمیدانم میخوانی یا نه ؟ نمیدانم هنوز می آیی نه...

ولی  من آخرین حرفهایم را برای تو بدنیا می آورم....

چون این حرفها و این کلمات مدت زیادی است در  لحظه هایی  بودن تو  مرا  آبستن کرده اند....

شاید هم من مادر ضعیفی بودم که نگذاشتم ........بگذریم

در پس دوستت دارم ها .. بوسیدن ها و ..هر کلام و هر حضور به ظاهر
معمولی  ات.. دلخوشی هایی شکل گرفت .. پر از رنگ هایی که آذین من شد.. و ترس هایی شکل گرفت .. از نبودن و رفتن تویی که مرد رنگین کمان هایی من  شدی..

ل....ا...ب....ل.....ا.....ی .......همه لحظهای بارانیم.....

نمیدانم چرا همیشه امتداد نوشته های خوبم را بغض ها میشکند.....

در این سیاهی و کسلی که نلخی  حرفها و تلخ رفتن ها مرا احاطه میکند.. ناباورانه امید دارم .. به دوباره  بندامدن این باران.. به دوباره بودن خوشی هایی کوچک

لیک ... به زمین زدن این تلخی ها چونان توان فرداها را از من میگیرد
....که ناباورانه ...

تلخ امیدهای .......دیگران را میپذیرم..

که در پس هر آمدنی رفتنی است...

و در پی همه دوستت دارم ها ... دل شکستنی هست....

دستهایم سرد مینویسند اینجای کلمتم را ....ا...م....ا

مثل اینکه افسانه ..دوست داشتن های دروغ باور دارد

باور دارد همه حس های خوب مقطعی اند..

باور دارد که  میگویدند باور نکن دوستت دارمهایش....

باور دارد... آری باور دارد .. مرگ  همه رویاها

و چقدر سخته تو نویسنده این باورها باشی..........................................

ولی وقتی  با خودت قرار میذاری
.. مادر حس ها و کلماتت باشی ... باید  رنج این نوشتن را به دوش بکشی

رنج زمزه هایی که امروز و فردا کردم که بهت بگم .....چقد ...یادم رفت به فرداهای امیدی نیست

آری لابلای همه ... لحظه های بودنت..خندیدنت..دوست داشتنت......این
حرف در  من بلوغتر یافت  آمد که........

 مرا دوست بدار اندک ولی طولانی

به قول کریستوفر مارلو....... این جمله   حالا شده است وزن زندگی من .... جمله ای که به شخصه  در من بلوغ یافت

آهههه ..خدای من ......مثل همین جمله ای که دیرگاهی در من جوانه زده
بود ... حسی نیز آرام زمزمه میکند که ... که آرام آرام همه  دوست داشتنها را میبازم..

همه  جاهای خالی ات پر میشوند
..با یک مشت بغض......  ..زمزمه میگوید!!!!!!
..جایی برای هیچکسی وجود نخواهد شد ... این زمین عریان احساسم .... و جاهای پر از بغضم  دیگر اجازه برگشتن هیچ شاهزاده ای را نخواهد داد....

نمیدانم ...زمزمه لعنتی تنهایم نمیگذارد.....

میبینی تو که باشی..ترس ...زمزمه .. مرا احاطه میکند.....  مرد بغض ....جای همه  دوست داشتنهایت را میگیرد......وقتی تلخ حرف میزنی....

منی که اجازه این عبورها را داده ام ..توان برچیدنم نیست.. این جدال
شماست..

این تو ...

این بغض

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

در عجبم از خودم...

ادم روز بله برون داداشش ..بیاد بشینه پای پی سی از بغض حرف بزنه.... عجب چیزایی داره دنیا... هوا بدجور گرفته ..باد شدیدیم داره میاد..... و من هم مثل این هوای ابری یاد میگیرم ..هر روز خفه و خفه تر بشم....

جایی که حرف زدن و  گفتن احساس واقعی دوری میاره... جایی که خیلی زود ورق میخوری و تموم میشی.. نمیدونم من اینقدر کمم ...که تو رابطه ها اینقدر زود تموم میشم ... یا ورق خوردن دلم قشنگ نیست......

اونقدری از خودم میدونم که بدونم کم نیستم ...ولی شاید گفتن بعضی چیزا کمم کرده... بعضی چیزا که باور ساده بودن من رو زیر بار سنگین کلمات مطلوم نمایی برده....

یکی نیست بگه دختر .. مگه یاد نگرفتی اینجا حرف بزنی.. تو رو چه به کار آدم ها ....

آخ که چقدر کلمه قشنگی ... تو رو چه به کار آدم ها ...(این جمله پست خواهد شد..)

..دختر کوچولوی وبلاگم امروز بار دیگه یاد گرفتم بخودم سخت بگیرم.. باید بعضی چیزها رو قورت داد و درد کشید...

خدایا ..... این بغضی که الان دارم مال خودم نیست ...چون من آرزوی این روزو داشتم.....ولی این بغضه کار خودته.... خودت انداختی تو دلم .. که من لبهامو جز برای تو تکون ندم ...

واقعا بغضی وقتا لبام قهر میکنه با آدمها...نمیدونم اینهمه  توجهی که این همه مدت به تک تک خونوادم و آرزوهای اونا کردم ...درست بوده.....

نمیدونم خدا این همه وقف کردن خوبه؟.... نگاههایی  که بهم میشه پر از حماقت و ضعیف بودنه.. کجای این سادگی می لنگه .. کجای بودن من دو رویه است....

خدایا چرا معنی کلماتو یک جور نیافریدی ؟ چرا آوای یک کلمه هزار جور برداشت میشه.. چرا کلمات  ....  حرام میشن...

کاش بیان یک قانون تعریف کنن برای زدن حرفای بد....

امروز از رویهای نوشتن های دیوانه وارم است....

از لحظه های بزرگ شدن مینویسم..

از قبول کردنهای باجبار...

از کشیدن تاوان سنگین زندگی....

از قبول کردن غیر سادگی...

سخت است فهمیدن...درد دارد پذیرفتن....

بدون آنکه بخواهی  میپذیری ... ذره ای  دروغ ...و سیاست .. جوانه بزند.....

های به بهانه های ساختن این جوانه...هوی به هر چه مرا غیر من میکند....

وای به واقعیت هایی که باور  نمیشود......

وای وای وای مولانا ..سهراب.. حافظ...زبان نوشتنم دهید .. در این سهمگین آشفته بازار کلمات ... باور واقعیت هایی را بکارم .. که دیرگاهیست فراموش  شده....

خدایا مرا زبان درک کردن عزیزانم ده.... و عزیزانم را تحمل عبور من دیگرم...

پرانتز نوشت:::

روبروی خونمون بید مجنون داریم... باد آشفتشون کرده ...  خودشون رو مدام میکوبن .. باد کندن میخواد ...ولی سفت چسبیدن به کف جلوی خونه ما......

درختان بید مجنون  روبروی در همچنان وفادار من ماندند...

و وبلاگم که بین همه این شلوغی منو تو آغوش میگیره..... من تو این یک سال نوشتن به جایی میرسم که ببینم ... با غیرامسان آرامتر میگیرم .. تا باورها و اندیشه هایی که مدام باید سینه سپر کنم و دفاع ... تلاش.. جنگ....  برای چه .. برای اینکه امسان خوانده شوم...

ا...ن...س...ا....ن

چند  حروف بی آوا .. و خشک ... که شکستن..رفتن..غرور ... در همه  بین حروفهایش بیداد میکند... کجای این حروف ..مهر جای میگیرد.. طنین این کلمات کو... انگار خوبترین ها هم تبعیدن ...  در کالبد این کلمات خشک قرار گیرند...

وای وای وای.. خدا...خالی نمیشم..   امروز این جا با این وبلاگ فقز برای تو زمزمه میکنم ...

خستم از خودم ... از این همه کنار کشیدنم از انسانها.....

امروز...

همنوا با پریشانی بیدهای مجنون .. سینه سپر میکنم....

چشمهایم را میبندم....

ذره کوچک امیدم را مخفی میکنم.....

دلم را فریاد میکنم برای تو ...

که مرا دروغ آفرین...

مرا سیاست بکار...

مرا غیرت بی اعتنایی بده.....

خالی نمیشم...

خدا!

میدونم حرفام چرته ... این پست تخلیه الکتریکی  کلمات منفی..

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همیشه این جمله سهراب درونمه 

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد............

چقدر افتادم تو گرداب روزمرگی ها.. روزی همینجا هی به دوست داشتنی های زندگیم  هشدار میدادم و قول میگرفتم که تو روزمرگی ها خفه نشن... حالا بماند که قول دادند و وفا نکردند...

ولی چقدر یادم رفته یادم باشدهایی که توی خلوت هایم مدام و مدام تکرار کردم و منی که الان هستم رو ساختن.. منی که یاد گرفتم به عیمقترین هام برم.. منی که همینجا پای نت... پای همین کیبورد ..پای همین مانیتور.. پای همین کنج اتاقم... پای همین دیوارهایی که بی اعتنا از کنارشون رد میشم ...بزرگ بشم....... وسیع باشم

وقتی تو محیط دانشگاه قرار گرفتم تونستم وسعت دنیای خودم رو وجب کنم با دنیای دیگران

یه حسی همیشه بهم میگفته ...که درست رفته بودم.. ولی چی شد ... کی شد؟ چه کسی ..این یادم باشد ها رو ازم گرفت؟؟؟

کی اینقدر بهم قدرت داد که جرات پیدا کنم کم خلوت کنم... کم سر بزنم به ته دلم... چی شد همه لحظه های آرامشو گرفتم ....درست در جایی کاشتم که لحظه هام  اسراف و اسرافتر میشه

.... درسته.. درسته  دنیام باندازه وجب های همه کوچک شده.. درسته .... قرار لحظه هام بهونه گیر شدن.. درسته  آرامم ...درد میکنه...

ولی هنوز یک من هست.. هنوز یک قطره از من تمام نشده... شاید جرعه ای برای نفس کشیدنم باشه.. شاید این اندیشه ..این پست ..این حال و هوای الانم... نور همون یک قطره باشه... فقط کافیه خودمو حاصلخیز بزرگ شدن بکنم

 

شاید تا وسیع شدن راهی نباشه ...

ولی وسیع بودن اقتدار میخواد...

آره ..درسته .. باید  دنیامو وسیعتر بکنم.... باید ببینم چند قدم خدا توش  جا میگیره... 

هی دختر! میدونم شاید هنوز اسیر لحظه ها باشی...

ولی تو هر اسارتی خدایی هست..... و صدایی که باعث فکر آزادی میشه...

اگر توان رها شدن از اسارت رو نداری...

فقط صدا کن.... صدا کن... خودت  رو ...  آرامت رو ... بهانه های خوب وبدنت رو ... و یادم باشد های ساده  ات رو.....

یادم باشد  لبخند بزنم...

یادم باشد شعر بگویم..

یادم باشد.... بنویسم..

یادم باشد تلاش کنم..

یادم باشد دست بکشم روی غبار پنجره ای که هر روز از آن به  فرداهایم مینگرم

یادم باشد ... لحظه هایی هم نگران نباشم

یادم باشد... گلهای سفید کوچک را فراموش نکنم

یادم باشد.... دخترک شاد درونم را هر روز رنگ کنم

یادم باشد مداد رنگی هایم تمام نشوند....

یادم باشد بعضی روزها  هم که شده برای هیچ کسی نباشم...

یادم باشد یادم باشد های دیگری هم هست.........

 

هیچ وقت خالی نمیشم از نوشتن...حرف دارم ..حرف ...... 

بعضی وقتا الفبارو هم کم میارم.................................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

حکایت عجیبیست رفتار ما

خداوند می‌بیند و می‌پوشاند ولی مردم نمی‌بینند و فریاد می‌زنند

.... یکی از نشانه های بزرگ شدن اینه ..که چیزهایی رو به چشم میبینم  که چشمان کوجک من قادر به لمس کردن آنها نبوده...

ای وای خداااا...منه 21 ساله .... منی که ادعای بزرگ بودن دارم ..الان ..این لحظه ...مقابل نیروهایی که دست خودم  نیست ..به زانو در اومدم...مقابل حرفهای بیخود...غیبت....آخه چطور میشه با حرف زندگی یکی رو خراب کرد..حرف ..حرف ..حرف...

حالا که نگاه میکنم میبینم و میفهمم چرا همه چی رو همون اول نشونمون ندادی و نفهموندی ..چون  همون لحظه های اول دنیایمون از پا در میومدیم....

ولی منی که الان 21 سالم هم هست طاقت شنیدن و فهمیدن این حرفها رو ندارم....

بذار بنده کوچک تو باشم...بذار کودک بمونم..نمیخوام از این دنیا یاد بگیرم.... تحملشو ندارم ..مقابل این همه  واقعیت خفه میشم...

بذار گول بخورم و اینجوری تصور کنم که همه خوبن و همه مهربونن...

خدایا.. خدایا....گوشام درد میکنه ..از شنیدن چیزهایی که اصلا فکرشم نمیکردم....

.....................................................متنای بالا خدا نوشت بود ولی اینجاشو  با شما میگم تا برای خودم بمونه...

چیزاهایی که فکرش رو هم نمیکنی یکهو تو زندگیت عین یه غده پیداش میشه.. یادم باشه خوب زندگی کنم تا این غده ها زمینه رشد کردن تو دنیای منو نداشته باشن..

یادم باشه ..مسخره نکنم...حرف بد نظزنم...غیبت نکنم...یادم باشه .یادم باشه قضاوت نکنم..یادم باشه ... اعتماد نکنم..یادم باشه انسان باشم... تا مهربونیم و سادگیم معامله قضاوت های بیخود نباشه....

این نشونه ای از بزرگ شدن بود..چیزی که من باید میفهمیدم و درک میکردم و حتی یاد میرفتم برای فردای فرداهایم تا درست برخورد کنم

یاد گرفتم بعضی چیزا خیلی درد داره..خیلی

دعا میکنم برای همه ...همه ..همه 

که وجود آدم های سخن چین و زود قضاوت کن ....  از محیط و دلتون دو ر باشه 

آمین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم دانشگاه.. روی تختم...باز صدای گنجیشکا آروم میکنه...

دیشب فکرکنم 3 بود خوابیدم....

پر از ..... شب  عجیب ..سخت... از اون شبایی بود که بزرگ میشی....  بعضی وقتا این بزرگ شدن درد داره...

بعضی روزا بی بهونه خسته ایم.... بین خستگی غرق میشیم....

امروز صبح هنوز اثرات بد دیششب مونده بود.... چشامو باز کردم باورم  نمیشد صبح شده.... حوصله دانشگاه و نداشتم...ولی اومدم ...همیشه صبح نماد حرکت بوده..وقتی بیدار میشیم میدونیم که باید حرکت کنیم...

باید میومدم....ولی خیلی سخت جمع وجور شدم....ارومم ومیدونم که توی تعادلم..دارم برای موازی شدن میجنگم ..برای در تعادل موندن..... فاصله سخته

ولی اگه به قیمت بودن بودن همیشگی باشه ارزش داره..

لبخند..چه کلمه قشنگی ..لذت موازی بودن................(این موضوع حتما پست خواهد شد)

وای خدای من این توهستی که از طریق این وبلاگ منوبغل کردی.... این وبلاگ داره باهام حرف میزنه... فقط  تنها بودمدلمخواست بنویسم. این حرفها خودشون یهواومدن....

هیچ باورم نمیشه منه بی منطق تونستم قبول کنم

تجربه جالب بود برام

اخیششش...میرم سرکلاس با یه دل قشنگ

خدایاجونم شکرت....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بازم فردا میخوام برم خوابگاه ...

این هفته نرفتم دوچرخه سواری..فقط خونه بودم...لعنت به این درس....

تو این روزها و تو این فصل دوست دارم من باشم و دوچرخمو ... یا یک کتاب .... با یک دشت که آخرش خدا باشه.. خدا باشه و خدا...و سکوت.... 

 

دلم یه مسیر طولانی میخواد تا برم و سبک شم ... و کمی واسه خودم فکر کنم....

درس و دانشگاه مفیده ... خوبه... علمه.... ولی به قیمت قربانی شدن لحظه های  قشنگ

...... امیدوارم ارزششو داشته باشه......

دعا کنین این هفته خوب باشه ..بتونم تحملش کنم....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

چیزی درون من است که نه  شکل میگیرد؟..نه تمام می شود .. نه میسوزد.. نه آب میشود.. نه ورق میخورد... فقط تغییر میکند .. مدام تغییر میکند....

نه میتوانم با دستانم بگیرم .. نه میتوانم آزادش بگذارم... نه حرف میزند.. نه گوش میکند.. فقط نگام میکند و نگاه برمیگیرد... 

خدایا چه به من داده ای که نه توان رامش را دارم .. نه توان رهاکرنش.. نه میمیرد .. نه شکل میگیرد....

مرا پر از ناشناخته هایی است ... که توان یافتنش نیست

نه لحظه هایم قرار دارند.. نه این درون سرکشم...

میگرید .میخندد....های و هوی..... آخر این جنون کجاست.. پای کدامین سرزمین عشق؟

به کجا ..تا کجا .. تا کی ... تا چه.... نمیدانم... دلیل آرامشت چیست دیوانه!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

تعادل رو نگه دار.. و دنیا و قانون های اونرو برای خودت تکرا و تکرار کن ... هر چیزی رو که اتفاق میافته بپذیر..وقتی قبول کنی از تو عبور میکنن...وقتی بخودت بگیری ... زیاد و زیادتر میشه...

اعتدال رو نگه دار.. و خودتو  دور از عبور آمد و رفت هایی بذار.. تا یه وقت بهت طعنه نزنن.. از رفت و‌آمدهایی زندگیت لذت ببر و بپذیر..

بگذار لبخندها خاطره دنیات شوند.. نه حضور دائمی شان...

حضور زیاد .. ماندن همیشگی ...دل خستگی می آورد............

آگاهی لبخندت رو پیشه نگه دار... بهترینم

وقتی ناراحتی پروزا کن.. نه بگذار لبخندهای تلخ .. دلهای دور... حرفهای دو پهلو.... طعنه هایی از بهانه های ندونستن... روی شونه هات بشینه

اینها خستگی های جزئی هستند... پرش های الکی و پوچی که پرواز تو را کند میکند

یادت نره 2 تا بال داری... دور شو .. از هز چی سنگینی می آورد... با بار سنگین نمیتونی اوج بگیری......

گذشتن .. فراموش کردن...گذر..گذر ...گذر...عبور.. عبور.. عبور

اینا چین تو کلم ؟ 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دقت کنید؟ نمیگم دوست کیست؟.. میگم دوست چیست؟؟

وقتی میگیم دوست کیست داریم ویژگی که یک شخص باید داشته باشه رو بیان  میکنیم...ولی وقتی میگم دوست چیست چیزی فراتر از اونه....

همه ما یک شخصیتی داریم...و توی این شخصیت یک نکته بارز داریم.... نکات ریز و درشت شخصیت مارو میسازن ...حالا چه خوب و چه بد... لابلای این نکات ...یک چیزی هست که من رو تعریف میکنه ..یا اینطور بگم ..من بیشتر اون حس رو بروز میدم... یعنی نقطه قوتم ..نه نقطه ضعف.... همین نقطههست که میگیم فلانی  خشکه.. بااحساسه...منطقیه... محکمه... سسته... صادقه...رکه.... و ..و ووو و های زیاد!!

خب مسلما ما نمیتونیم همه اینا باشیم یک فرد نمیتونه کاملا منطقی باشه ...و احساسی هم باشه..اینا رو قطبه کاملا مخاطب هستن

همه تو جریان زندگیشون..به چیزی بیشتر اهمیت میدن...بعضی ها منطقشون رو روز به روز بزرگتر میکنن...بعضی ها دست منطقشونو شل میگیرن و تارو پودشون میشه احساس ..احساس..احساس..(مثل من)...بعضی ها سعی میکنن همیشه درست باشن.. شناخته نشن...بعضی ها خویشتن دار نیستن...

اینو میخوام بگم که شناخت دیگر حس ها و حتی رسیدن به اون در شرایطی کههیچی ازش نمیدونی میتونه سخت باشه....

