جایی برای قدم زدن حرفام

حرفهای کوچکی که  هنوز متولد
نشده بودند.. شاید لحظه بلوغ این کلمات در من هرگز فرا نرسید..

شایدم ترس جوانه زدنش بود که نگذاشت بگویم..

لیک اینجا ... جایی که صدای من است .. فریاد میکشم.. جایی که  ذره ایی امید دارم ... به اینکه  شاید.... سرک بکشی....

نمیدانم میخوانی یا نه ؟ نمیدانم هنوز می آیی نه...

ولی  من آخرین حرفهایم را برای تو بدنیا می آورم....

چون این حرفها و این کلمات مدت زیادی است در  لحظه هایی  بودن تو  مرا  آبستن کرده اند....

شاید هم من مادر ضعیفی بودم که نگذاشتم ........بگذریم

در پس دوستت دارم ها .. بوسیدن ها و ..هر کلام و هر حضور به ظاهر
معمولی  ات.. دلخوشی هایی شکل گرفت .. پر از رنگ هایی که آذین من شد.. و ترس هایی شکل گرفت .. از نبودن و رفتن تویی که مرد رنگین کمان هایی من  شدی..

ل....ا...ب....ل.....ا.....ی .......همه لحظهای بارانیم.....

نمیدانم چرا همیشه امتداد نوشته های خوبم را بغض ها میشکند.....

در این سیاهی و کسلی که نلخی  حرفها و تلخ رفتن ها مرا احاطه میکند.. ناباورانه امید دارم .. به دوباره  بندامدن این باران.. به دوباره بودن خوشی هایی کوچک

لیک ... به زمین زدن این تلخی ها چونان توان فرداها را از من میگیرد
....که ناباورانه ...

تلخ امیدهای .......دیگران را میپذیرم..

که در پس هر آمدنی رفتنی است...

و در پی همه دوستت دارم ها ... دل شکستنی هست....

دستهایم سرد مینویسند اینجای کلمتم را ....ا...م....ا

مثل اینکه افسانه ..دوست داشتن های دروغ باور دارد

باور دارد همه حس های خوب مقطعی اند..

باور دارد که  میگویدند باور نکن دوستت دارمهایش....

باور دارد... آری باور دارد .. مرگ  همه رویاها

و چقدر سخته تو نویسنده این باورها باشی..........................................

ولی وقتی  با خودت قرار میذاری
.. مادر حس ها و کلماتت باشی ... باید  رنج این نوشتن را به دوش بکشی

رنج زمزه هایی که امروز و فردا کردم که بهت بگم .....چقد ...یادم رفت به فرداهای امیدی نیست

آری لابلای همه ... لحظه های بودنت..خندیدنت..دوست داشتنت......این
حرف در  من بلوغتر یافت  آمد که........

 مرا دوست بدار اندک ولی طولانی

به قول کریستوفر مارلو....... این جمله   حالا شده است وزن زندگی من .... جمله ای که به شخصه  در من بلوغ یافت

آهههه ..خدای من ......مثل همین جمله ای که دیرگاهی در من جوانه زده
بود ... حسی نیز آرام زمزمه میکند که ... که آرام آرام همه  دوست داشتنها را میبازم..

همه  جاهای خالی ات پر میشوند
..با یک مشت بغض......  ..زمزمه میگوید!!!!!!
..جایی برای هیچکسی وجود نخواهد شد ... این زمین عریان احساسم .... و جاهای پر از بغضم  دیگر اجازه برگشتن هیچ شاهزاده ای را نخواهد داد....

نمیدانم ...زمزمه لعنتی تنهایم نمیگذارد.....

میبینی تو که باشی..ترس ...زمزمه .. مرا احاطه میکند.....  مرد بغض ....جای همه  دوست داشتنهایت را میگیرد......وقتی تلخ حرف میزنی....

منی که اجازه این عبورها را داده ام ..توان برچیدنم نیست.. این جدال
شماست..

این تو ...

این بغض

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

در عجبم از خودم...

ادم روز بله برون داداشش ..بیاد بشینه پای پی سی از بغض حرف بزنه.... عجب چیزایی داره دنیا... هوا بدجور گرفته ..باد شدیدیم داره میاد..... و من هم مثل این هوای ابری یاد میگیرم ..هر روز خفه و خفه تر بشم....

جایی که حرف زدن و  گفتن احساس واقعی دوری میاره... جایی که خیلی زود ورق میخوری و تموم میشی.. نمیدونم من اینقدر کمم ...که تو رابطه ها اینقدر زود تموم میشم ... یا ورق خوردن دلم قشنگ نیست......

اونقدری از خودم میدونم که بدونم کم نیستم ...ولی شاید گفتن بعضی چیزا کمم کرده... بعضی چیزا که باور ساده بودن من رو زیر بار سنگین کلمات مطلوم نمایی برده....

یکی نیست بگه دختر .. مگه یاد نگرفتی اینجا حرف بزنی.. تو رو چه به کار آدم ها ....

آخ که چقدر کلمه قشنگی ... تو رو