و اینکه یک بعدی بودن خوب نیست..باید یاد گرفت از هر حسی بجا استفاده کرد تا به تعادل رسید ..اونوقته که همه چی خوب میشه و من به اون لحظه ها میگم wheeling  life ... وقتی در تعادلی چرخ زندگی خوب میچرخه....چرخیدن چرخو که دیدین؟ چقدر قشنگه؟؟؟

و اما برای رسیدن به این تعادل ..باید حسارو بشناسی... برای شناختن حس ها دوست بهترین چیزیه که داری...دوست چیزیه که میتونی باهاش به تکامل برسی.. یک دوست خوب چیزیه که باعث میشه تو در تعادل باشی یک دوست خوب باعث خوب چرخیدن تو میشه... تا حالا با دوستاتون چرخیدین؟؟؟

احترام به همه دوستها واجبه ولی اینکه بتونی دوستانی پیدا کنی که بتونن حسهای تور متعادل نگه دارند و تو هم از ابزار واحساسی که داری بتونی اونهارو بارور کرده و یک بعد جدیدی بهشوننشون بدی ...میتونی خیلی قشنگ بچرخی... بعضی وقتها ..تو بعضی موقعیتها ...با کسانی آشنا میشیم که علی رغم همه خوب بودنشون تو پازل چرخ ماها قرار نمیگیرن.. وقتی کسی رو دوست داری معنی این نیست که میتونه چرخ تو رو راه بندازه ... میتونی توی دنیات داشته باشی  ...ولی اگه این دوست داشتنی چرخ چرخیدنتو مختل کرده چی ؟؟؟ نمیگم از قصد بعضی حسها هستند که مکمل و متعدل کننده ما نیستند ...

وای نمیدونم چجور بهتون بگم ...... این پست یهو اومده ...تا حالا هیچ مطالعه ایی نداشتم ...حتی فکر هم نکردم .. سخته بتونم کلمه کنم براتون...

فقط آرزو دارم خوب بچرخین

لبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

روز سشنبه مورخه 5 اردیبهشت 91 در دانشگاه آزاد حضور پیدا کردم با دوستام برا ی تدفین 2 تن از شهدای گمنام...

نمیدونم چرا رفتم...چون باندازه دوستام مذهبی نیستم ...نمیگم هیچی حالیم نیست ..ولی باندازه اونا به این موضوع ها فکر نمیکنم... فقط در حد معمولی ...هیچ وقت با این موضوع ها درگیر نشدم ...یعنی پیش نیومده که درگیر بشم...دوستام خیلی پای بند به این چیزا هستن.... ولی من هم ته دلم احترام خاصی برای خیلی قائلم ...

خلاصه ..با دوستام رفتیم .. انصافا حال و هوای خوبی درست کرده بودن... دو تا جایگاه داخل مسجد دانشگاه درست کرده بودن برای تابوت ها ... و ورودی دانشگاه تا کسجد رو پرچم زده بودن...جلوی بسیج دانشجویی نمادی برای دیگر شهدای گمنام دانشگاه درست کرده بودن....هنوز شهدا رو نیاورده بودن .. بیشتر دانشجوهام در کلاساشون بودن... فقط چه های تدارکات در تکاپو بودن .. قدم زدن تو این حال و هوا خیلی خوب بود.... 

بعد از مدتی با میکروفون اعلام کردن همه تو ورودی دانشگاه حضور پیدا کنند.. تو ورودی دانشگاه پسرا و دخترا که چفیه انداخته بودن رو شونه هاشون... و مسئول ها گل پخش کردند برای همه...همه به خط شده بودن... و منتظر... همه اونایی که اونجا بودن شاید زیاد مذهبی نبودند.. ولی همه آروووم بودن .. و با سکوت منتظر وایساده بودن تو اون گرما..وقتی  شهدا رو آوردن همه گلها رو روی تابوتاشون گذاشتن.. قشنگ بود تا حالا این جو رو از نزدیک تجربه نکرده بودم.. یکی از دوستامون پدرشون شهید هستند... بیشتر مراقب اون بودیم ..منم براش از مراسم فیلم برداری کردم...

دانشجوها تابوت ها رو تا جلوی مسجد دانشگاه بردن... همه کلاسها تعطیل شده بود... تا برسیم جلوی مسجد تقریبا همه جمع شده بودند.. اونجا من هم فرصتی پیدا کردم تا یه عکس بگیرم برای وبلاگم ... نمیدونم چرا تو حال عکس گرفتن نبودم.. بیشتر دوست داشتم نگاه کنم..تا اینکه به فکر عکس گرفتن داشته باشم تا تو وبلاگم ثبت کنم

بعد از اینکه تابوتها در جایگاهشون گذاشه شدند.. دانشجوهایی دور تابوت ها جمع شدند و ... بعد مداحی و سخنرانی هایی شد.. و بعد بردند که به خاک بسپارن ولی چون ما کلاس داشتیم و خیلی هم شلوغ شده بود تا اخر مراسم رو دنبال نکردیم و نتونستیم جلوتر بریم...

ولی همه اینها یک طرف وقتی تابوتها در جایگاهشون گذاشته شدند .. و همه جمع شدند.. همه سکوت کرده بودن ...جمعیت زیادی بود

بودن کسایی که دوست داشتن حرف بزنن... و سرشون رو  روی تابوت گذاشته بودن و نجوا میکردند.. و بودند کسانی که خیلی دور وایساده بودن و در سکوتشون شاید حرف میزدن... و شاید مثل من مبهوت احترامی شده بودن که اون لحظه همه جا رو فراگرفته بود....

سکوت اون جمع..آروم استادن و اون همه احترام خیلی با ارزش بود ..برای آدم هایی که شاید خیلی از این مسائل دور باشن ولی اون روز .. همه مشترکن برای ادای یک احترام جمع شدند.. برای تنی که خیلی سالها پیش  خوابیده ..برای کسی که هیچ نمیشناسنش.. 

چی باعث میشه این همه احترام بوجود بیاد؟چی باعث میشه همه اونایی که نظرهای مخالفن هم در سکوت با احترام بایستند.. چی باعث میشه که هیچکس بخودش و  نگاه دلش اجازه خیس شدن باورهاشو نمیده؟؟؟

به احترام همه  انسانهای پاک و لحظه های پاک 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

طبق معمول آخر هفته های پر از آرامشم رو شروع کردم ...

توی خونه ... توی اتاقی که پر از لحظه هایی که الانه منو ساخته و نگاه مادری که نفس  لحظه لحظه های من بوده... و حضورش که تنها بهانه جوانه زدنه من بوده.....

همین که حس میکنم نزدیکشم ...پر از آرامش میشم ... محیط بیرون و هه چیش خستم میکنه ... خوشحالم که خونه ...مادرم ... دلیل آرامشمم هستن... اینجور موقع ها قرص میشم برای نوشتن

این لحظه ها ..میشه وسیع بودن ..وسیع شدن... رو احساس کرد...این یعنی چی؟

این یعنی اینکه موقعیت هایی هست..آدمهایی هست... که چارچوب فکری تو ..محدوده دنیای تو .. رو بزرگتر میکنن...نمیدونم تا حالا حس بزرگ شدنه درونتون رو احساس کردین یا نه؟

ولی حس قشنگیه ..همیشه وسیع شدن و بزرگ شدن حس خوبیه ... وقتی وسیع میشی ..رها میشی..در قید و بند نیستی ... و چیزهای مادی و کوچک نمیتونن تو رو در بر بگیرن... وقتی زیاد بزرگ میشی ..باید چیزی بزرگتر  تو رو فرا بگیره..... اینجوری میشه چیزهای کوچیک نمیتونن به تو وصل بشن و میافتن ... چیزهای کوچیک اویزونت میشن ... نه تو آویزون چیزهای کوچیک...

ا هفته است به احساسم اجازه رشد کردن دادم... به فکرم اجازه پرواز دادم ..

حس قشنگی رو تجربه میکردم ولی اسمش رو نمیدونستم ...  2 روزه یک کتابی رو شروع کردم به خوندن .. تا اینکه دیروز تو اتوبوس این کلمه رو پیدا کردم ..وسیع شدن

.... ولی میدونم که این کلمه و احساس شاید پست های زنجیرواری بشن(پست زنجیرو که خوندین؟؟)  پس دست سکوت میگذارم رو سطرهای گفتنم ... تا پستهای بعدی

 

و اما آدم هایی که وسیعت میکنند رو بنویس.... 

لحظه هایی که بزرگت  کردند رو هم بنویس......

این روزها خیلی دلم از خوابگاه و دوستام میگیره .. از محیط دانشگاه

ادعا نمیکنم ادم بزرگی هستم ولی شاید ته دلم قبول کردم در قید و بند این چیزها نباشم...و وقتی راه رفتنمو کند کردن تا به دنیای خودم برسم.... دلگیر میشموای نمیدونم چجوری بگم..... ولی اونقدر این محیط با همه چیش برام کوچیکه که از اینکه سعی میکنم اونجا ...بین آدمای اونجا جا بشم ..خسته شدم.. شونه هام درد گرفتهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم حرف بزنم خیلی  خستم ..خیلی زیاد....

3 ساعت میشه رسیدم خونه.. از خوابگاه میومدم... ولی  هنوز اروم نشدم ...پر از بغضم .. و یه فکر گنده ...یک تصویر که مدام تکرار میشه... نمیخوام بحثو کش بدم ..فقط میخوام اینجا بنویسم شاید خالی بشم ...شاید آرووم بشم

ماجرا از صبح یک روز با یک استاد بد شروع میشه..... که پروژه منم قبول نکرد.... انرژی های منفی لعنتی از همین  صبح شروع به پخش شدن کردن... استادی که باعث میشه از اومدن به دانشگاه پشیمون بشی. و حیف لحظه هات که داری با این جور ادما تلف میکنی ..آ.. انگار بهش بدهکاری .. چنان اسمتو با لحن بد حضور غیاب میکنه که از اسم خودتم بدت میاد..

تو این حال و هوای هستم که خسته میشم ..اخمو ...سر هیچی با بچه ها بحث میکنم ..دلم حال و هوای تازه میخواد...

بچه های پیشنهاد میدن دانشگاه آزاد مراسم تشییع 2 تا از شهدای گمنام هست....

منم قبول میکنم تا خودمو از لحظه های بی نهایت منفی و کسالت بار این استاد بکشم بیرون...

با بچه ها رفتیم مراسم.... که براتون مینویسم...

و اما بعد از کلاس بعد از ظهر .. که بیقرار اومدن به خونه بودم ...نشستم پیش یک خانوم  تو اتوبوس ... گوشام از صدای ماشینا درد گرفته بود.. دلم میخواست زود هندزفری رو بذارم تو گوشم و شروع به خوندن کتابم بکنم... اتوبوس هنوز  حرکت نکرده بود... یک دختر چادری و خیلی آرووم و ساده اومد نشست ردیف کناری من.. همه چی آروم بود و من طبق معمول غرق تو دنیا و فکرای خودم..و غرق کتابم.. آخه اتوبوسو خیلی دوست دارم.. چون پر از خلوته خودمه.... یهو دیدم اون خانومی که هم ردیف من بود برگشته طرف من و داره چیزی میگه برگشتم نگاش کردم.. صورتش سفیده سفید.... چشاش  خیره بود... و جملات بی ربطی میگفت ... منم که انگار شوکه شدم خیره موندم بهش.. میخواست دستشو بیار ه به طرفم.... یه چیزای میگفت.... نمیدونم چرا  دلم یجوری شد.. احساس کردم حواس پرتی داره.. نمیدونستم چیکار کنم .. سرمو انداختم پایین ... دیدم داره ادامه میده.. میگه چی میگی هان؟؟ هان؟؟ تعجب اولشم با این برگشتم که انگار داشت یه چیزی رو با صدای بلند مزه مزه میکرد تو دهنش .... گیج گیج بودم ..فکر کردم شاید مشکلی داره .. یا اختلال حواس.. نگاهش  خیلی اذیتم کرد.. برگشتم به خانومه کار دستیم گفتم با ماست .. اونم نگاش کرد .. گت مثل اینکه با تلفن صحبت میکنه... بعد دختره برگشت چادرشوو کشید تو صورتش و اروم خوابید...

حس عجیبی بود ..هیچ حرفی نزدیم.. بعد از مدتی .. اون دختر خانومه کنار دستیم که روانشناسی میخوند گفت شاید تو خواب حرف میزده ... گفتم آخه چشاش باز بود ..گفت این جور چیزا پیش میاد ... و ماجراهایی تعریف که شاخ درآوردم!!!!

ولی همه اون ماجرا برام گنگ بود.. یجورایی خلوت اون روزم شکسته بود.. اون دختره هی نگا میکرد..انگار میخواست کتابمو بگیره.. یه فشار و عصبانیت خاصی بود تو صدا و حرکاتش....

وایییییییییییییییی ..نمیدونم!!! منم که خسته  اون حالتم بدجور بهمم ریخت... نمیدونم چرا نتونستم هضمش کنم.. خیلی مضطرب سرجام بودم ... چون عکس العمل های دختره اذیتم میکرد...  این ماجرا بازم پیش اومد ... من  اصلا نگاش نکردم اون دختره ارومش کرد گفت شاید خواب دیدی... ولی با اون هم یه جرفای عجیبی میزد... تا برسم خونه مردم و زنده شدم... حس اروم و خلوت همیشه نبودناراحت

نمیدونم شایدم وجودم مساعد هضم این چیزا نبود.. این ماجرا و حس اون لحظه فشار خاصی بود.. دوست نداشتم باشه...

فکر اون دختره همش تو کلم بود... دعا گشو کردم ولی باز آروم نشدم.. وقتی پیاده شد ندیدمش ..ولی برا یخودش و خانوادش دعا کردم .. میدونم مشکلش چی بود؟؟؟ حواس پرت بود؟ یا واقعا خواب بود و حرف میزد...ولی چشاش زیاد باز بود ... حتی  بیسکویتم خورد..

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم.....ناراحت اصلا نمیدونم دلم برا چی ناراحته.. ولی شونه هام خستس.. تو اتوبوس نتونستم گریه کنم . خونه اومدم بغضه بود.. میخواستم گریه کنم ولی ...هنوز نتونستم ... ناراحت خیلی پرم..خیلی ناآرووم..... فکر این که چش شده .. فکر اینکه فشارهای زندگی باهاش این کارو کرده؟؟ فکر مادر و پدرش............

بیشتر فکر اینم که چی میخواست بهم یاد بده..... حکمت این ماجرا چی بوده.... تا وقت گریه نکنم ذهنم آروم نمیشه فکر کنم.....

خدای بزرگ و مهربون من .. بعضی چیزارو هضم نمیکنم.....

چرا اون لحظه ترسیدم؟

چرا اون لحظه سکوت کردم....

هیچ جوری نمیتونم این ماجرا و اون صحنه رو  توصیف کنم... تکرار میشه مدام

ای خدا...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

تا حالا خودتو وجب کردی؟... میدونی چقدری؟ میدونی تو چقدر جا میشی؟ میدونی چقدر جا داری؟

سوالای خیلی مهمی هستن....

اینکه وسعته دل و ذهنتو بدونی.. اینکه بدونی تو دل آدا چقدر جا میشی.... یا چقدر میتونی تو دل خودت جا بدی؟؟ حالا آدم نه .. هر چی......

یه چیزی میخوام بگم ولی نمیدونم چطوری بگم....

ولی بعضیارو دیدم...که وقتی پیششونی ..نا خودآگاه  آشفتت میکنن.. دلت میگیره و مضطربی.. این جور آدم ها منو از لحظه هام میگیرن... نمیتونم نشونومشون ..نمیتونم نبینمشون.. 

کاش... ماردم یاد میداد ..یکم نشنوم ..یکم نبینم .... چقدر بهمون یاد دادن خوب باش خوب باش خوب باش..اما واسه کی؟؟

عادت کردیم  ...بخنرم... در آغوش بگیریم ... حتی کسانی رو که  ...

هیچی نمیگم... ولی این همه از خود گذشتگی هم درست نیست ...البته میگم این یک شرایط خاصیه.. شرایطیه که خودت داری ضربه میبینی....

نمیگم بد باش... خودخواه شو... ولی گاهی دور باش...فقط گاهی...

اونقدر که بتونی نفس بکشی... اونقدر که ببینی کجایی.. اونقدر که بفهمی قدم به قدم اون رفتی و دنیای خودتو گم نکردی.... اونقدر که چشات خسته نشده... 

اونقدر که شونه هات هنوز تحمل داشته باشه...

عزیزدل.. یه جاهایی دور شو .. خلوت کن....

اره ..اینه قصه  ..قصه ادم هایی که تو رو تنگ میکنند.. قصه  محیط هایی که شم انداز کوچیکی دارند... که فقط فکرهای محدود توش جا میشه.. دلهای محدود.. فکرهای محدود.. و نگاه های ....

بعضی وقتها پرانرژی ام بدون چون و چرایی همیشه هستم...ولی یه جاهایی از این 21 سالگی ... حس میکنم کم آوردم..... چشمامو باز میکنم میبینم تو دنیایی ام کههیچیش برام اشنا نیست.. من نساختمش اما اجازه دادم توش فرو برم....

ولی اینور قصه من ... قصه ادم هایی هست که وسیعن.. باندازه قدم های خدا...

محیط هایی هستن که تو شهر لحظه بارور شدن اندیشه های نو هست...

وقتی پیششونی .. یا حتی تو مسیر عبورشونی... همون هوای کمی که بهت میخوره...پر میشی از هوای تازه  رفتن و خواستن و بودنی نو...

ای خدای بزرگ و مهربون من....

تو مسیر رد پای من ... بودن هر دو طرف این قصه.........

ولی این روزها ... یه وقتایی شده فرار کردم  تا به خودم برسم.. 

این بار من..عین بنده های پر رو وا میسم جلوت..میگم نمیخوام طرف تنگ قصه هاتو... دلم دشت میخواد... و حس وسیع بودن ...دلم میخواد یه جایی بهم بدی... یه چیزایی بهم نشون بدی.. دستمو بگیری هل بدیی جایی که کوچیک کوچیک بشم..اونقدر که بین بزرگی ادم هاش دیده نشم... شاید لحظه ای آروم بگیرم.... 

شاید تو اون سرزمین از نگاه های خوب و فکرای باز سیراب شدم...

این روزها احساس شکست میکنم .. از ته چاهی که الان هستم....

ولی شکر میکنم کسانی هستند که باعث بالا رفتنم شدند..

دستای مهربونتونو میبوسم.....

خدیا شکرت میکنم و میشینم پای وجدانم ....و دو طرف قصه مو سنگین و سبک میکنم..

..

آروم نوشت: مامان داره دعای کمیل گوش میده......صداش میاد

اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی وَ أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ )قَصَّرَتْ( بِی أَعْمَالِی‏وَ قَعَدَتْ بِی أَغْلاَلِی وَ حَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی )آمَالِی(وَ خَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا )بِخِیَانَتِهَا( وَ مِطَالِی‏یَا سَیِّدِی فَأَسْأَلُکَ بِعِزَّتِکَ أَنْ لاَ یَحْجُبَ عَنْکَ دُعَائِی سُوءُ عَمَلِی وَ فِعَالِی‏وَ لاَ تَفْضَحْنِی بِخَفِیِّ مَا اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ مِنْ سِرِّی وَ لاَ تُعَاجِلْنِی بِالْعُقُوبَةِ عَلَى مَا عَمِلْتُهُ فِی خَلَوَاتِی‏مِنْ سُوءِ فِعْلِی وَ إِسَاءَتِی وَ دَوَامِ تَفْرِیطِی وَ جَهَالَتِی وَ کَثْرَةِ شَهَوَاتِی وَ غَفْلَتِی‏وَ کُنِ اللَّهُمَّ بِعِزَّتِکَ لِی فِی کُلِّ الْأَحْوَالِ )فِی الْأَحْوَالِ کُلِّهَا( رَءُوفاً وَ عَلَیَّ فِی جَمِیعِ الْأُمُورِ

به امید آرامش همتون..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها  میخوای چیزای تازه ای رو شروع کنی.. چیزی که هیچی ازش سر در نمیاری...خیلی سخته ...نمیفهمی چیکار باید بکنی..چی باید بخونی....درکش نمیکنی...

این جور جاها بهتر ه یه کاری کنیم..... یک عینک درست کنیم

اره درسته یک عینک..عینکی  از نگاه و فکر آدم ها و تجاربشون .... عینکهایی که بتونن ما رو بیشتر و بهتر به طرف هدفهامون بکشونن.....

ولی ساختن این عینک ها با خودمون؟؟ حتما میگین چه جوری... خودمم نمیدونمنیشخند 

ولی این حسو داشتم که این پست رو بنویسم.....

منم نمیدونم عینکمو چطوری درست کنم؟؟؟

این پست ادامه دارد....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم اروم شده... دیشب خیلی خورد بود

الان از کلاس اومدم  کافی نت...... چقدر حس و حالم خوبه...خدایا شکرت

امروز استاد کلاس یک داستانی تعریف کرد.....

گفت یه جاده ای بود بنام عشق ...رسمش این بود هر کسی تو این جاده پا گذاشت دست دیگری رو بگیره.....

به حرف استاد کاری ندارم... ولی این جمله دست گرفتن خیلی قشنگ بود.....

کاش دست گرفتن......  رسم همه موفق های دنیا بود...رسم همه کسایی که یه چیزی بلد شدن...

قبلا ها باور نمیکردم این دستها رو......

ولی شاید امروز این حرف به این دلیل برام پررنگ شد.... و در درونم زیبا شنیده شد.....

چون تجربه اش کردم....مدتی هست که دستهای کسی تو زندگیم هست......

باور نمیکنم شایئ هنوز برام خوابه ....ولی واقعا هست.... و من خدا رو شکر میکنم

شایدم...

شاید ... اون یک بهونه است....... کسی که بی بهونه دستمو گرفته...

نمیدونم فعلا که بی بهونه است...... من امروز این بهونه رو شکر میگم

چون میدونم دستهای خداست...............

عکسا کم کیفیت بود...بزور پیدا کردم....اگه خون بودم.....هییییی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

گفتیم امروزو درس بخونیم .. ظهریه یه پست زدم ولی  انگار این حس نوشتن تمومی نداره..

همچین این تایم بعد از ظه ادم حس درسش نمیاد خب... همینجوری نمیدونم از کجا سر در آوردم مطلبهای توپی داشت.. ایده های توپی هم گرفته شد.. پس پستهای توپی هم زده خواهد شد.....

.

..

کلی مطلب خوندما.. خسته شدم.... ولی روز خوبی بود

دوست دارم خدا رو شکر کنم و موهبتهای کوچیک امروز رو تک تک ثبت کنم ...تا امروز 26 فروردین.. یک روز خیلی قشنگ باشه

خوش باشید دوستای من.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اخه چرا...؟؟

حتی وقتی همه نبودن هایت را هم دوست داشته ام...

وقتی همه لحظه های نبودنت.. . را عبادت کرده ام...

وقتی.. همه تقدس من میشوی...

خدایا.... خیلی ناباورانه ازم گرفتی؟؟؟ برای نکرده هام مجازاتم کردی؟؟

چرا ؟ چرا؟

.

..

...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

یه روز قشنگ و پر انرژی برای خودت برنامه ریزی میکنی...

و میخوای حسابی کارای عقب افتاده تو انجام بدی که یهو...

مهمونای ناخونده سر میرسین..و گند میزنن به بعد از ظهر ت..

همین که یکی دو ساعت میگذره.. انگار نه انگار بعد از احوالپرسی ها..

حرفای  خاله زنکی شروع میشه

و من این وسط ابرو داری میکنم و لبخند میزنم ..ولی دیگه نمیشه.. دلم میگیره ..از این جمع ها .. وسط مهمونی رفتم تو لاک خودم..چقدر عادت کردم به تنهایی خودم.. و چقدر ناباورانه دنیام عوض شده.. خیلی وقته از جزئیات حرف نمیزنم..واییی

ب

لابلای رویاها و دنیاها گم شدم

حرفهام.. فکرام.. همه چیم .. چقدر عوض شدن..

و البته کمی کم حوصله شدم ..شاید بخاطر کار کردن زیاد با کامپیوتره

باید بفکر خودم باشم

امروز اونقدر از شنیدن صداهای دیگران خسته شدم که نشستم گریه کردم ..احمقاانه بود

ولی دنیام شده سکوت.. حرفهایی رو که دوست دارم میبینم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این روزها  آخر هفته های من...

به دور از دغدغه های شلوغی... است

و آرام گرفتن میان نفس نوشته هایم....

حرم نگاهت .. این روزها .. در آخر هفته هایم هست...

شاید خدا دارد دوباره برمیگردد....

..و شاید من آبستن ایمان شوم..

اما نه...

هنوز حاصلخیز نشده ام .. تا خدا راهی است .. باندازه قدم های خواستن من...

خنده ام گرفت از حرفم تو رو خدا میبینین اصلا حس نوشتنم نبودا.... اومدم فقط 3 خط بنویسم با یه عکس... ولی دلم پر از حرفهای پراکنده است 

نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم.. و این خیلی بده.. ولی خوشم اومد از اینحرف.... باندازه قدم های خواستن من.

بعضی وقتا من نیستم که برای این وبلاگ حرف میزنم.. بلکه الان این وبلاگه که بهم میگه چی میخوام و چیکار کنم... و ارومم میکنه...آروم( بازم برمیگرده به معنی وبلاگم)

حرفهایم پراکنده است......

فقط الان آرامم...

بین نوشته هایم...

با یک فنجان چای داغ...

و نگاه مادرم....

.

..

...


چشمک

.


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بی ثبات تر از این؟

نمیدانم پاهایم بر روی چه خاکی قدم میگذارد...

دیرگاهیست سفتی این زمین .. این خاک رو حس نمیکنم...

شاید پاهای من دیگر توان کشیده شدن این زمین خاکی را ندارند.. یا شاید .. این خاک دیگر.. پاهای مرا نمی بوسد....

بغض سنگینی است .. نتوانی نفسهای خاک را حس کنی... آنوقت هست که تمنای باران میشوی ..تمنای حسی جاودانه ... جدا از حس های زمینی ... نگاه های زمینی.. لبخندهای زمینی... دوست داشتن های زمینی...

باران .. خاک... نور... همه بوسه های خدایند.....

دیرگاهیست تمنای بوسه هایت شده ام...

و تمنای حسی جاودانه تر ....

ا راین کوتاه ها بیزارم

از رفتن ها .. نبودن ها .. تمام شدن ها .....

در همه کتابها ی خوبی که خوانده ام تو را ابدی صدا میزننند..

تو را  بسان  عشقی عظیم که نیافته ام تمنا میکنم....

میگویند... برای داشتنت ... باید..  صدایت زد .. آرام... بلند.... از ته دل....

میگویند.. برای ... داشتنت .. باید...چیزی داشت .. به نام ...ایمان..

اینجا همه از تو میگویند... اما کسی نشانت نمیدهد....

گیجم ...گنگ

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

با اینکه این همه اینجا مینویسم ...و با دوستام و با خودم و با همه دنیا زیاد حرف میزنم....

هنوزم احساس میکنم ... پر از نگفتن هایی هستم ..برای تو و برای همه ... حتی برای خودم .. بعضی وقتا  .. این کلمه ها .. این طرز نوشتن .. این کلمه ها .. این ترتیب سطرها.. این بغض.. .. ای خدا....... چقدر پر شدم .. حتی نمیدونم چطوری به تو بگم .. تا حداقل تو  بگی...

انگار صدامو گم کردم .. اره اصطلاح قشنگیه ... صدای حرف زدنی که سالهاست با خودم به دوش میکشیدم..

اینجا .. این لحظه... جواب دل من نیست.... ای بابا.. خدا .. خدا.. خدا...

یه چیز دیگه بمن بده.. یه زبون قشنگ.. یه ابزار جدید.. یه چیزی که جوهر نوشتن و گفتن همه این ناگفته ها رو داشته باشه..

سنگینم...

خیلی سنگین.......

باید یه ابزار جدید پیدا کنم.... باید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

حالا که دیگه میمونم خوابگاه زیاد به نت دسترسی ندارم.. دارم مرورگر  موبایل دانلود میکنم تا به امید خدا بتونم با موبایل وبلاگم رو آپ کنم.... اونوقت همیشه و همه جا میتونم نوشته هامو ثبت کنم.... 

امیدوارم بشه راحت اپ کرد ...  

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

خیلی نا آرومم  رو پام بند نمیشم ... اینجور موقع ها فقط دوست دارم راه برم... ولی اخه چقدر تو خونه راه برم مامانی میگه خنگ شدم حتما

وای.... وایی... بعضی وقتا تو دنیا لحظه هایی هست که نمیشه به هیچ دلخوشی .. به هیچ آرامشی تکیه کرد...... اونقدر ناآرومم  که خسته شدم

دلم میخواد بخوابم ...اوایل روز .. اینهمه خسته.. ناارومی همه انرژیمو خالی کرده

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

الان نشستم تو حیاط دانشگاه و دارم از سیستم خصوصی وایرلس دانشگاه استفاده میکنم..نیشخندنیشخند. خیلی هوای خوبیه... پر از نفس کشیدن... یجورایی دوست دارم این زندگی رو ... از خواب بلند میشم ... و صبحانه مورد علاقه...کتابهای مورد علاقه.... و این خلوتی که با خودمیسازم.... ولی همه این خوشی ها در صورتی معنی پیدا میکنه که این وایرلس جان فعال باشهنیشخند... بگذریم...

سال جدید و خوب شروع کردم..پر از حس نوشتن .. یه تصمیمهایی دارم که قطعی شد خبرتون میکنم..میخوام امسال پر از نوشتن های خوب باشه... بازم با من و بهار دوست همیشگیم همراهم ...دیروز رفتم خریدمش ..(قابل  توجه اونایی که نمیدون منو بهار چیه به کتاب نوشت مراجعه کنن) میخوام قدم به قدم این بهارو با اون برم.....

فقط هنوز نا آرومم ..یه چیزی این وسط هنوز قرار من نشده... ای زنجیر ..این بغض مبهم همیشه باهامه..خدایا.... امسال صدای نفسهاتو میخوام... دلم میخواد یه جور دیگه حست کنم.....خدایا ...

ای بابا نوشته هام بی در و وپیکر شده............

ولی دوستای خوبم  یه دعای قشنگ میکنم هم برای شما و هم برای خودم و میرم تا پست بعدی......

خدای بزرگ و مهربونم ... منی که تمام سادگیم را بهانه دوستی هایم کرده ام

نگذار این حریم قشنگی که همه بودن من است  نوازش دستان خشنی باشد که  من فقط سادگی شان را دیده ام....

خدای بزرگ من و همه دوستانم را امسال در مسیر سبز دوستی هایمان قرار بده  که فقط  بودن و تکرار دوست داشتنهای ساده و محبت های بی پایانمان اساس این دوستی  ها باشد....

 

بعدا نوشت: حرفهای زیادی برای پست های دوستی دارم ولی به موقعش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها .. بعضی چیزا.... بعضی دوستها... با  بعضی کلمه هاشون ... حس نویسندگی منو نوازش میکننن...خیلی چیزا بهونه نوشتن  من میشه.. برای نوشتن فقط یک کلمه .. یک جمه کافیه تا همه احساس که درمورد اون دارم رو بزرگ  ..بزرگ و بزرگتر بنویسم...

دوست خوبم اشکان باعث نوشته  پست قبلی شد.. 

آخ که چقدر ارومم بعد از نوشته یک دغدغه ایی که باید نوشته بشه ...

چیزی که بعد از ماه ها  وبلاگ نویسی به دست آوردم اینه که نویسنده هم مادر نوشته هاشه ..وقتی قراره نوشته ای نوشته بشه ..دردش شروع میشه ..  و یک نوشته خوب متولد میشه

و چیزی هم که زیباست ..آرامش بعد از تولده...

خیلی خوشحالم که وبلاگم هویت خودشو داره .. تو پستاهای قبلی هم از آرامش نوشتمو خیلی وقتها هم آروم شدم اینجا

خدایا شکرت ..

آرامشتونو ازش آرزو میکنملبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بهار شروع شده ولی ابری

... متاسفانه بعضی وقتها واقعیت های بدی وجود داره ... که هیچ بزرگتری اونارو به منه 21 ساله یاد نمیده.. بعضی واقعیت هایی تلخی وجود داره که باید من و امثال من چشم و گوشمونو باز کنیم و یاد بگیریم.. خوشا به سعادت اونهایی که تو محیطی قرار دارن که اندیشه هاشون به محک کشیده میشه و باور و اعتقاداتشون صیقل داده میشه...

دخترای خوب .. جوونای ساده .. افسار دل ساده تون رو نذارین لگد مال جامعه ای بشه که دروغ و بی حیایی بیداد میکنه..

الان 7  فروردینه و اسمون شدیدا ابریه ...(و آسمون دل منم همینطور) و سرد یک فضای خیلی خفگان آور..... و صدای بغض این نوشته ...

چیزایی که تو این چند ساله تو محیط بیرونم تجربه کردم و دیدم .. باعث شده از جامعه بیذار بشم و از رابطه ها دلگیر...

الان حس ادمی رو دارم که بهش تجاوز شده .. وقتی آرزوها و احساسات براحتی شکافته میشه و تمسخر کم ارزش هایی میشه که  جنبیدن تو زندگی دیگران شده عادتشون.... حس میکنم احساس های باکره ام ... لگد مال شدن

چقدر محیطهای بدی وجود داره .. و چقدر آدمهای بدی وجود دارن...

اینجا بوی دروغ بیداد میکنه..... وای وای وای

اینجا احساسها راحت نمیخوابن

اینجا لبخندها رشد نمیکنند.......

اینجا هیچ باور خداگونه ایی شکل نمیگیرد......

اینجا دست دیگری را گرفتن فقط یک افسانه است..

من امروز بالای  همه این تپه های ناامیدی همه شاعرانه هایم و همه احساسهای ساده ام را و همه ردی که از این عبورهای خسته داشته ام رو به باد این روزمرگی ها  و  گذر زمان میسپارم.......

بالای این تپه های ناامیدی فقط خدا رو صدا میکنم  و فقط و فقط  رویای سرزمین عاشقانه ام را در وجودم می پرورانم 

 

سرزمینی که ایمان  درس همیشگیش 

و  حیا حایل میان انسانهایش باشد 

 

آمین

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بای من روزها معنی زیادی داشتند .. چون کتاب عزیز و خوشگلم من و زمستان هر روز باهام بود .. و با هم هر روز رو ورق زدیم و نسبت به نیمه اول سال خیلی بهتر بود...

امسال ... سال سختی بود .. راستش نمیدونم بگم سخت... نمیتونمم بگم خوب! ..چون واقعا یه جاهایش بد بود.. خیلی بد .. خیلی کابوس...

امروز روزیه که باید برگردیم به اول اولش نگا کنیم ببینیم چطوری اومدیم .. این همه مدت پیش خودم فکر میکردم خیلی بد بوده... ولی دقیقتر که نگا میکنم خیلی بزرگ شدم از نظر فکری و احساسی ... یک پوسته جدیدی برای خودم پیدا کردم.... خیلی جالبه که اونقدر امسال برام دیر گذشته که فکر میکردم خیلی وقته این وبلاگو دارم.. ولی این وبلاگو امسال درست کردم و نمیدونم  خوب یا بد .. هر چی که دلم گفته توش نوشتم ..شاید بیشتر نوشته هام از زبون یه دل خسته بوده ..ولی خب... دله دیگه 

باید امسال بهش برسم تا یه فضای شاد از بودن ها بسازه

بعد... چندتا دوست خوب پیدا کردم که خیلی برام عزیزن.. اره بابا شما رو میگم دیگه.... همین دوستای مجازی که چیز زیادی ازشون نمیدونم  ولی باندازه دوستای واقعی ام قبولشون دارم..

وای که نیمه اول امسال خیلی سخت بوده ها.... اخه من تابستان امسال کنکور دادم و تونستم سراسری قبول شم و از دانشگاه خودم که غیرانتفاعی بود انصراف دادم و مفت داریم درس میخونیم ... اینجاش خیلی بهم حال داده.... و خدارو همینجا شاکرم.... و هر وقت که یادم می افته هم شکر میکنم فراوون .. اینم یه چنگ کوچولو بود که  پیروز شدم ولی دقیقا دقیقا دقیقا تو اون روز یه خبری بهم رسید که شد غصه من تا به امروز.... خب دیگه چکارش میشه کرد... الان بزرگ شدم و تونستم هضم کنم ..البته یکمی! شایدم ادای بزرگا رو درمیارم که فهمیدم ..هر چی بابا! بهرحال من تو اون روزا اونقدر منگ بودم که نتونستم خوشی و شیرینی قبول شدنم رو حس کنم و اون ترم رو خیلی خیلی سخت گذروندم.... دور از خونه .. محیط جدید .. ادمهای جدید... و .... مشکلاتی که ... عجب روزایی بود!!

نمیدونم  اون یکی 21 ای ها چقدر دغدغه دارن.. ولی  دغدغه سال 90 برای سنم زیاد بود.... این عبور زیاد و خشن برای 21 ایی من خیلی سخت بوده.... و کمی بی حوصلم کرده ... کمی ÷یچ باورهام و ارزشهام و انگیزه هام شل شدن.. ایشاالله تو سال جدید روبراه بشه

و بتونم مثل قبل  پرشور و با عشق بنویسم...

نمیدونم دیگه چی بگم.... تو نیمه دوم سال هم جشن پاییزی خیلی قشنگ بود.... وپر از خاطره...

چیزی که الان موقع اذان مغرب اخرین روز سال منو همراهی میکنه برام جالبه اینکه .. یه فرازی تو این سال داشتم که تونستم خیلی از بدی ها رو تجربه کنم .... بعضی ها میگن باید بدی ها رو تجربه کرد تا قدر خوبی ها رو دونست....

ولی منی که عبور تجربه های بدی بودم براتون درک و آگاهی رو تو سال جدید و روزهای آیندتون آرزو میکنم  تا  هیچ عبور بدی از لحظه هاتون نداشته باشین...

منم این عبورها رو به فال نیک میگیرم  و سعی میکنم بعنوان یک حکمت بهش نگاه کنم

و نکته مهم اینکه کلی حرف نگفته با خیلیا دارم...نمیدونم چرا امسال هیشکی برای من وقت نداشت.....  و باعث  تلمبار شدن کلی نگفته در  من شده... که 3 نفر از دوستای گلم هستن ... نمیدونم شاید من براشون خیلی کوچیک بودم ولی خب برای اونا هم ارزو میکنم  سال دیگه وقتهایی برای  صرف کوچولوهای زندگیشون ایجاد بشه

براتون آگاهی ..... آرامش و عشق ارزو میکنم

سال نوی همگی مبارک دوستای گلم

 

راستی  اینم برای دوستای خیلی ویژه ام .. علی .. لیلی سا... ماریلا... نهال... یاسر.. اشکان.. امین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

 

 

عید                                                                                              دقت کردین واپه عید چقدر سنگین شده؟  نمیدونم این واپه رو میشنوین چه حسی دارین؟ طبیعتا من هم باید حس خوبی داشته باشم ولی الان که فکر میکنم میبینم همه دارن بد تصویرش میکنن... شلوغی بازار... و صحبتهای مردم .. و گرونی و ... آخه چرا باید عید حتما لباس نو بخریم؟ کفش نو؟ آحه مگه این کفشا چشونه ؟ چون تکرارین؟  ای بابا..  آخه عید به چه دردم میخوره... اسراف اسراف اسراف.... همه چی اسراف.. خریدای بیخودی.. خوردنی های بیخودی.. و فرصت به این خوبی که بیخودی تلف میشه چند سالیه عید برام رنگ و بو نداره.... امسال خودم رنگش میکنم... ولی هنوز رنگامو نخریدم... دوستای وبلاگی کمکم کنید .. یک عید رنگی بسازم...............

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بغض شب.. دقت کردی چه کلمه ایه.. خیلیا دارنش ولی من نها کسیم که براش اسم گذاشتم.. اونم بعد از این همه مدت...هوووومم...

این بغضا جورواجورن.. بغض برای نوشتن.. بغض برای گریه کردن.. بغض برای خوابیدن.. بغض برای شروع شدن.. بغض برای تموم شدن.. بغض برای دلتنگی . بغض یه دیدار.. بغض معمولی..

ولی من بغض سکوتم باضافه کمی نوشتن....

امروز 27 اسفند... وقتی داره بهار میاد چنان سرمایی شده که تو خود زمستونشم ندیده بودیم.. صب پاشدم از همه جا قندیل اویززون بود باور کنین.... ولی من و کوچولوم شروع کردیم به بازی

اینم آدم برفی هامون


این حرفا رو بیخیال .. داره تموم میشه..... نمیدونم پایان براتون چه معنی داره.. خوشحال میشین یا ناراحت؟

بعضیا خوشحال میشن و بیقرار رسیدن و شروع دوباره هستند.. بعضیا تو همون تموم شدنه میمونن.. گیج و گنگ....

حالا که 21 ساله ام میفهمم با اینکه همیشه برای شروع کردنام برنامه ریختم ولی بغض تموم شدنم.. امسال نذاشتم رفتن ها و جریانی که همه دارن منو هم با خودش ببره... باید اعتراف کنم موج غریب و سنگینیه.....

من تموم شدنهامو لحظه لحظه بهار میکنم

آخیش شاید درد همین یه جمله قشنگ بود که دلمو درد انداخته بود...بعضی وقتا این جمله های ته دلیمو خیلی دوست دارمبغل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

غمـگـیـنـم !

همــاننـد ِ مـــادری کـه

کــودک ِ بیـــمارش بـا لبخــند بـه او می گـویـد :

امســال ؛

سین ِ هــشتم ِ سفــره ی مــا

ســرطان ِ مـن اسـت !!!



منبع : کلوب

به امید شفای همه بیمارهای سخت....

مگه باید همیشه که عید میشه از گل و سبزه و ماهی بنویسیم ؟؟

امسال نه برای خودم دعا میکنم .. نه برای خانوادم.. نه برای روزهای دیگه ام...

گفتنش هم سخته...!!! برای بچه های سرطانی

برای بغض مادری دعا میکنم که  سر سفره عید باید بخنده ... اما خدا میدونه تو دلش چی میگذره .. عید برای اونا چه مفهومی داره.. اینجور آدما از جنس دریان .. و سکوت همیشگی خدا توی لحظه هاشون حضور داره...

فقط حسم رو نوشتم هیچ ادعایی برای درک کردن این آدمها ندارم ... هیچ ادعایی....

این نوشته اونقدر  آدمو تحت تاثیر قرار میده که مات و مبهوت به عید نگاه میکنم

بد نیست امسال به عید جور دیگه نگاه کنیم

مخاطب این نوشته های من.. ببینید ؟ اینا سختیه یا چیزی که شما مدام  تکرار میکنید و می گید خسته شدیم .. و ...

یا اونایی که برای یک عید پولهای الکی خرج میکنید ..اگه هنوزم تو آخر سال قلک میشکنید.... هشت سین آخر یادتون نره

یا حق

 

اینم بگم حق کپی ندارید از مطلب .. میتونید لینک کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

خدایا سلام..... نمیدونی امروز چی شده!!!!!....

امروز دیدمت... امروز لمست کردم....امروز دیدم که بهم  نگا کردی لبخند زدی...

خدایا تا حال نشده بود اینقدر ارووم ببنمت

امروز دیدم که تو تکرار و تکرار شدی... و تو یاد من و اونایی که اطراف من بودن رنگ شدی

خدایا تو امروز بالای کتابای زبان فنی تکرار شدی...

من دیدمت....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اسفند

اولین روز دل انگیز ماه اسفند

هر لحظه مطبوع تر از لحظه پیش

گویی در هوا موهبتی نهفته است

 

ماه اسفند از راه می رسد...اخرین نفسهای زمستان و اولین نجواهای بهار ..همراه طبیعت  روح ما به آرامی از خواب بر میخیزد  از رخوت دیرباز زمستان رویشی دوباره شکفته اند..... در اعماق وجود خویش جاری شدن امید را حس می کنیم.... خا ک باغ درونتان را زیر و رو کنید. در این ماه می خواهیم بذر دومین اصل مواهب زندگی را در خاک حاصلخیز روحمان بنشانیم

دوستای گلم با اول اسفند به استقبال  خاطره های قشنگمون اومدم تا آخرین ماه  سالمون پر بار از لحظه های دوستیمون باشه....

به امید  ماندگار بودن همه مهربونی های دنیا .. به امید وسیع بودن اسفندتان....

تقدیم شما دعای اول اسفند

خداوندا به ما توفیق ده تا چیزایی را که قادر به تغییر دادن  آنها نیستیم با آرامش بپذیریم

به ما جرات ده چیزهایی را که باید تغییر کنند دگرگون سازیم

و نیز عقل و خردی که این دو را از یکدیگر بازشناسیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دوستای خوبم بهمن ماه داره تموم میشه .... و من و نوشته هام که کنج دلمون نشستیم...اومدیم تا باهاتون لذات آخر بهمن ماه رو شریک بشیم

شاید کسایی باشن که قاب لحظه های دوست  داشتنی  رو  تو خونه های مجازیمون هنوز  بیاد دارن.....

نمیدونم چرا حوصله ندارم تایپ کنم

فردا تو دانشگاه تنها شدم تایپ میکنم

فقط اومدم خبر وبلاگ خونه تکونی رو بدم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اره با تو.... سرتو بیار بالا.....خودتو بتکون از سرگرمی ها و همهمه بزرگی که دورت کردن...ببین چقد چیز جمع کردی دوروبرت؟

هیچ میبینی؟ چقد شلوغ شده سرت؟؟ چقدر طرفدار پیدا کردی؟؟ اونقد شلوغ که ...

چی بگم از این حسم؟ وقتی میبینم شلوغ شده سرت دوست دارم از نقطه دوری وایسم و تماشات کنم.... و تو رو بین شلوغی هات ببینم...چقدر وقت صرف میکنیم برای چیزایی که دنیای ما رو شلوغ کردن .....وای خدای من.... حتما لذت داره بفهمی تو همه روزایی که سرت شلوغ بودی.... مجبور بودی جواب خیلیارو بدی.... جواب کامنتاتو بدی...جواب اس ام ا سها...باید برای انتخاب واحئت فکرمیکردی....باید ....اره عزیزدل..تو همه اینها من از دور نگات میکردم...حتما وقتی بدونی همه این لحظه ها نگات میکردمو دوست داشتم.... احساس غرور کردی...

تره عزیزدل...من تو رو دورتر از دیگران دوست دارم..... من تورو تو لحظه هایی که حضورت رو ندیدم  دوست داشتم....عزیزدل....خودمم از این دوست داشتن عجیبم تعجب میکنم که تویی که نگاهت ...دلت...افکارت...وجودت....با شلوغی ها پر شده.... شاید ندونی یکی تو ساکت ترین لحظه هاش تو تماشا کردن های ساده اش پناه داده.....

مگه تماشا کردن به دیدنه؟ نه عزیزدل...همینکه میشینم تو اتوبوس...همینکه تو فاصله دانشگاه تا خ وابگاه بتو فکرمیکنم .....به اینکه داری درس میخونی برای ارشد...داری کار میکنی.... حتما خسته شدی...به اینکه کلاس نقاشیت جطوره....به اینکه ایا وبلاگتو آپ کردی یا نه؟ تو رو تماشا کردم.... تو رو قدم زدم...تو رو عبور کردم...

به اینکه من چپقدر ساده تو رو تماشا کردم...تو قشنگترین و مثل همیشه آرامترین لحظه هایی که داشتم....

این پست توپ  مخاطب بود برای چند نفری از دوستام.....

همتونو باهم مخاطب قرار دادم....شماهایی که یک ردپا گذاشتین تو لحظههای من...و من جای ردپاهای شماهارو با دونه های شکر و خاطراتم کاشتم تو وجودم..... که هیچ باد و بارونی و موجی نتونسته اثر ردپای تو رو از دل و جون من پاک کنه......

به امید اینکه جای رد پاهای تو توی باغچه خاطرات من گلهای خوشبو و یبایی باشه...

من دون هاشو کاشتم ...ولی برای باغچم کمک لازم دارم.... تویی که بهانه کشاتن دونه ها شدی...... یادت نره برای رشد این دونه ها تو باغچه دل ما سهم داری.....

 بعدا نوشت: راستی از همین فاصله دور که نگات میکنم..... به این فکرمیکنم که من تو این جمع باشم منو میبینی؟ دور وامیسم...شاید..... سرت از شلوغی ها به درد اومد....شاید سرتو بالا کردی خستگی درکنی.... اونوقت یک لبخند پناهته...

 

دوستای خوبم همتونو دوست دارم......حتی اگه بهم سر نزنین...

مثل اینکه همه باورشون شد من دیگه اینجا نمیام....بجز نهال هیشکی نگفت برگردم..... میدونم سرتون شلوغه..... شاید این حرفا دلمو میکاوید که بیاد بیرون.. نتونستم از اینجا دل بکنم ..تا ساختن خونه بعدی نوشتم تا درد نکشم....

ولی عجیب خونم سوت و کور شد..... فقط یک حرف..یک شکلک باعث شد برگردم؟ یا چیز دیگه ..نمیدونم

هرجا که هستین موفق باشین.... حتی اگه گلی هم نباشه... آرامترینم نباشه...

حتما از دور شلوغی هاتون تماشاتون میکنه

دوستون دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم یک دوست خوب میخواهد ... مثل یک عروسک

که بغلم کند...که همیشه باهام باشه...که حرفامو بشنوه...که برام بخنده.....

دلم میخواهد ساده و بی ریا باشه و چشمای تیله ایی داشته باشه

دلم یه عروسک پارچه ایی می خواد....

آخخخ .... خدای من ... واقعا دلم میخواد!!!!

دلم میخواد یه عروسک داشته باشم که اونقدر دوسش داشته باشم که برای بقیه وقت نمونه..و همه حرفامو به اون بگم....نه اینکه منتظر باشم که شاید یکی دوست داشته باشه به حرفامو گوش بده

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دنیای گاهی کوچیک سلام....

دنیای گاهی بزرگ سلام...

دنیای قشنگ سلام...

دنیای بدبختی های سلام.....

دنیای آرزوها سلام.....

دنیای پر امید سلام....

دنیای پر از درخت سلام....

دنیای پر از خار سلام......

دنیای کوتاه سلام....

دنیای طولانی سلام....

دنیای کسل کننده سلام....

دنیای خنده و عشق ..عشق ..عشق .. سلام.....

هی . میبنی دنیا ... اینبار اومدم یه راست سر تو که باهات حرف میزنم .. چون منم هم درد تو ام گیج شدم از بازی کلمات آدمها ... با حرفاشون منو گیج کردن و همونطور که تو رو گیج کردن .. هیچ جوری تور قوبل ندارن ... تقی به توقی میشه سر تو خالی میکنن میگن هی خدا آخه این چه دنیایی.. چرا تموم نمیشه .. اونایی که میرسن میگن چه دنیای کوچیکی . اونایی که پرن از انتظار میگن چه دنیای بزرگی... اونایی که افسردن میگن کسلی.. اونایی که پر میشن از عشق تو رو لبخند صدا میکننن..

قربونت برم دنیا که تو دست این آدما کوچیک و بزرگ میشی ... قربونت برم دنیا که اینقدر صبر و تحمل داری .. شدی مثل خمیر .. با هر سازی میرقصی ... اونوقت میگن ما به ساز دنیا میرقصیم!!!! میبینی من باور نکردمشون... اومدم اینجا تو این صفحه کوچیک جنان تو رو وسعت میدم که همه اونایی که هم من و هم تو رو گیج کردن با همه اونایی که اونا رو هم گیج کردن حسودیشون بشه .. به تو که .. چون من اینجا با کمترین امکانات تو رو دنیای خودم کردم و تو این لحظه کوچیک  تو رو به اون بزرگی کشیدم تو لحظه لحظه های کاغذیم... تویی که وسعتت بی نهایت هاست... و منی که از همین لحظه کوچک بودنت در بینهایت های تو جاری میشم .. هیچ جایی رو بهتر از آسمونت پیدا نمی کنم  که حس وسیع بودن کنم..

دلم بغل میخواد .. دنیا .. ول کردم دیگه شونه های کوچیک آدمارو .. شونه ایی میخوام به وسعت خودت.. و محبتی قده آسمونت...و اطمینان عمیق بودن حضور گرمت به عمق دریاهات...

دنیا .. دیگه حرف اینا رو هم نمیفهمم. صداشونو دوست ندارم. اینجا کلمه ها فقط از زبون آدما به دنیا میان.. دنیا .. ببین دلا چقدر ساکت شدن... ببین نگاها چقدر خسیس شدن.... ببین ... آدمها... تنها امیدشونو ا زهم گرفتن!!!!! بودنشونو رو

دنیا بیدار شو... همش داره به اسم تو تموم میشه ..این همه کار داره سر تو خالی میشه .. حواست کجاست...

 

گرد کوچولو دوست دارم ...... من تنهات نمیذارم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی دوستها شعرن..

بعضی دوستها سرور...

بعضی ها یک دم.. بعضی ها فاصله یک لحظه هم نشینی....

بعضی ها تبسم اند..  بعضی ها یک نگاه... بعضی ها سکوت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

یک روز صبح معمولی..

که خورشید طلوع کرده ..

چشماتو باز میکنی

سعی میکنی شب گذشته و روزهای گذشته رو بیاد بیاری.. روزای سخت گذشته میخوان هجوم بیارن بهت... که لحافتو کنار میزنی... و یهو بلند میشی ..همه افکارای خسته کننده پرت میشن کنار..

حواست میره به موهات که پیچ قشنگی می خورن از یهو بلند شدن...

تو همین زیبایی ساده غرق میشی ... که هوس یک چای گرم  به سرت میزنه....

همراه صبح موسیقی مورد علاقه تو میذاری تا با صبح زندگیت ترکیب بشه... تو یک زندگی شروع میکنی...بدون هیاهوی بیرون همیشگی ... بدون مجبور بودن .. و با یک دنیا آرامش ....

تو امروز یک زن هستی ... چیزی که باید باشی

به دور از هر چیزی که باعث میشن این لطافت و آرامش جریان قشنگشو از دست بده

چقدر خوبه که بعضی وقتها کارامون جور نمیشه و مجبور میشیم خونه بمونیم .... قرار بود بعد از امتحانا برم سر کار .. کاری که قبلا خیلی دوست داشتم ولی چون قرار بود تو محیطی که توسط دیگری ساخته میشد باشم و عمل کنم برام سخت بود.. و میل عجیبی برای نرفتن.. ولی مجبور کردن های زیادی وجودداشت... و من اسیر تار باورهایی شده بودم که محیطم باعث شده بود افکار من بسازه

ولی نمیدونم چرا جور نشده و منم هم در سکوت و آرامش عجیبی که از خونمون می گیرم همچنان خونه هستم و هر روز لذتهای کوچیک  زندگیم رو تکرار و تکرار میکنم....

و هیچ وقت از بوی عطر چایی صبحها خسته نمیشم..  هیچ وقت خسته نمیشم از فکر کردن به خانوادم و دغدغه هاشون .... هیچ وقت خسته نمیشم برنامه ریزی کنم برای بهتر و بهتر حس کردن این لذتهای کوچیک...

انگار  قرار بوده من زن باشم.. انگار قرار بوده  روح من اینجا باشه همینجا این لحظه ی ارامش..

خدای رو شکر میگم و چشمامو میبندم و به این فکر میکنم که  کاش دخترهای دیگه هم یک روز فقط یک روز خودشونو از چنگال مجبور کردنها بیرون بکشن..

هیچ جای دنیا نگفته برای امرار معاش ...برای بدست آوردن خرج زندگی باید خودتو در محیط بیرونی که برای لطافتهای تو ساخته نشده قرار بدی... هیچ کتابی بایدی رو بر تو واجب نکرده... که داری اینهمه خودتو اذیت میکنی و فراموش کردی بودن واقعی ات رو...

بایدهای تو بایدهای آرامشت باشن...

رسیدن های تو .. باید رسیدنهای دخترانه ات باشن ..

و میراثهای تو حس ناب دخترانه ای باید باشد که زندگی و زندگی ها خواهد ساخت....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

مرا از  روی نوشته های خسته ام قضاوت نکن...

من فاصله سکوت  بین 2 پست هستم....

و یک مشت نگفته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها ..دوست داشتن ها معجزه میکند

ولی این بودنت است که چنین زیبا دوست داشتن را ماندگار میکند

مثل نور... که می آید و می رویاند . اما هیچکس نمیداند تکرار این بودن را....

................................................................................................................

وقتی به کمبودهای زندگیت رسیدی یادت باشه بتابی و تکرار قشنگی از بودن هایت بسازی...

آمدن را همه بلدند ... ماندن را تکرار کن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها ..دوست داشتن ها معجزه میکند

ولی این بودنت است که چنین زیبا دوست داشتن را ماندگار میکند

مثل نور... که می آید و می رویاند . اما هیچکس نمیداند تکرار این بودن را....

................................................................................................................

وقتی به کمبودهای زندگیت رسیدی یادت باشه بتابی و تکرار قشنگی از بودن هایت بسازی...

آمدن را همه بلدند ... ماندن را تکرار کن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

با اینکه از رفتن پاییز دلگیرم ولی زمستونو با گرمی دلم شروع میکنم .. مطمئنم تو این پاییز احساسهای قشنگی نهفته شدن که باید بعد از زمستون جوونه بزننن...

امروز اومدم اینجا که بگم شروع کردم زمستونو .. هرچند دیرتر از شما..

ولی شروع کردم

اینم از من و زمستان ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

نوشته ای جا مانده از یک دلتنگی.... دلتنگی عصر تاسوعا...

دست خودم نیست که خاطره ها شکل میگیرنو من نمیتونم یادم نیفته اون روز...اون لحظه ... اون حس....

الان همونجورم ... مثل اونجا .. مثل همون حس.....

ترانه علی لهراسبی داره پخش میشه....

دارم تاوان دلتنگیمو میدم.... کنار تو به ارامش رسیدم.. بیا دنیامو زیبا کن دوباره

این آهنگ بهانه شد.!! که یه این نوشته یادم بیافته و حالا نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم... تو دفترم نوشته بودم  و نمیخواستم جارش بزنم...

ولی همیشه یه تلنگر آدمو میتکونه....

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود .. به ماهی نگاه میکرد و میگفت....

سقف قفست شکسته ..چرا پرواز نمیکنی!!!!!

 

باور پرنده ایی من است که عشق تو را درک نمیکند....

سخت دلگیرم از عصر تاسوعایی که فردا قرار است....

منی که امشب بی بهانه بی قراره دیروزهایم شده ام....

و حسی که برای دوباره دوست داشتنت هزار بار خم میشود اما نمیشکند!!

و  صدای تمنایی که به  حرمتها بغض میکند.. خفه میشود... اما...

مرا سخت می آزارد نبودن فرصتی برای عزاداری لحظه های خالی نبودنت.....

سخت میگیرم و بی قرارتر می شودم که دور از من و دستانم محبت دیگری تو را شکل میدهد..!!××

شاید این باور پرنده بودن من است که به اشتباه به تو و تنگ کوچکت گیر کرده است........

و بی توجه به صدای بال پریدنها زل زده ام به نشده ترین پیوند دنیا....

لیک باد ندای کوچم می دهد از تک درخت خشکیده خاطراتی  که رویش جامانده ام..

من پرنده ایی هستم که درخت خشکیده خاطراتم و تنگ ماهی مرا اسیر کرده است!!!

میگویند پرنده که باشی باید بکوچی ...

به تمسخر میگیرم پرندگیم را وقتی....

سخت دل میکنم از تو قصد رفتنم .. اما درد نخ هایی که مرا به تو زنجیر کرده است عمیقتر میشود...

حال که عزم رفتنم .. میروم ولی آغاز پرواز سردی هستم ..که .....

آخر  مرا چه شروعی است که پایانش تو باشی عزیزم......!!

خدایا ..خدایا .. سفر سنگینی برایم رقم زده ایی .. به کدامین گناه!!!!

 

چقدر بعضی وقتا دلم تنگ میشه..... چقدر سخته!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم میخواهد به پاکی باران قدم بردارم...

به سبکی قطره ها بچرخم...

به شرشری جاری شوم در پس کوچه های ناشناخته زمین و زمان

ولی بیشتر از همه دلم میخواهد ببارم.... شرشر. .. فرود بیایم

اینقدر پرشده ام که مرا بارانی است نه سقوط آرام یک دانه برف

پرم از هوای خفه پاییزی بجا مانده در وجودم

شاید باران بگیرم تمام شوم...

و برفهایم را نیز دانه دانه فرود آورم

ولی هنوز شرشر پاییزم...هنوز...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

یلدا...

یلدا شاید شروع باشه برای تو . شاید جشن باشه...

شاید بیقرار رسیدن شب باشی.. شاید انتظار غروب باشه

چقدر زل میزنیم به اومدن یلدا... ولی من همیشه دلتنگم

شاید دلتنگ رفتن پاییزه... چقدر رنگ.. چقدر برگ.. چه جشنی تو دل این وبلاگ جا گرفت.. ولی برای یلدام هیچ کاری نکردم ..از دوستام هیچ خبری ندارم... نه نهال .. نه علی.. نه لیلی... خیلی وقته نیستن

عجب یلدای تنهایی رو شروع میکنم... درسته که تنهایی شروع کردن ملاک تنها بودن نیست .. همینکه یادها بهم گره میخورن کافیه!

ترس گم شدن و از دست دادن رنگ رنگ پاییز .. سکوت سر.. هوای نارنجی

دلم تنگ میشه ولی..... باید یلدا رو دوست داشت....

و یادمم نمیره که تو جشن پاییز ی گفتم...

فصلها را خاطره ها می سازند

فصل ساختن زمستونه!! ساختن یک زمستون صاف و سفید... وقت قاب کردن لحظه های سفید برفیمون... و ثبت کردن خاطره همه آدم برفی های دنیا....

آخ که یکم خالی شدم .. خوبه که فصل فصل زندگیمون رو بجا بپذیریم و ا زاین به بعد برای ساختن خاطره های برفی مون آماده بشیم

خدای من..

خدای خوب و مهربون

در سردی یلدای قشنگت...

گرمی و محبت خونواده ها رو بیشتر کن..

خدای بزرگم ... کمکمون کن تا گرمی این نزدیکی ها و به یاد هم بودنها ارزشها و باورهامونو جوونه بده...

خدایا نمیگم زمستون و سرمای سخت دور کن.. میگم زمستون ها و سرمای سخت رو تو فصل زندگیمون نشونم بده ....

ولی ... یادمون بده .. راهمون بده .....  گرم موندن و یخ نزدن  رو یاد بگیریم

... هدایتمون کن تا سرمای باورهای بد .. دور شدنهای همیشگی .... باعث نشه .. مهربونیمون یخ بزنه...

خدایا کمکمون کم یلدای قشنگی بسازیم...

خدایا یلدای تو هم مبارک....

آمین

بعدا نوشت: خدا امروز بهم یه هدیه یلدایی داد... دیدن یک دوست خیلی قدیمی.. خیلی قدیمی.. خدایا شکرت یلدامو گرم کردی با این هدیه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

عصر یک شنبه پاییزی با نارنجی بودنش و هوای سرد وو دلچسبش تنهاییمو قدم میزنه...

حال و هوای قدم زدن با یه دوست میزنه به کلم ... پیام میدم ولی کار داره....

بعضی وقتها این نه شنیدن ها فرصتی پدید میاره تا بیام و حرفامو اینجا قدم بزنم ... اصلا یادم نبود که اینجا رو گذاشتم تا حرفام قدم بزنن .. حالا خودم اومدم و لابلای کلمات وبلاگم ردپای قدمهامو حک میکنم....

شاید تو یه روز دیگه از پاییزهای آینده ..امروز..این حس ...این پست وقتی که نه شنیدم مرهمی باشه... همینطور که الان هست..

بخودم فرصت مکث لحظه ایی میدم.. و کارهای روزمره ام رو که از صبح دنبالش بودم متوقف میکنم.... به ذهنم یه ایست کامل میدم... تا دلم حرف بزنه...

شروع میشه... وقتی که اختیار نوشتن کلمه هامو دل به دست میگیره ... و وقتی آهنگهای نوای محرم پخش میشه.... این روزها تو ذهنم زینب زیاد تکرار میشه و اقتدار .. و صبر زینبی انگار داره ریشه میبنده... چشمامو میبندم ...با آهنگی که باز کردم  ... آرامش عجیبی میگیرم و میذارم این ریشه بستن برام پر رنگتر بشه.. خدا رو شکر میگم که آگاهی دیدن این ریشه و باور رو به چشم دلم هدیه کرده...

یقین دارم نطفه خوبی بسته میشه... پس یه باغبون خوب باید حواسش به جوونه زدن نطفش باشه......

منه باغبون که خیلی وقت بود احساسم رو هرس نکرده بودم و دونه های پاشیده شده تو وجودم  همینجوری مونده بودن.. این چند روز استراحت شاید نوری بوده باشه تا تکونی بخورن... منم برای بزرگ کردن این سکوت..این استراحت قشنگ رو با چیزهای ساده ایی که دوست دارم قاب میکنم... میذارم چیزهای ساده با انرژی قشنگشون جاری بشم تو لحظه هام تا یادم نره... خدا تو چیزها و لحظه های ساده جاری میشه...

لحظه ام رو رنگ میکنم با یک لیوان چای داغ... یک سیب... و یک نارنگی

که کنار هم رنگاشونو به رخ لحظه های من میکشن.. و باهم این هوای وحشی پاییز رو برای من اینچنین عمیق میکنن .. که  عمق جان و روح دلم حس پروروندن این نوشته میشه

شاید این لحظه ی من جاری شدن خدا باشه......

و یادم باشه که این ارامش ... این سکوت رنگین من شاید خود خدا باشه

آرامش نبود جدال نیست ...تجربه حضور خداست....

برای همتون آرامش رنگین از جنس خدا آرزو میکنم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همینجوری تو نت بودم ..نمیدونم چی شد که یهو یه عکسی دیدم..

ا زاونجایی که شدیدا توسط عکس اغفال میشم ... دوباره حس گشت تو اینترنتم گل کرد ...

از اونجاییم که یه چیزی بره تو مخم دیگه درنمیاد و امان از روزی که بزرگ شه... بعضی وقتا میرم چندتا عکس از اون چیزی که رفته تو مخم جمع آوری میکنم و حسم خاموش میشه ولی اینبار این عکسه ردپای بچگیم بود....

دنیای پاک تیله ایم

بچه که بودیم تیله جمع میکردیم..مگه این تیله ها چی دارن که همه عاشقشون میشدن...  شاید اینکه برام اینقدر خوب تداعی میشن اینکه با عشق بچگونه ایی جمشون میکردیم..و یه ردپای قشنگیه تو بچگیمون... گرد ... شفاف... رنگی....

حتی ادم بزرگا هم از نگاه کردنشون سیر نمیشدن

آقایون پسربچه ها تو کوچه باهاشون بازی میکردن..ولی ما دخترا جمعشون میکریدم...

آخخخ که چقدر هوای اون جعبه قدیمیه رو کردم که توش پر از تیله های رنگی بود....

 

دلم بدجور تیله خواست ..خیلی زیاد... یعنی نی نی کوچولوم گیر داده ..تصمیم گرفتم هر جوری شده براش بخرم....

یکی بهم قول داده برام میخره....؟؟ اگه قولش عملی شد حتما براتون عکسش رو میفرستم.

 

دلم میخواد اینقدر تیله داشته باشم

این جمله از طرف نی نی کوچولوم بود...خیلی داشت ابراز وجود میکرد گذاشتم اونم تو وبلاگ حرف بزنه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

شاید این روزا عنوان خوبی باشه برای پستهام که بعضی وقتها بیام و از این روزهام بنویسم... هم برای شما که بدونین گلی و دغده هاش چین و چجورین.. و برای خودم تا غرق نشم تو روزمرگی ها... الا از امتحا میانترم در اومدم و اومدم تو سایت دانشگاه ...امتحان سختی بود ولی ناراحت نیستم چون به اندازه ایی که بلد بودم نوشتم دو روزه این باور که برای چیزی که میخوای وقت صرف کن و برو دنبالش میرم..و به اون اندازه ایی که میرم  از خودم  انتظار دارم....

و یه جنبش جدید شروع کردم برای اینکه به چیزهایی که از ذهنم پاک نمیشن زندگی بدم..به هر چیزی ..فکر ..ایده.... تا شاید  بارم سبک بشه..

دارم  کوله بارم رو پر میکنم.... میخوام چیزی که ذهنمو مشغول میکنه جزئی از من باشه..مهارت من باشه...

این روزها.... احساسمو آرووم میکنم

این روزها ...ذکر "خدایا شکرت" زیاد رو لبام جاری میشه.

این روزها عاشق خیلی چیزای کوچیک میشم.

این روزها سادگی ها رو بیشتر میبینم

انگار این روزها دارم تغییر میکنم

دوست  دارم این روزهای من زنجیر قشنگی باشه..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز اول آذر.. شروع آخرین ماه پاییزی..

 و شروع آخرین تحول رنگ و طرح طبیعتی ... و تبدیل شدن آون به یکرنگی...

امروز برگریزان عجیبی بودم .. عجب رقصی کردن این برگ و باد امروز .. حسابی اول آذر رو جشن گرفتن ...منم گفتم بیام اینجا با شما جشن بگیرم..اغاز آذر رو

امروز اول آذر.. و من که تنهاتون نمیذارم .... با اینکه کم میام ولی اومدم که تقسیم کنم ابانمو با شما البته خوبیهاشو... و یادتون بندازم که شما هم ببینین که یک ماه گذشت.. یک ماهی که گفته بودم میخوام به خوبی  بگذرونم ...ولی گاهی نمیشه ..گاهی یادمون میره که لذت ببریم ار این روزها چون تکرار نمیشن...

 

آذر رو با حال و هوایی قشنگش شروع کردم و تو من و پاییز کتاب محبوبم نوشته بود ..که اذر پر از معجزه است ... پر از راهای طبیعت... امیدوارم تو آذر طبیعت معجزه هاشو به شما هم نشون بده... ولی بیشتر از اون براتون ارزو میکنم که خودتون یابنده معجزات زندگیتون باشین..

و برای خودمم دعا میکنم خداوند آرامش و قدرتی بهم بده که سکوت ذهنم فعال بشه تا اون انرژی که برای برانگیختن احساس پاییزیم هست فعال بشه تا بتونم معجزاتی رو که خودم کشف میکنم باهاتون به اشتراک بذارم... ...

عزیزدل! تو هم رازهای پاییزیتو  تقسیم کن .. منتظر رازهای پاییزیتون هستم

شاد و پر از معجزه باشید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

عجیبه که آرومم ...عجیبه که میخندم....

آخه کی بین این همه مشکل میتونه بخنده.... از دندون پزشکی اومدم با درد فراوان ..دیشبم نخوابیده بودم .... چشمای نگران مادرم بالا سرم بود...قربون چشاش برم که شده همه دنیام... همه زندگیم ..همه عمر و جونم

با کلی فکر و گرفتاری دندونمممشده بود قوز بالا قوز...چی بگم امامن از دست دکترای بد ..دندونامو بد عصب کشی کرده بود  بازم درد میکرد... خدا بگم چیکارش کنه..از درد داشتم میمردم... خلاصه یه دکتر باحال نجاتم داد وقت نگرفته بودم ولی گفت بیا بشین درستش کنم تو رو نمیتونم با اینوضع ولت کنم.... خدا عمرش بده ... دندونمو عصب کشی کرد و کلی باهام شوخی کرد... همچین آدمهای خوبی هم پیدا میشه...

نمیدونم این حس خوب بین این همه مشکل از کجا اومده به دلم.... ولی ته دلم احساس میکنم خدا که شنید دلگیرم بهم لبخند زده...

و میدونم که فردا صبح که پاشم باید آهو باشم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

چقدر اشتباه بافته ام...رویاهامو ..زندگیمو.... دوستامو... فکرامو...لحظه هامو....

چقدر طرح زشتی داره زندگیم..... هیچ لطافت و زنانگی توش نیست....

شرم دارم ...از دنیا .. خدا .... که بگن این رو کدوم ناهنرمندی ساخته... کسی که هیچی  نمیدونه و یاد نگرفته... چه دستای بی روحی..

چیکار کنم ؟ بافته هامو مخفی کنم ؟ .. تا به کی تا به کجا؟؟؟؟

تو  بافته هاتو خوب بباف ... زندگی یعنی همین بافتن... تو هر روز میبافی... نقشی از تو میمونه.... هر جایی هر موقعیتی هر مکانی که باشی ... از تو طرحی از بافته هات میمونه

پس درست بباف ... قشنگ بباف.. ظریف بباف....

این روزها  بافته هایم رو گذاشتم جلوم.... از نخها درست استفاده نکردم... و ترکیب بدی بر احساسم نقش بسته....

بعضی از جاهارو باید دوباره شکافت .... باید دوباره بافت..... 

این روزها میفهمم باید بشکافم... برای دوباره بافتن

گره های کوری هست بین بافته هام..

عزیزدل! قدری فکرم آشفته است میدونم بافته ها  سوژه خوبی برای نوشتن ولی قدری خستم.... فقط اومدم بتو بگم .... بعضی وقتها طرحتو بردار از دور نگاه کن گره های کور بافتنیتو ببین.... برای بافتن عجله نکن فقط زیبا بباف..... با عشق بباف ... گره های بافتنیتو با احساست وضو بده... چرا که این بافته ها نقش تو خواهند شد....

عزیزدل ..یادت نره !! علاوه بر نقش بافته ات... از نخ مرغوب استفاده کنی.....

برای طرحت نخهای خوبی انتخاب کن اگه نبود بساز.... 

برای بافته ات کم نذار ... تا روزی که همه طرحاشونو به نمایش میذارن ..سری از غرور بلند کنی.... 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

شنبه شب ها دلم مگیره.. یعن یالان... چون صبح زود میرم دانشگاه... عین بچه های اول ابتدائی که از شبای جمعه بدشون میاد.. یه بغض و دل واپسی عجیبی میاد تو وجودم..

میدونم شاید خنده دار بنظر بیاد که یک دختر 21 ساله اینجوری باشه.. ولی من هستم ... بغض دانشگاه رفتن .. با اینکه میدونم باید برم ولی نی نی درونم همیشه این موقع ها لباشو اویزون میکنه... 2 هفته است زیر نظر دارم ..دیدم این هفتم اینجوری میکنه... با اینکه زحمت کشیه و به اینجا رسیده ..نمیدونم چرا اینقدر بهونه میاره... نمیدونم چجوری نی نی مو آروم کنم؟؟

خیلی نگران نی نیم هستم نمیخوام این اخم و این بهونه ها باشه... میخوام نی نی ام فعال باشه... و کارای زیادی بکنه ولی باهام را نمیاد.. تنبلی میکنه....

منم که هیشکی رو ندارم... وقتی هم که اوضاع سخته ای نی نیهه هم که لج میکنه باهام... بزور میکشمش اینور و اونور...

چی بگم؟؟؟ مامان و باباها یگل راهنمایی کنن...

از طرف یه مامان خسته از دست یه نی نی اخمو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

محیط بیرون ... و جامعه ای بزرگتر ...حال و هوای دانشگاه رفتن... تاکسی ها و خط ها و عابر پیاده ها ... چیزایی مهمی هستند و تکرار شده های همیشگی ...که بعضی هامون تو این محیط بزرگ غرق میشیم ... به مغازه هاش... بعضی هامون غرق میشیم تو آدمهاش... ... مدتی بود که نگاهمو میدزدیم از آدمها نمیدونم چرا؟؟ شاید با ورود پاییز که دنیای خودمونی من هم شروع به شکل گرفتن کرد...و  نگاهم که وقتی تو خیابون پا میذارم.. بهش اجازه میدم راحت پرواز کنه... من و نگاهم هر روز اسمون و درختا و گنجیشکا رو میبینیم...ولی اونروز که نگاهم حسابی شیطونی میکرد و من مثل همیشه تکیه داده بودم به شیشه.... کنار خیابون ایستاد... نگاه من هم ترمز کرد... رو به نمیکت کنار خیابون.....

یه نیمکت خالی... که پر از حس نشستن بود.... تو اون لحظه تمنایی رو دلم احساس میکردم برای همنشینی با اون... پر کردن طول تخته چوبی و در اون لحظه فکرها و نوشته ها بسرعت نور از ذهنم عبور کردند...

نیمکتهای خالی .... شاید پر دردترین عضو محیط و پارکهای ما باشن..و تنها موجوداتی که با وسواس انتخاب میشن....و کوتاه ..طولانی استفاده میشن ... و ناگهانی ترک میشن.... عضوهای پر دردی که بدون توجه ترک میشن... عضوهایی که گرمی و سردی و خوشی و  غم همه رو میچشن و تحمل میکنن... پای ثابت فصلها... همپا و همدم پدربزرگ و مادربزرگا..... 

کاش روزی خداوند به نیمکتی اجازه حرف زدن بده.. یا قدرت تصویر کردن زندگیشو... حتی برای چند دقیقه..

خدا میدونه چه چیزهایی که ثبت نشده....

درد پای مادربزرگ... یا خنده دو پدربزرگ بازنشسته... یا جا موندن روزنامه ای که پیرمردی  جا میذاره.... یا انتظار مادری کنار مدرسه... یا خاطره گرم دوست داشتن... شکل گرفتن یه نگاه .. یه بوسه....  یا خنده هایی که تازه داشتن همدیگه رو میشناختن... یا جزوه هایی که روشون گذاشته میشد... یا کتابهایی کنارشون خونده میشد... یا شاید بالا و پایین رفتن کوچولو....

شاید به خاطر اینه که نیمکت چوبی همیشه آرامش بخشه.. چون در طی زندگیش از ادما یاد میگیره چجوری آرومشون کنه... از همه تجربه هایی که بدست آورده 

شاید یه نیمکت چوبی حرف زیادی برای گفتن داشته باشه ... شاید این ما بودیم که نتونستیم گوش بدیم.... شاید هیچ وقت ازش نپرسیدیم .... همیشه حتی وقتی خودمون تنها بودیم  هم شروع به حرف زدن با خودمون کردیم ... و این نیمکت بوده که از دل تجربه هاش برای ما نسخه ای پیچیده...

عزیزدل! راز این  پست ما درباره نیمکتهای چوبی بود.. و من این رازو با شما در میون میذارم ..مث همیشه ...نمیدونم شاید قبل از من شما هم به راز آرامش نیمکتها پی برده بودین.... ولی دلم خواست به احترام همه نیمکتای بامعرفت یه پست بزنم... بیاین بیاد بیاریم...همه بودن های این دوست بامعرفت رو و تنها کاری که میتونیم بکنیم ..از خاطر نبریم نیمکتهای خاطره انگیز لحظه هامونو .... و برای سپاس از اونها هر از گاهی ... بهشون سر بزنیم... شاید قاب لحظه هامون رو اینبار پیدا کردیم.... میدونین که نمیکتها لحظه های خاطره آدمهان که قاب قاب شدن ... وقتی نشستی ازش بخواه قاب لحظه های قدیمیتو...

... من و نگام... از اونروز به بعد وقتی بیرون میریم... بغیر از دوستای همیشگیمون ..اسمون و درختا و گنجیشکا ... به نیمکتام سلام میکنیم...

از اونروز به بعد نمیدونم چرا... همینطور نگاهم جذب نیمکتا میشه.. شاید بخاطر این بود که باید این پستو میزدم ..شاید تکرار میشدند که یادم نره... 

امیدوارم با این دین تونسته باشم دینم رو به نیمکتا ادا بکنم....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٩ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز صبح صدای گنجیشکی از خواب بلندم کرد... روی درخت انجیر خونمون داشت سر و صدا میکرد... صبح قشنگی بود و نور پاییزی قشنگی هم میتابید...

بعد از یه شب دلگیر.. صدای گنجیشک به دلم خیلی چسبید..با خودم فکر میکردم خیلی وقته با جون و دل به صدای گنجیشکا گوش ندادم... و بی توجهی کردم.. اونقدر صداهای فکرم و خاطرا گذشته ام سر و صدا میکردند که یادم رفته بود.... صداهای قشنگی هم وجود دارند...  از اونجایی که همیشه بعد از طوفان سکوت خاصی میشه... شاید بعد از طوفان دیشب هم سکوت من برقرار شده بود تا صدای پرنده صبح رو بشنوم ....

چه اسمای قشنگی..پرنده صبح .. یا پرنده رامش ..یا صدای پاک و ساده کودکیم...

غرق میشم تو حال و هوای بچگی هام.... بعضی از روزای بچگیم اونقدر حک شدن تو ذهنم که هنوزم میتونم بو بکشمشون...

یادم میاد.. بچه که بودم و مدرسه میرفتم تو اطراف خونه مون کلی گنجیشک بود.. حالا که فکر میکنم میبینم چقدر زیاد بودن ..ولی ماها که بهشون عادت کرده بودیم به چشم نمیومدن ...حالا که نیستن جای خالی شون رو میشه حس کرد..اونقدر بودن که رو سیم برق مینشستن... و اونقدر برامون جزئی از محیط زندگیمون بودن که من تو نقاشی هام همیشه رو سیم های برق ... یه ردیف گنجیشک میچیدم...

چقدر دلم تنگ شد با این نوشتم!!!

کاش میشد همون حال و هوای پاک پاییزی مهرماه بچگی هام و شوق نقاشی های تکراریم... بود... و مهرهای صدآفرین....

الان..من.... تو سن 21 سالگی ..تو صبح یک جمعه پاییزی چشم باز کردم...و دنبال میراثی هستم که جای خالی شون تو زندگیم فریاد میکنه ... میراثی که بودن ولی دیده نمیشدن.. میراثی که نمیشه روشون اسم گذاشت.. میراثی که از بودن چیزهای خیلی.. خیلی ساده بوجود میان.... میراثی که منو اینقدر عاشق بارور  کردن... ولی من ... 21 ساله..الان دنبال همون میراثهام... چیزهایی که جمع کردم برام خوبن... ولی کاش تکه ای از اون میراثها برام میموند..که وقتی پای دلتنگی دلم سست میشد..بهش تکیه میدادم...

یادم میاد... بچه که بودم..تو خونه هامون درخت کاج بود.... انوقدر گنجیشک توش جمع میشدن و جیک جیک میکردن که نگو.. واقعا ادم سر سام میگرفت...بعضی وقتا از عصبانیت و بعضی وقتا از شیطونی کیش میگفتم و یه چیزی پرت میکردم طرف درخت کاج ... اسمون خونمون میشد یک دنیا پرنده.....××

بغضم میگیره از اسمون خالی خونمون... و خونه ای که درخت همیشه سبز بودنش نیست...  دلم برای خومون میسوزه که درخت و گنجیشکو و اسمون پر از پرنده و احساسهای کودکانه منو کم داره....

ولی دل سپردم به دیوارهاش که دارن نوید یک ارمان رو بهم میدن..شاید همه این یادآوری ها برام نوید یک حس تازه باشه... و شکل گرفتن یک اثر ناب!

آخر پستم رو جمع بندی میکنم.....

و به خودم و شما میگم که ...

یادمون نره میراثهایی رو که باعث شکل گرفتن خوشبختی و ارامشون میشن رو نابود کنیم....

ما که درخت کاج خونمون رو بریدیم... دیگه پرنده ها نمیان...

یادمون نره ... هممون تو زندگی شخصیمون و محیطمون و حتی تو دل خودمون از این درخت های کاج زیاد داریم ..که منشا و تکیه گاه خوشی های ریز و کوچیکن...

یادمون نره... درختهای کاجمون رو قدر بدونیم...

یادمون نره.. ممکنه درختی میوه نده  ولی تکیه گاه پرنده هایی هست که یادت میارن ...صدای قشنگ زندگی رو... یادت میارن... که تو تنها مخلوق خدا نیستی ..پس اینقدر خودخواه نباش.... یادت میارن ...که صبح که بلند شدی باید دلتو پر بدی به اسمون و همه رویاهاتو  بسپاری به اون بالایی...

شاید ... اگه یه درخت کاج خونت باشه.. شاید پرنده ایی که صبح پاییزی از توی اون پر میکشه به اسمون.. شاید یادت بندازه که سرتو بلند کنی... شاید یادت رفته آسمون هست ..خورشید هست ...خدا هست

امیدوارم لذت برده باشین...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

از وقتی یادم میاد .. بین خاک و گل و درخت بزرگ شدم...و چقدر بده که  هیچ نقشی برای ماندگاری اون روزهام نداشتم ..محیط ... شرایط  باعث میشن بزرگترها روال خاصی از زندگی رو پیش بگیرن.. و توی این روال من از محیطی که توش بارور شدم دور میشم.. الان که فکر میکنم میگم شاید واسه اینه که اینقدر بیقرارم.. و آرامش سخت برام تعریف میشه... اینروزا که مجبورم بیشتر بیرون باشم ... ناراحتم... هنوزم خستگیم بعد از 3 روز استراحت در نرفته!!! .. مگه میشه اینقدر خسته شد!! 

بیاد اینجا میافتم.....

اینجا با همه سردیش منو گرم بغل میکنه...و سکوت لای لای روحم جاری میشه ... و همه دغدغه هامو میشوره و میبره.....

ماه که استوار استوار منو  نگاه میکنه... و من کنار بوی دود  توی  عصر پاییزی عاشق میشم... و یکبار دیگه ... حس میکنم انسانم....

پاهامو جمع میکنم  کنار ذغالهای آتشین... که همدیگرو داغ میکنن و چوبهای اطرافشونو گرمی میدن... حس دخترونه ام رو نوازش میدم ... تا کمی  از سردی و خشکی روزگار  آرووم بگیره..... باید مواظبش باشم... خیلی حساس شده...

من و غروب و بوی دود... چقدر بوی آشنایی برام بوده.. ولی تا حالا اینقدر لذت نبرده بودم ازش... مدام نفس میکشم ..بلندتر دم میکشم .. شاید بیشتر بخاطر بسپارمش.. میذارم روی لباسهامم حک بشه... چرا تا حالا دقت نکرده بودم... منکه از بچگی با این بو آشنا بودم؟؟؟

زمزمه میکنم...

قادر متعالم....

در عجبم که منو  در تکراری های زندگیمم عاشق میکنی...

در کلاف بیقراری هام... منو با همیشگی هام آرامش میدی...

همه حُرم بی کسیم... یکهو پر میشه از فضای صمیمی بودنت..

آخخخخ...

که چقدر دوست دارم ...این فضای صمیمی بودن و حس کردنت  رو ...

و میخوام بارها تکرار بشه....

و  تنهایی سرد و غریبانه ام رو فقط حس تو .. به آغوش بکشه...

در عجب .. بهترین سرگرم کننده های گوشه اتاقم میمونم....

مبهوت سکوت کردن به بی اعتنایی من...

وقتی بیقرار تو میشم...

بیقرا.. بیقرار...

پروردگار لحظه های من....

منو بخاطر گم کردنم ببخش...

هزارتوی زندگی تو دیوارهای قشنگی داره...

من نخ زندگیمو گم کردم....

منو ببخش بخاطر لحظه های بیقراری که بیاد نمیارمت...

منو ببخش ...

و پناهم ده..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همچون رودخونه ای هستم که انگار بوی دریا و اقیانوس مستش کرده .. بیقرار بودم و بیقرارتر جاری شدم ... مسیر سخت رو پشت سر میذارم... بعد از سنگهایی که جلو روم هستن .. منو اونقدر بالا میبرن و پایین میارن که انعطاف و لطافتم رو دگرگون میکند ..انگار میخوان شکلم بدن ...... خودمو سپردم به دل طبیعت وحشی گونه سرنوشت ... به شرط اقیانوسی شدن... از این مانع ها که میرم بالا لطافت دخترونه ام درد میگیره ... ولی میل انعطافم منو جاری میکنه ... شاید به خاطر سردیمه که دردم بیشتره ..باید بیشتر از این انعطاف داشته باشه .. تا خوب تو دست استادهای طبیعت  زندگیم .. شکل بگیرم... چون اونا بهتر میدونن راز اقیانوسی شدن رو ...

پیچهای سختی پیش میاد .. که منو به عمق تار مویی باریک میکنن ... و من حس ضعیف بودن میکنم وقتی قطره های امید رفتن کم میشه ....ولی وقتی میگذرم میفهمم برای  عبور باید تار مویی شد تا گذشت ...

بعضی وقتها هم یه جاهایی برای گذشتن و جاری شدن باید صبر کنی .. اینبار لطافتم درد نمیگیره ...ولی بوی انتظار عجیبی دارم تا وقتی قطره های امیدم جمع بشن ... وقتی کامل شدم .. گودال رو پر میکنم و دوباره جاری میشم ...

تو این مسیر سخت چیزهایی ازم جدا میشن ... چیزهایی بهم وصل میشن .. پس میفهمم که چیزهایی که بدست میارم برای همیشه نیستن ... و اینو میفهمم که هر چیزی که بدست میارم یا بهش میپیوندم  رو اگه خوب باهاش عجین شده باشم ..یه جای این مسیر دوباره در من جاری میشه ...

و چیزهایی که از جنس من نیست ... نمیمونن...

اره عزیزدل!! میخوام مثال آب رو بگیرم توی این مسیر .. برای حس جاری شدنش ..برای انعطاف تار گونه اش ..برای نشکستنش .. برای جذب شدن .. پر شدن ..عبور کردن ... و رها شدن... برای خروشش ..برای سکون زلالش ..برای  فرسایش بدی های محیطم ... برای بغل کردن عطر و گلبرگهای ریخته شده .. برای چرخوندن برگهای پاییزی همراه و همپای خودم...برای  جذب کردن ... همه طعم های دنیا ... هم خوبش ..هم بدش .. اگه هم بدی بودن .. مطمئنم وقتی به اقیانوس رسیدم تصفیه میشم ... میدونم که هر آبی ریزهای کوچکی رو تو خودش جمع میکنه ... ولی خدا یه صافی داره برای اقیانوسی شدن...

معبود من....

جرعه کوچکت

رویای اقیانوسی شدنی را فراگرفته ....

فقط با چند قطره امید پیش تو می آیم ...

قطره بارانم کن ...

قطره های امید و معرفتت را نثار جرعه ات کن ..

تا بیدار باش اقیانوسی اش را به نظاره بنشینی ...

رقص ماهیان اقیانوسی مستم میکند....

و موسیقی خروشی جرعه های کوچک است که هوای رفتنم را میتکاند

(( این متن ادامه داشت ...ضدحال خوردم دی سی شدم...ناتمام ماند... به امید اقیانوسی شدنش))

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

آخ که چقدر دلم تنگ شده برای نوشته هام...

برای نوشتن از ته ته دلم....

بعد از 1 هفته درگیری ... بزور کارای دانشگامو روبراه کردم ...و تونستم دروسم رو تو دانشگاه جدید معادلسازی کنم... و از ترم 2 شروع کنم...با درسها آشنا هستم ...ولی 2 جلسه عقبم... از کپی کردن جزوه به شدت بدم میاد....ولی مجبورم...برام دعا کنید... بتونم زودتر جا بیفتم و این عقب موندگی رو جبران کنم... از شانس من روز اول دانشگاه از 8 صبح تا 7 شب کلاس داشتم .. فکرکنین ... چه حالی بودم!!!... بعد از گذروندن یک شب خسته کننده توی خوابگاه جدید .. لباس پوشیدم و پریدم تو کافی نت ...

چقدر آرومم که اینجام...

و چقدر  دارم برای خودم تکرار میشم... دارم همه خاطره ها .. پستها ... حسهایی که اینجا داشتم.. و تک تک کلمه های وبلاگم رو به آغوش میکشم....

اینجا که هستم ... کلمه ها برای خودم هستن.... چقدر اینجا عاشقم... چقدر اینجا راحتم... میذارم کلمه ها و حس وبلاگم هم منو در آغوش بگیره...  به دل خستم بوسه میزنن.. یادم میندازن اینجا پر از آرامش رویایی منه.. پر از باور زندگی ...

از وقتی وبلاگمو ایجاد کردم مدام تو وبلاگم بودم...ولی یادم نمیاد اینقدر از بازکردن لینک دوستام خوشحال شده باشم...

همه دوستای خوب ..همه نگاه های قشنگ... همه دلهای صاف و ساده دنیای من...

دلم براتون تنگ شده  بود و دوستتون دارم...

برام دعا کنید.. تا هز چه زودتر زندگی رویایی خودمو تصویر کنم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

تو نظرات وبلاگم دوستی نظر داده بود وقتی برای تشکر و بازدید از وبلاگش رفتم .. یه شعر قشنگ بود که حسمو آروم کرد... و بعد که رفتم پایین دیدم فال هم داره...یه لحظه نی نیم گفت فال بگیرم... منظورم نی نیه درونمهنیشخند (کودک درونم) خلاصه نیت کردم فردا قبول میشم یا نه؟ و یه صلوات فرستادم... حیف که زود بستم و بعدش یادم رفت شعرشو  بذارم براتون

ولی تو تعبیر فال نوشته شده بود... هر چیزی رو که برات اتفاق میافته بپذیری و تحمل کنی چرا که خوشبختی در انتظارته ....

با این احوال  هر چی که پیش بیاد من همینی که هستم میمونم و نتیجه فقط یه خط نوشته میشه برام ولی هنوزم یکشنبه از جهات دیگه ایی برام مهمه

بعد  فال آبجیم تلفن کرد و حرف زدیم ...بهش گفتم ... راستی !!! 2 ساعت پیش نزدیک غروب افتاب رفته بودم یه جایی که تو پستهای بعدی ازش براتون مینویسم ..یه جایی که من غروبای آفتاب اونجارو بهترین جای دنیا میدونم.... آارمش عظیمی داره برای من ... اونجا بهشت منه ..اونجا که میرم اونم تو غروبش ...بهتر از سجاده نمازم خدا رو عبادت میکنم ... باور کنید اونقدر حسمو عوض میکنه برای مورچه ها هم شکر میکنم خدارو... خودشم با باباییم با موتور رفتیم .... و حس عمیق امنیت هم باهام بود!!!

خودتون دیگه تصور کنین چه حالی بودم!!!!

اونجا بهشته منه ولی درخت زیادی نداره و فقط درختای سنجد توی پهناش پراکنده شدن... ولی اونجا آخره آسمون دیده میشه

وقتی آخر آسمونو میبینم که یه جایی آخرای اون دشت ناپدید میشه ... و و قتی اونجا هستم آسمونو خیلی بزرگتر از شهر میبینم ... احساس میکنم خدا  بهم نیگا میکنه ... احساس میکنه خدا در یک قدمیه منه... حتی لبخندشو احساس میکنم ... انگار منو با همه ی اون دشت بغل میکنه...واییی!!!!

این جوری بود که حس و حالم توپ بود.... اونجا دلم میخواست یه نذر بکنم...من تا حالا برای هیچی نذر نکردم  وقتی هم که با آبجیم حرف زدم گفت یه نذر بگو..

ولی من بلد نبودم بگم ..چی نذر کنم....دلم نمیخواست چیز معمولی باشه!!!

اون بهم گفت برای یه جایی نذر کنم ... میگه اونجا وقتی نذر میگن قبول میشه

جالب بود که عصر دلم میخواست خودم برم اونجا....

ولی خب توافق کردیم باهاش...و الان یخوام اونو از ته دلم نذر کنم

ولی من این نذرو برای دلم میکنه ..برای روشنی دلم ... شاید برای نذر کردن دیر باشه...

ولی برای  بیاد موندنی شدن یکشنبه سوم مهرماه 90 نذر میکنم

تو اون جای قشنگ تو شهرمون .... 2 بسته شمع سفید نذر میکنم

اگه دلم روشن شد فردا و اگه این حس و حال خوبم معنا گرفت اون شمعها نذر اون جای قشنگ میکنم تا هروقت دلخسته ایی از اونجا رد شد روشن کنه(آخه خیلیا اونجا میرن و شمع روشن میکنن) ...... و برای ماندگاری و تداوم این حس و حالم یک بسته شم خودم میبرم اونجا برای زدودن تیرگی های این مدت دلم و پیدا کردن و درک کردن زندگی خودم و برای سلامتی خنده های خونواده ام روشن میکنم

آمین!

الان که این متنو مینوشتم آهنگ امام و شهدا رو از نت دارم گوش میدم آخه خیلی دوسش دارم.... همه چی دست به دست هم دادن تا بغض دلمو بترکونن

وقتی داشتم کاری رو که میخوام بکنم مینوشتم ... اشکام گوله شده بود ... آخ که چقدر  راحت میشه خوب بود .. چقدر فکر این شمع ها منو مست و دیوونه کرده ...

منتظر یه پست توپ باشین از مراسم شمعهای نذری

دعا یادتون نره... دستهای حاجت منو تو آسمون شب امروز تنها نذارین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

وای.... داره تابستون تموم میشه ولی من هیچ کاری نکردم...خونه تکونیام تموم نشده... خیلی فکر دارم...  خیلی بیشتر از نوروز تو فعالیت و تلاشم....نیشخند

بیشتر دوست داشتم حواسم به اومدنش باشه... ولی از اونجایی که من موقیعیتهای خیلی کوچیکو بزرگ میکنم ...  در این مورد هم اینطوری بوده.... این چند روزه فکرای زیادی کردم ..

ولی هم دست تنهام و نمیخوام فکرای زیادی بکنم که اگه نتونستم دلخور بشم از خودم..

ولی حسابی جا باز کردم برای اومدنش و دلم میخواد با کوچکترین چیزی هم که میشه پاییز رو جشن بگیرم... سعی میکنم اینکارو هم تو دنیای خودم بکنم...و هم تو دنیای مجازیم...

خیلی دلم میخواد.... کوچ کنم از اینجا ... یعنی از ایم دنیای مجازیم... دلم میخواد به یه اسم دیگه کوچ کنم ...ولی نمیدونم چی؟؟ بدجور دنبال یه اسم پاییزیم ..یه چیزی که با حال و هوای من و وبلاگ و کوچک باشه... چون این اسمی که برای ادرس وبلاگم ایجاد کردم الکی بود چون نمیدونستم موندگار میشم

از همه چیزش راضیم ...بجز اسم... نمیدونم؟؟؟ اگه شما چیزی به ذهنتون میرسه خیلی خوشحال میشم از نظراتتون استفاده کنم

اگه هم دوست داشتین پاییز و با هم جشن بگیریم خبرم کنین

اگه ببینم مهمونا زیادن... یه مهمونی همینجا ترتیب میدم

فعلا....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳۱ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز ثانیه دهم بود ..بازم هر دو قرار من دارن بیقرارتر و با تب و تابتر جلو میرن...شاید قرار منم با پاییز برسه...

صحبت از آخرین روزای  تابستون... کم کم داره پاییز میشه و باید حسابی برای  نیمه دوم سال اماده بشیم... جمع کنیم بساط تابستونو و جا باز کنیم برای پاییز رنگین...  تا بتونه رنگای قشنگشو هر چه قشنگتر تو زندگیمون نشون بده.. نکنه جا بمونی.. نکنه پاییز بیاد  ولی ببینه برای اومدنش آماده نبودی؟؟ پس اگه شروع نکردی ...زودتر شروع کن به خونه تکونی

بیاین همه باهم برای پاییز خونه تکونی کنیم... تابستون رو با همه شیطونی هاش جمع کنیم... و گرمی تابستون رو با همه خوبیش که خونواده ها رو تو دل طبیعتش جا میده ببوسیم...و جا باز کنیم برای پلیورهای گرم پاییزی و لبوی داغ داغ!!

یادت باشه جا باز کنی عزیز دلم... یادت باشه فصلها رو با هم نیمتونی نگه داری..یادت باشه فصلها پشت سرهم میان... یادت باشه برای هر کدومشون جا باز کنی

برای اونایی که حسابی به تابستون جا دادن که پر کنه تو رو از خودش ... با کلاسای جورواجور..دوستای جدید..دغدغه ها و اومدن و رفتن های تابستونی ... و مهمونای داغ و پرشور تابستونی ...یا مسافرت و گشت و گذارها....  عزیزدل یادت نره خودتو بتکونی...

بهتره برگردیم به نیمه گذشتمون نگا کنیم... و عملکرد خودمون رو بسنجیم..

اگه کوتاهی کردیم برای بهارمون... اگه کم بازی کردیم با تابستونمون... عوضش پاییزمون رو پاییز کنیم... حواسمون باشه به رنگ عوض کردنش... حواسمون باشه به سوز عصرای پاییزی ...عزیزدل..یادت نره قدم بزنی  تو پیاده روهای پر از برگش... یادن نره تو برگ اول دفتر خاطراتت بنویسی .."خوش اومدی پاییز.."

پس بهتره کارایی بکنیم تا بهتر بتونیم پاییزو جشن بگیریم

یه تغییراتی بدیم.. تو خودمون .. افکار بد رو بتکونیم... عادتهای بد رو بتکونیم چه اشکالی داره چه بهانه قشنگی بهتر از پاییز... حتی میتونیم کامپیوتر و لپ تابمونم خونه تکونی کنیم.. هیچ نگا کردی فایلات چقدر بهم ریختس.. میتونیم اتاقمون خونه تکون یکنیم.. دکورشو عوض کن ..کاغذ دیواری پاییزی بزن.. همراه با رنگهای پاییز قدم بزن ..جلو برو.. خزان شو و بریز..

عزیزدل.. با شروع پاییز و مدرسهها ... یادی از بچگیات بکن و یادت بنداز چه تصمیمای بزرگی برای الانت گرفته بودی.... و تلاش کن پاییزت سرود همه نبودنهای قدیمی ات باشه...

یادت نره برگ بچسبونی به دفتر خاطراتت...

و در آخر

عزیز دل... یادت نره پاییز سرد گرمی مهرشو داره.. با مهر شروع میشه ..پس تو هم با مهر شروع شو..

برای پاییز حرفای زیادی دارم

اگه تو خونه تکونیتون کمک خواستیت  خبر کنینچشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

با نظرات وبلاگم قهر کرده بودم...

سرمو انداختم پایین و یه دستامو دادم به دلم ..اونام چندتا پست با همکاری هم نوشتن....وقتی برگشتم ..... 2 تا اشک گنده از چشام چکید ...زود مناجات مسجد کوفه رو باز کردم ..آخیییش که چقدر خالی شدم!!

سطرهای نوشته هام دلشون تنگ شده بود...برای نگاه های عمیقی از جنس باور کردن..

چند روز نبودن.... و دلتنگی غریب این روزها ...جمله هامو بیشتر از خودم بهم ریخته بود...

جمله ها وقتی بزرگ میشن که کسی دوستشون داشته باشه...

ولی من اونقدر کلمه های وبلاگمو دوست داشتم که همشو خوندم و  زیر بار احساسم نوازششون کردم ..با نگاهم بوسه زدم به تک تکشون... و گفتم که اونا  قشنگن و چقدر خودم دوسشون دارم... دارم بهشون یاد میدم دل نبدن به مجازی بودن ... مثل خودم !!! اگه بتونم!!

ولی بغضمو قورت میدم و ته دلم که  احساس بدی پیدا کردم از اینکه من شایستگی پروروندن این کلمه ها رو ندارم... دیدن ناراحتی و تحقیر کلمه هام بزرگترین چیزیه که منو به درد میاره....

اشکام میریزه....و خندم میگره به این نوشته ها .... ای بابا

آخه دیوونه .... ادم اخه واسه تنهایی کلمه هاش هم گریه میکنه...اصلا ادم دلش واسه یه مشت کلمه میسوزه اخه!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

آخرین ثانیه ها منتظر پاییزندو در تب و تاب رسیدن به قراری غمگین

جمله قشنگی بود و حیفم اومد براش یه پست ننویسم

اگه به پستهای قبلی توجه کنین متوجه میشین که من از ثانیه ها حرف میزنم...هر روز رو یک ثانیه تشبیه کردم  و مسیر زندگی ام رو به مسابقه...و انتظارم رو پشت خط فرصت به تصویر کشیدم ...

اره درسته که بیقرار پاییزم چون برام حال و هوای دیگه ایی داره ... حال و هوایی پر از آرامش و حس عمیقی که منو مدام به نوشتن وا میداره... ولی اینکه هر روز این ثانیه ها رو ثبت میکنم ..یه راز دیگه ایی پشتشه که درست همسو با آخرای تابستون داره منو همراهی میکنه...و دو حس عمیق که منو بیقرارتر میکنه....

و نبض بیقراریم با دیدن برگای خشکیده توی پیاده رو ها تند و تندتر میشه و انتظار سخت تر...ولی متاسفانه تو این مدت هیچکس اونقدر قدم نذاشت تو حال و هوای دلم

منم این رازو حتی به صفحه های وبلاگم هم نگفتم...که شاید رهگذر دیگه ایی دید ..خوند...یا فهمید!!!

ناراحت  نیستم شاید از سردی دلم خودم بوده...ولی به همین تصویر کشیدن این ثانیه ها هم خوشم.......ولی خیلی دلم میخواست یکی مثل دل خودم جلو بیاد بپرسه این ثانیه ها یعنی چی

البته میدونم پستهای ثانیه ها اونقدرام قوی نبود ولی.... پستهای قبلیم میتونست نشونگر یه راز باشه ...ولی متاسفانه هیچکسی پستای قبلیمو مرور نکرد... ولی من  تو وبلاگ هر کی نظر دادم حداقل پستای صفحه اولشو خوندم... ای بابا بی خیال

ثانیه نهم رو پشت صفحه وبلاگ بدون نظر نگذروندم...  منتظر  ثانیه دهمم

به امید خدا سوت زده بشه...و من از این تب تند رها بشم

و پاییزم رو دنیا دنیا جشن بگیرم....

فکرای خوب یدارم برای پاییز....حتی اگه هیچکس نخونه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اینقدر حرصم میگیره..وقتی میرم بیرون..یا بد جایی هستم یا سر سفره ....تو ذهنم یه مطلبهایی میاد که هدلم میخواد بنویسم.... ولی اینجا که میام میشینم هیچ کلمه  ایی تو ذهنم نمیاد..

الان که دلم گرفته دلم میخواد بنویسم از توش...ولی نمیشه...چون هیچ ربطی به اینجا نداره...

حالم گرفتس...دلم حس ناب و تازه میخواد...

تو این دنیایی که همه ادعای دوستیشون میشه...دلم یه دوست تازه میخواد... نه..نه!!!

اخه دوست تازه که نمیدونه من چجوریم... دلم دوست قدیمی میخواد که پر از تازه بودن باشه... دلم دوستی میخواد که منه کهنه رو تازه کنه...

همه از تماشای گل لذت میبرن ولی شده بهش آب بدن؟؟؟ نه......

هی.... چقدر گلی خاک گرفته ایی شدم.... بهتر زرد بشم... خشک بشم.. بریزم گلبرگهامو....

هی بابا کاش گل بودم...ناراحتناراحت

اصلا میدونی دلم چی میخواد؟؟

قهر قهر قهر کنم با همه... صبح که پا شدم یادم نیاد هیچ کسی رو....

دلم دشت میخواد که رو چمناش بخوابم... گلاشو بزنم به موهام.... با پروانه هاش بازی کنم

دلم میخواد خورشید نگام کنه و صورتمو نوازش بده...

دلم میخواد با باد برقصم....

دلم رودخونه میخواد که پاهامو توش بذارم...

دلم میخواد بادبادک هوا کنم....

دلم خیلی چیز میخواد...........

دلم همیشه اینارو میخواد..... و من بزرو خودمو عادت میدم  به زندگی الانم

ولی این عادت هر چند یکبار میشکنه...و چقدر این اواخر زود زود شکسته...

وقتی دلم اینهمه تنگ میشه...و فرار میکنم از این دنیا

میگم شاید... شاید... من زاده طبیعت بودم... دختر دشت و کوهستان..دختر عشایر...

شاید منو جدا کردن...

من مال اینجا نیستم

میدونم که دلم گرفته بود اینارو نوشتم....... نمیدونم چرا اینجوری شدم

هیچی آرومم نمیکنهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

من به گفتن "دوستت دارم" همونقدر نیاز دارم که به شنیدنش، شاید بیشتر...

من عاشق این عکسم

همینقدر عاشق

همینقدر پاک

و همینقدر عمیق

و همینقدر بی ریابرای پرستیدن یک موجود

حس زیبای مادر بودن.

 تو این پست خارج از دنیای منطق و روزمرگی های ادمیان حرف میزنم... از به تصویر کشیدن احساسی که هر منطقی رو میشکنه و  دوست داشتن رو زلال به تصویر میکشه .. احساس مادر نسبت به کودکش رو مثال میزنم که نماد دوست داشتن خالصانه است.. نمیدونم چرا این دوست داشتن رو توی دوست داشتنهای دیگرمون دخالت نمیدیم... اگر مردیم.. و اونقدر با پرستیدن تمام و کمال یک چیز عادت نکردیم تو چرا دختر خوب.. تو چرا مادر دیروزی .. تویی که زنانگیت رو به آغوش میکشی .. تویی که زاده شدی برای پروراندن  و معنی بخشیدن کلمه های "مهر" و "محبت" تو چرا از یاد بردی...چرا؟

چرا به دوست داشتنهامون اما و اگرها رو بخیه زدیم.. چرا اینقدر اصول  سنجاق میکنیم به دل باورهامون

هی خدای من... چکه ی کوچکی   که از نعمت پاک زنانگی که بر این دنیا ریخته ایی  داره  از نعمتی که داره به فراموشی سپرده میشه حرف میزنه.. و از  همهمه ایی برای رسیدن به نقطه های نامعلوم صحبت میکنه که در اون راه حس های زیبای  دلنگرانی های دوستانه... اشکهای پاک  و ریخته شدن دوست داشتنهای کوچک خبر میده

مدتیه از اینکه دل و مهربونیمو پلمپ کردم به رسم منطق ادمیان ..کدری احساسم رو میبینم و محبت های نکرده ی انباشته شده که جایی برای ریخته شدن میخوان..... این روزها بیشتر از اینکه نیازمند شنیدن دوستت دارم .. یا نگاه های مهربانانه باشم .. نیازمند گفتنش هستم .و بیشتر از ا،که نیازمند پرستیده شدن و ستایش کسی یا چیزی باشم..نیازمند پرستیدن کسی....چیزی...حرفی ..ناب هستم...نیازمند پخش کردن احساسی که بدون بیان شدن رشد  نمیکنه .. احساسها و باروهایی که برام ایجاد میشن جایی برای شکوفا شدن میخوان ..

ولی  مدتی است مرا به اجبار به حبس کردن آنها کرده اند

ترسم از آن است که دیگر احساسهای تازه ام از جوانه شدن و رشد نکردن خسته شوند

و من رسم  کوچک های بهشتی که خود را فراموش کرده اند را بگیرم

خدایا نجاتم بده

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

  ب ا ر ا ن

که می بارد

من و کفشهایم

دلتنگ همان خیابانهایی می شویم که از آسمانش بیدمجنون می ریزد

ب ا ر ا ن

که میبارد 

دوباره ریشه میدهم

ببخشید حوصله ویرایش عکسو نداشتم

 

داره بارون نم نمی میاد... حس و حالم دقیقان شبیه این نوشته و عکسه.

 

جلوی خونمون پر از بیدهای مجنون..و نورهای رنگی چراغ ...که درخت کاج کناریشو روشن میکنه.. و یه صندلی که تو رو  دعوت میکنه برای نشستن

 

دلم نیومد این حس و خوب و ثبت نکنم..و این همه قشنگی رو به رخ صفحه های بی احساس سفید نکشم

 

کنار پارک که وایسی و نگاه کنی.. یک خیابون دراز که نور چراغ روشنش کرده.. یک امتداد زیبا.. که تو رو دعوت میکنه .. به نرم نرمک قدم زدن..

 

اخر خیابون رو نیگا میکنم.. با نگاهم قدم میزنم ..قشنگه ولی جای خالی یه دوست فریاد ممیکنه

 

 زل میزنم به صندلی خالی.. با نگاهم لمسش میکنم... لحظه های بی کسیمو

 

کاش...

 

برمیگردم تو خونه و این پست رو مینویسم

 ب ا ر و ن که میاد...جای خالی حضورت رو پر رنگتر میکنه

دستای گرم یک دوست میتونه این پست رو پر نفستر بکنه

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

هیچ وقت پاک نمیشی...

همین که رد میشی از کنار یه حرف .. یه خط.. یه عکس...

بی اختیار میخونیش..

گره میخوری باز به خاطره های سرد...

و همه فراموشی های رو پوست میکَنه ..یک  خط نوشته برنده ..که از دل کند برون میاد 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

هیچ میدانستی خشکسالی امده....

بر سر احساسم ... حرفهای نابم.. و شاعرانه های ساده من... برای نوشتنهای شبانه...

امروز ترکهای دلم را دیدم.. از گرما بوده یا از سرما؟؟ نمیدانم...

وای..چه کرده ام خدا... بارانم کن ....بارانم کن ..بارانم کن

در دل من نه دیگر گلها میرویند.. نه پروانه ها به رقص در می ایند...

وای .چه کرده ام خدا؟؟  ابرم کن

در احساسم کلمه ها بارور نمیشوند

به کدامین گناه؟؟ به کدامین غفلت؟؟

بارالها.. انقدر از این ترکهای خشن دلگیر شده ام... که منتظر قدر نباشم.. قدری دیگر برپا کنم... شبانه ام را به نجوایت بنشینم... اشکهایم را نذر کنم برای بازگرداندن چیزی که مال خودم بود..

راهی .. طنابی.. دستی . نگاهی .. حرفی...

گوش بزنگم .. اهدنا الصراط المستقیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اوزون دلم نازک شده.. حرفای و نگاههای الوده مردم.. مردم نه.. نگاه های سرد عزیزانت.. حرفهای طعنه امیز اطرافیانم....اوزون دلمو نازک کرده... که با هر چیز کوچیکی میلررزه...

وقتی با کسای مهربونم حرف میزنم....یهو  چیزی میگه که ناراحت میشم..بیچاره نمیدونه چیکار کنه.. الان ادرس وبلاگمو دادم بهش ..میدونم میای میخونی.. به تو میگم که بدونی ..بین حرفام از تو ناراحت نمیشم... علت این همه حساس بودن نازک بودن اوزون دلمه..

همه چشمای قشنگی که میان اینجا سر میزنن.. مواظب باشین هوای دل  حداقل اونایی که دورو برتون هستند رو الوده نکنین ..  نازکی دل کسایی که دوسشون دارین به این راحتی برنمیگرده..

بنده روزه دار خدا تو که حتما چشماتو مهربون کردی تو این ماه عزیز.. زبونتو نرم کردی.. همینجوری نگهشون دار.. مواظبشون باش

حواسمون به دل هوای همدیگه باشه..

از طرف حامی همیشگی حفاظت  از حال و هوای دلها

منتظر یه پست درمورد نگاه ها و حرفها باشین.. اگه یادم رفت یادم بندازین ممنونقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

به دنیا میاییم.. چشم باز میکنیم.. حرف میزنیم... قدم برمیداریم.. زمین میخوریم.. قهقه میزنیم.. تو نگاههای  عمیق و دوستانه اطرافیانمون غرق میشیم... اول زندگی هر چیزی برامون قشنگه... حرف زدن شیرین.. قدم زدم زیبا....

اخه چی میشه که یادمون میره.. اخه چی میشه که بین همه چی اینقدر فاصله میافته.. چرا  گول ابلیس بزرگی به نام بزرگ شدن رو میخوریم... چرا یادمون میره ..من همون کودک دیروزیم که زیاد زمین میخوره... چرا دیگه وقتی حرف میزنم مادرم مثل بچگی هام ذوق نمیکنه... چرا دیگه بابابزرگم سرد لبخند میزنه. چرا نگاه ها پر از انتظار شده..

از وقتی که خودمو شناختم در تکاپوی عمیقی بودم برای درک کردن.. و مدتیه تلاش کردم برای زیبا موندن..و زیبا درک کردن اطرافم... شاید هیچ کسی به اندازه من تو این کشمکش و تعریف کردن این دنیا نمونده.. همه  مشغول درس خوندن.... کسب هنرهای تازه.. کسب درجه های بالاتر علمی ..و شغلی هستند... ولی.........................

یادم نمیاد هیچ کدوم از همین ادمهای بالا پتکی باشه برای تجلی بخشیدن به زیبایی این زندگی.. شاید ادعای زیادی که من میخوام همه تلاش کنن که این دنیای زیبا زیباتر درک بشه.. چون  اونا زیبایی رو تو همین بالا  رفتن رتبه شون میبینن .. و تواین که کلاسهای بیشتری رفته باشن.. اصلا شاید منم جای اونا بودم همینو میگفتم ..ولی چون عقب موندم دارم این چرندیات رو مینویسم....

ولی من همینم.. شاید من راهی رو که تعریف شده بود نرفتم.. شاید مسیری که من طی کردم پر از اشتباه و حسرت باشه ولی شاید همش بهونه بودم که اینارو بنویسم.. میگن  هر مسیری از زندگیت رو که بری هم یه جاهایی میبری و هم شکست میخوری.. هیچ وقت برنده مطلق وجود نداره... که البته من اینو قبول ندارم.... اینکه میزان شکست یا احساس پیروزیتو تو هر مسیر زندگیت خودت مشخص میکنی به میزان احساس خوبی که از اون داری.... بعضیا احساس میکنن همیشه برنده ان.. و موفق

و بعضی ها از هیچی زندگیشون راضی نمیشن...مثل من

بعضی ها از هیچی خسته نمیشن و  شکست براشون مفهومی نداره.. از چیزی که نتونستن بدست بیارن راحت میگذرن....

بعضیا اونقدر دقیقن که مشخص میکنن و بهش میرسن.. همیشه به این فکر میکنم که چرا موانع برای اونا اینقدر تعریف نشده است... اگه هم باشه ابزارهای خوبی برای برداشتنش دارن..

بزرگترین ابزاری که برای برداشتن مانعها برای رسیدن به اهدافمون میشه .. فکره!

درست فکر کردن.. و خوب فکر کردن بهترین ابزاری که برای هر کس وجود داره.. ولی این ابزار قشنگ هم بعضی وقتا ممکنه توسط خیلی چیزا اسیب ببینه .پس مراقبش باش

یکی از این ابزارهای قشنگ که یک دوست خوب..  یا دوستان خوب.. یا حتی اشنایان خوب و مورد اعتماد.. مجموعه ای از کسانی که براشنو ارزش قائل شدی و برات شدن..  این ابزار میتونه کمک کنه که اگه  ابزار فکرت خراب هم شد ... تازه اش کنی.. پس خیلی مراقبش باش

خیلی وقتا ابزارهام کند و خراب شدن.. قابل استفاده نستند...

اومده بودم چی بنویسم .. چی شد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

از جنسی که هیچ جور نمیشه توصیفش کرد.. وای خدای من.. هر سال که ماه رمضون میشه تقلای من برای پیداکردن یه جای دنج شروع میشه ..شروع مسجد و در رفتن از دست صحبتهای گرم توی مسجد... چرا بعضی وقتا نمیشه در رفت... هرچقدر هم میخوای ارووم وارد شی که هیشکی نفهمه نمیشه ..همیشه چندتا چشم زل زدن به در که الان.... میاد!! هی بابا ادمم که گیر میکنه و شروع به احوالپرسی و حرفا شروع میشه...و ....در مورد خبرهای داغ و نظر دادنهای مختلف...

ولی امسال....

تسبیحم و برداشتم انقدر تلخ بودم که فکرشو میکردم کسی نخواد جلو بیاد.. رفتم بدون اینکه فکر کنم.. فقط نگاه میکردم به کف خیابونی که چقدر تو شادی و غم ها روش راه رفتم و با نگاهم ....(نتونستم بقیشو بگم) چقدر اسفالت خیابونمون و دوست داشتم

قدم که گذاشتم تو .. سکوت بود.. و بزرگای مسجد که مشغول نماز بودن... امسال هیچ چشمی در کار نبود که لذت قشنگ اسفالت خیابونو بشکنه..

دعا شروع شد... من بودم و تسبیحم و کوچک بهشتی ... و مادرم!

شاید بهترین چیزی که  خدا میتونه به ادم بده همینه ..یه موقیعت خوب ... یه جمع خوب از بهترینهات.. مثل اینکه همه فهمیدن چشمام مال خودم نیست ..هیچ چیزی بغض شب اول قدر رو نشکست... منم چادرمو کشیدم روی صورتم تا هیچکس نفهمه جای چشمام چقدر تنگه!!

وایی پاک داره یادم میره .. این پست وواسه چی زدم... گفتم که حرف زیاده

باهمه این قشنگی ها  اخر مراسم نمیتونم از مسجد دل بکنم...انگار هرچقدر تو این شب حرف بزنی بازم کمه.. دلم نمیومد ساعتها و ثانیه هاش اینقدر معمولی بگذرن.. دلم میخواست هر ثانیه اش برام فریاد باشه... با همین بغض میام خونه به امید شب احیای دیگه... شب احیای دوم کمی متفاوت تر ..شلوغتر... ولی حال دعا خیلی قویتر از قبل بود.. و کوچک بهشتی کلمه ها رو عمیقتر نگاه میکرد.. فقط شب احیای دوم پر از بغضهایی بود که قایمشون کردم... چشمام بیشتر درد گرفته بود... خسته شدم دلم میخواست این چشارو اونقدر گریه کنم تا دربیان.. شاید مال من نبودن..ولی... نشددلم جایی رو میخواست برای گریه کردن این چشما...

وسط نگاه کردنها.. حرف زدنها .. دیگه از حرفای سال قبل خبری نبود.. یادم نمیاد این فکر چجور یو از کجا بیادم افتاد... فکری که اونقدر بی تابم کرده که دلم میخواد پایان این ماه رمضون ماه رمضون دیگه ای شروع بشه...

فکرم اینه..

فکرم اینجاست ...دلم اینجاست.. دلم میخواد چشمامو اینجا گریه کنم.. بدون ترس از اینکه کسی بفهمه این چشما مال من نیستن... دلم. دستام .. چادرم همین نور سبز و میخواد.. همین خلوت ..

تمنای کوچک بهشتی برای سال بعد .. اینجا کنار همین خلوت سبز شروع شده...

امیدوارم صاحبخونه قابل بدونه این کوچک بهشتی رو مهمون خونه ی قشنگ سبزش بکنه.. شاید دیر یادم افتاد چون مصلحتی هست..

شاید کوچک بهشتی خیلی کوچیکه

شاید من خیلی گناهکارم

شاید قدمهای من لیاقت کشیده شدن به در خونشو ندارن

شاید...

شاید صلاح سال دیگه بریم.. شاید این یک سال امتحانه.. شاید باید من و کوچک بهشتی اماده شیم

شایدباید مواظب  این چشمها  باشیم

شاید این چشمها امانت هستند تا ...

شاید... صاحب چشمها سال دیگه اونجا باشه...

شاید تمنای احیای اخر این باشه...

معبودم ..لیاقتی عطا کن ..سال دیگه من و کوچک بهشتی مهمان خانه سبز عزیزت باشیم

شاید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

قدر .. قدر .. قدر.... واژه ایی که دل هر نامسلمونی رو هم به خودش جلب میکنه .. قدر که میشه ته دل ادما خوشه به دعای جوشن کبیر.. انگار بهونه اس واسه شکستن یه بغض کهنه و سنگین که از ماه رمضون سال قبل که نتونسته پای سجاده ..کنار خلوت دل بشکنه میشکنه... بعضیا قدر دلشون قویه که با صدای یا مجیر هم نمی لرزه.. یا شایدم میلرزه  ... شاید چشماشون بلد نیست گریه کنه و شایدهایی که میدونم منه کوچک نمیفهمم....

سرصحبتم سر این نیست سر دلتنگی این چند روز ننوشتن ..ننوشتن از صدای این کوچک بهشتی ام.. کوچکی که همه این چند روز پر بود از سکوت... و پر شد از نگاه کردن ... نگاه کردن و زل زدن به ادمهایی که سالی هزار بار تو همون مسجد میدیدم.. ولی چقدر عجیب رفتار میکردند.. بعضیاشون پر از قدر بودن.. و بعضی هاشون پر از فراموشی کوچکهای بهشتی شون .. چرا ندیده بودمشون... شاید وقتی گریه میکردم ..چشمام هم با اشکام  ریخته و تموم شده بود... و خدا که میدونه من چقدر از ندیدن میترسم شبونه چشای خودشو داده (این حرف رو کوچک بهشتی ام نوشت... دعواش میکنم و سعی میکنم اصلاحش کنم.. ولی نمیتونم حرف کوچک بهشتی رو ثبت نکنم) چشای جدیدی بهم داده...شایدم این چشما ..چشمای کوچک بهشتی باشن.. وای...

چقدر چیزای جدید تو دل تکراری ها و روزمرگیها میشه پیدا کرد.. چیزی که امسال فرق کرد با ماه رمضونهای سال قبل همین نگاه کردن بود.. نگاه کردن نه از جنس حرف زدن.. فقط همین..نگاه کردن.. نگاه کردنی که نه توش خنده بود .. نه گریه بود.. نه شوقی برای خوردن نذری های توی مسجد...

امسال فقط غرق شدم..تو تک تک کلمه های جوشن کبیر.. یعنی تا حالا نخونده بودمش؟؟ تا حالا که اینهمه شنیدم و دستم بوده چه کلمههایی خونده بودم؟ شاید کلمه هاهم امسال  عوض شده بودن... امسال کلمه های جوشن کبیر پر از واژه هایی بود که گم کرده بودم ...شاید نشونی کسی که نمیدونستم چی صداش کنم...

امسال کوچک بهشتی میخوند و من گریه میکردم ...نه من که چشم ندارم...حتما چشا جاشون تنگ بوده... شاید چشمای بزرگی بهم داده شده..

حرفای زیادی هست ولی دلم میخواد هرچه زودتر پست بعدی رو شروع کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

سجاده ام کجاست؟

میخواهم  از همیشه ی این اضطرابهایم برخیزم..

این دلتنگی مداوم شاید تاثیر سایه ی من است که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده است

سجاده ام کجاست؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بد جور با نت های دلم هم نواست این خط نوشته ها...

حس می کنم تو رو، تو هر شب خودم
من عاشق همین احساس تو شدم
حست جهانمو وارونه می کنه
آرامشت منو دیوونه می کنه

حس می کنم تورو، یه عمره تو خودم
بازم به من بگو دیر عاشقت شدم
کُشتی غرورمو، دیوونگی کنم
بازم منو بکُش تا زندگی کنم
می میرم از جنون، تا گریه می کنی
با بغضِ هر شبت، با من چه می کنی

چشمای خیستو، رو بغض من ببند
من گریه می کنم حالا برام بخند
من در کنار تو، دریای خاطرَه م
وا می کنی درو، بی تو کجا برم؟

زیر و بم این آهنگ یک دنیا عشقه...

تیتراژ ابتدایی برنامه ماه عسل .. خیلی فوق العاده اس مخصوصا اون جایی که ماه این مهمونی رو دختر کوچولو رنگ میکنهلبخند

 میتونید از این لینک ببینید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

...

خب تقریبا نیم ساعتی میشه که زل زدم به این صفحه سفید....

نمیدونم چی بنویسم .. ولی حیفم اومد ننویسم از اولین روز ماه رمضون سال 90

منی که خیلی وقته منتظر رسیدنتم... یعنی .. یعنی تشنه اومدنتم... حالا اونقدر تهی شدم از کلمه که نتونم ... ذهنممثل  حرفهای این صفحه کلید ژراکنده است کلمه ها گم شدن برام..

یواش .. یواش دارم پیداش میکنم...

اشک.... انتظار... سجده... چادر نمازم ... دونه های سیاه تسبیحم.. کم کم داره یادم میاد ماه رمضونه .. ولی چرا اینقدر گنگم نمیدونم..

همه  چی شرو شده.. لحظهه های عشق داره سپری میشه.. باید بجنبم ولی خیلی فلجم از حس و حرکت و کلمه...

ماه رمضون شروع شده... ماه عسل شروع شده ... حرفای قشنگ و حس های قشنگ احسان علیخانی...  میشه ماه رمضون رو دید... تو چشمای مادرم.... ولی چرا من تهی موندم... همه دارن با ماه رمضون قاطی میشن.. خدایا چرا من از این عشق بازی عقب موندم!!!!!

بغض  دلمو گرفته اینقدر گناهکارم که لیاقت اخساس کردن موهبتهای کوچیک رو هم ندارم... خدایا دلم میخواد به پات بیافتم و التماس کنم.... منم می خوام لذت  این همه اخلاص و بچشم... گفتن نداره خودت میدونی چقدر تشنم... چقدر تهی هستم از  زلالی و اخلاص... ولی شرمم میاد ازت بخوام.... چقدر به نگاهت احتیاج دارم... خدایا احساس میکنم دور افتادم از این مهمونی ... هیشکی نیست بلندم کنه... همه حس های معمولیمو هم گم کردم..خدا؟؟؟؟؟؟

فقط این تصویر تو ذهنمه .... این کلمه هی تکرار میشه برام....

این واژه رو عاجزانه تمنا میکنم

...........................دستهای مهربان خدا...............................

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این تیترو نوشتم برای اینکه..... خودت خوب میدونی... برای اینکه تمام وجودم دست تمناست... نمیدونم چطوری دلمو برات فریاد بزنم.... ای بابا خودت که میدونی....

دلم میخواد برات التماس کنم که فقط این بار... ولی خودت که میدونی... دلم میخواد بگم که اگه فردا موفق شم... چقدر دنیام فرق میکنه.... ولی خودت که میدونی

اصلا میدونی... خودمم نمیدونم ....تا به امروز اینقدر عمیق نفهمیده بودم توکل یعنی چی!!!

میدونم که میدونی چقدر ... پر از نیازم.. این دستای تمنایی که عاجزانه به طرفت اومده رو رد نکن ...

معبود من... نمیگم پاکم... اره گناهکارم.. امشب کوله گناهامو برمیدارم میام پیشت .. این من ..این گناهام ولی ازت یه خواهشی دارم تنهام نذار.... خدایا این دستا رو تنها نذار ... به حرمت همین لحظه که خودت میدونی چقدر خالصه... نذر میکنم دستای کوچیک و تنها رو  تنها نذارم.....

وای که چقدر تابستون امسال برای چشمام بارونیه... تابستون امسال  دوست دارم...

معبودم... فقط میتونم سرمو پایین نگه دارم تا دست مهربونت بیاد سراغم.... همین!

دستای کوچیک!! شمام دعام کنین....

 

این مطلبو فقط فقط واسه تو نوشتم ... فقط واسه تو ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دام قدم زدن میخواد .. خیلی زیاد... تو فضای نارنجی پاییز ... میدونم الان پاییز نیست .. ولی دلمه دیگه میخواد...

از این میز و صندلی هم خسته شدم.. ذهنم خستس .. چشمام از خوندن  حرفای نت هم خسته شدن .. انگار یه چیزی رو گم کردن همش به بیرون از پنجره نگاه میکنن .. حواسم که به امتداد جاده ای که دلم میخواد برم تا اخرش ..

اره!! ایول دلم یه جاده خودشم خاکی میخواد که سرش ناپیدا باشه.. دلم رفتن میخواد .. میفهمی..

اینقد موندم که گندیدم... حس  بدیه موندن

دلم رفتن میخواد  .. دلم سفر .. میخواد.. دلم ... دلم ..

هیچ راهی جز گریه کردن ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

الان داشتم آنه شرلی میدیدم !! آخه کارتون مورد علاقه هست.. تو این قسمت متتیو مرده بود و آنه و ماریلا تنها شده بودند و آنه خیلی غمگین شده بود  که حتی با دایانا قدم زدن همخوشحالش نمیکرد...  چقدر سخته که  یه کسی مثل متیو از زندگی آنه بیرون میره ولی خوش بحال آنه که متیو رو داشت .. چون متیو آنه رو به پرنس ادوارد آورد و آنه عاشق اونجا شد بهمین خاطر از مردن اون خیلی غمیگن شده ... مثل من که خیلی غمگینم !!!

ولی بازم آنه خوشبخت تره  اون حداقل دریاچه نقرهای رو داره که کنارش قدم بزنه ولی من...!! کاش من هم تو جزیره پرنش ادوارد زندگی میکردم!! یا ماریلایی داشتم که تو غروب  رو با هم تماشا میکردیم!!

البته من یه ماریلادارم ... ولی ناراحته.. و  غصه داره ...

ما 4 تا دوست بودیم که 2تاشون باهم دستاشونو میگرفتن و شعر آنه رو میخوندن و منه که اون زمون خیلی شیطون بودم اذیتشون میکردم به همین خاطر من شدم گیلبرت!! و اون دوستمون که از هممون بزرگتر بود  شد ماریلا!!!

ما روزای خوبی داشتیم اسمم هممون تو گوشیهامون شد اسم مستعار یعنی هنوزم هست ....

ولی آنه رفته سراغ زندگیش ( امیدوارم دنیا ذنیا خوشبخت و شاد باشه) و دایانا  که از هممون دور شد خیلی دور.... (که اسمش هنوز رو گوشیم مونده و شمارشو پاک نکردم ولی خیلی وقته که نیفتاده رو گوشیم و ... نخواهد افتاد..!!) و ماریلا که حالا غصه دنیا رو دلشه ( خدایا ماریلا رو سپردم بتو هیشکی بجز تو نمیتونه خوبش کنه ..) و من گیلبرت بلیت  در رویاهای آنه سرمیبرم !! ولی دیگه از شیطونی های گیلبرت خبری نیست و تمام فکر و دل و جونم شد آنه!! و رویاهای من به امید اینکه یه روز کنار دریاچه نقره ایی برم و همشو بگم که  چقدر دوسش داشتم!!!

این یکی از رویاهای منه خیلی ..دیگه نمیگم !! فقط دلم به این دلم خوشه که احساس آنه با منه!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

وقتی سنگریزه های زندگیم زیاد میشن احساس میکنم دنیا از سنگ شده با اینکه  تو  خاطراتم یادمه که دنیای من اینطوری نبود... از اینکه  فکرم سنگی شه و دلم سنگ و وجودم سنگ میترسم و فکر میکنم اون ادمها و اون چیزایی که مدام منو از احساسم دور میکردن و سنگریزه ها رو پرت میکردن راست میگفتن و من به احساسم بیخودی اعتماد داشتم و دلم میگیه از خودم و احساسم !! که چرا مواظبشون نبودم و گمشون کردم  دنیا رو سرم خراب میشه و فکر میکنم سنگ شدم!!!!!!!!!!! 

و فکر میکنم چطوری با این دل سنگ بین ادمهای سنگ تو این دنیا سنگ زندگی کنم!! وای......

گریه میکنم و داد میزنم  اونقدر گریه میکنم و به دل سنگیم لعنت میفرستم و غم این زندگی سرد و بی روح رو نمیتونم تحمل کنم!!

یهو سردی زیاد باعث میشه این دل سنگیم ترک برداره!!!

یه آهنگ قشنگی میشنونم!!! اره  پوسته سنگی دلم ترک برمیداره و روشنی دلم بیرون میزنه و دلم شروع به آشتی کردن میکنه اشکامو پاک میکنم بلند میشم و همراه با اهنگ همنوا میشوم دوباره کلمه های قشنگو توی دلم مبینم که دارن میدرخشن 

تو چشات دریا داری و آرامشه

منو به سمتت میکشه  .. آروم ... آرومه جونم

مال تو  حس عاشقونم!

 

موی تو... عشق گندمزار منه .

عشق بی تکرار منه 

چشماتو .. نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو 

بذار تو چشمات ..  چشمام ببینم

کنارت بشینم

بذار تو نگات اروم  بگیرم

من بی تو  میمیرم 

تو باعث شدی عاشق بشم

من ازت ممنونم

تو این روزگار فرصت بده پیش تو میمونم

من ارامش زندگیمو به چشمات مدیونم

 

×× موی تو ....عشق گندمزار منه  ×× 

×× عشق بی تکرار منه  ××

چشماتو .. نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

نت ها دارن مرقصن و میچرخن

تو باعث شدی با هر نفس حس کنم که شادم

تو وقتی نفش تو سینه هست نمیری از یادم

تو وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم

  

 میخندم و میخندم و میچرخم میدونستم دلم طاقت استمرار بدی و سردی رو نداره   میخندم و با صدای بلند از خدای خودم تشکر میکنم که منو به خودم برگردوند!!

کلمه های دلم با کلمه های آهنگ به هم پیوستن و دارن همدیگرو صدا میکنن انگار که منتظر بودن!!

حالا بشنوین این آهنگی که باعث این نوشته ها شد !!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

وقتی میای اینجا بنویسی  از چیزایی مینویسی که دوست داری و از  چیزایی که  دوست داری ولی به زبون نیاوردی حتی با صدای بلند هم به خودت نگفتی ولی وقتی هر روز یه صفحه از احساستو برای خودت ورق میزنی اینجا میبینی که یه کلمه هایی ااونقدر پررنگن که همیشه بودن ولی سنگریزه ها نذاشتن بری اون کلمه ها رو از جاهای دور ذهنت برداری و نقاشیشون کنی اینا همون فکرها و ایده هایی هستن که تو رو می سازن و  تو رو زیباتر و خوبتر میکنن! تو با این کلمه هایی که دنبالش نمیری قراره بزرگ بشی. ولی سنگریزه ها نمیذارن!!

ولی بالاخره اونقدر این کلمه ها میان تو تصویر ذهنت و میرن که یاد میگیری چطوری تجربشون کنی فقط صبر داشته باش و به خودت فرصت بده تا هم یاد بگیری چطور سنگریزه ها رو کنترل کنی  و وقتی این کلمه ها تکرار میشن  بهشون نگاه کن تا یاد بگیری به طرفش حرکت کنی!!!

دلم از خودم گرفته بود که  وقت کمی برای ثبت این حرفها و احساسها میذارم ولی خوشحالم که به صداهایی که منو از روزمرگیم در میاره توجه میکنم و هنوزم بعضی از تلنگرها هستن که منو به خودم برمیگردونن!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

یه آهنگ اونقدر تکونم داد که نتونستم  اینجا و این لحظه ثبتش نکنم

همه ادما زندگی میکنن و احساس دارن  وقتی دلشون میگیره یه حرفهایی رو خط خطی میکنن تو دل کاغذاشون این وسط یه کسایی هستن که دلشون گرفت یا خوشحال بودن یا خسته بودن یا هر وقت که ادما و محیط و کار و دنیا بهشون سخت گرفتن و حواسشون رو پرت کردن که نتونن با دلشون خلوت کنن میان  سراغ وبلاگشون و شروع میکنن به نوشتن!!

مثل من !! مثل تو!!

این وسط اگه یه چند روزی باشه که دلت گرفته باشه و خواستی که بیایی بنویسی ولی اونقدر سنگریزه هایی پرت شدن به طرف حواست که درگیر جمع کردن اونا شدی و وقت خواستی بیایی یا وقت تموم شده یا اونقدر خسته بودی که دستات ننوشتن!!

صبح میشه خیلی خسته چشاتو باز میکنی و روزمرگیهارو بغل میکنی که بری !!!ولی وقتی که دیگه دلت بغض میکنه و تو هم عطش نوشتن دیوونت میکنه یه نگاهی به دلت میندازی که کم مونده بباره و خودتو تو لحظه های سرد میبینی که گیرافتادی و نبض نبض لحظها تو رو داد میزنه واسه نوشتن یه خط!!! بغض نوشتن دستاتو حس میکنی!! یهو روزمرگی هارو ول میکنی از دستات و شروع میکنی به دویدن  بندکفشت نمیزاره بری میافتی یادت میندازه که کارهای دیگه ایی هم هست ولی اینبار دلت بیشتر بیقراری میکنه اخم میکنی و کفشاتو درمیاری !!! سنگریزهها شروع میکنن به پرت شدن تا یادت بندازن که کارهای دیگه ایی داری ولی بی اعتنا لگدشون میکنی چون دیگه انگار یه جایی یه چیزی یه کسی داره صدات میکنه... آخخخ که  چقدر سنگریزه ها درد دارن!! بغض میکنی ولی بازم میدویی و میدویی ....

انگار این کاغذا و این سفیدی ها منتظر نوشتن بودن شروع میکنی به نوشتن ولی این تو نیستی که مینویسی انگشتات دیوانه وار به صفحه کلید ضربه میزنن تا همه دلتنگی این چند روزتو ثبت کنن و تو فقط گریه میکنی که چرا می دیدی صدات میکنه ولی نمیومدی این وسط دلت میگیره از همه کفشا و سنگریزههای دنیا!!

بعد از کمی نوشتن که اروم شدی !!!  میگی شاید این همه بی تابی چند روز برای همین بوده برای این حرفایی که ننوشته بودی چون سنگریزه ها نمیذاشتن انگار این همه بی قراری و این طوفان  برای همین بود آرامش الانت و به ثبت رسوندن یک حس ناب!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

  آخرشب های تابستون یه آهنگ اروم میچسبه!!!

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه  ..  تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو

 

 

 

 

 

 

گوش کنید.......

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

شده دلت بگیره  که کلافه شی و ندونی چته و نتونی حتی به نزدیکترین دوستت هم بگی!!

اونوقته که در به در دنبال جایی هستی که توش آروم بگیری....

مثل ؟؟ مثل؟ مثل یه رودخونه اروم  که بخوای وسط ارامشی که داره داد میزنه بشینی و این سکوت تو رو  وادار میکنه به حرف زدن اونوقته که میخوای همون حرفها رو با سنجاق پروانه ایت رو تکه پارههای قایق کوچیکت حک کنی! تا دلتنگی بعدی ...

 

حالا من که نه رودخونه داشتم نه قایقی که توش حرفامو بنویسم

افتادم به جون دفترم!! خب دیگه دفتر منم یه جور رودخونه است! سفید... که منو وادار به نوشتن میکنه  اشکامم میشه نم نم بارون می نویسم و می نویسم و می نویسم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!حرفام که تموم شد یه قایق کاغذی می سازم !!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این وبلاگو ایجاد کردم هر روز به دور و برم نگا میکنم شاید واژه ایی چیزی برای توصیف این واژه پیدا کنم ولی وقتی اولین بار می خواستم بنویسم  اقیانوس تو ذهنم شکل گرفت

بزرگ .... بی انتها !! و ابی

یه جایی خوندم  که می گفت:

آرام باش و بزرگ! و نگذار هر سنگ کوچکی  تو را به تلاطم بیندازد

بگذار بدون هیچ قدرتی در ارامشت غرق شود بدون هیچ تاثیری!!

میتونی این قدر بزرگ باش؟؟

اقیانوس نمیگم میتونی دریا شی؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این کلمه خیلی رفت تو ذهنم ، دوست من تو هم ارامش تو ی ذهنتو با یه تصویر یا کلمه یا هر چی برام بفرست شاید تلنگری شد برای اونایی که ارامششونو گم کردن

ارامش میتونه

مثل من باشه زیر چترم قرمزم توی بارون

مثل اتاق خواب اروم و دنج باشه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin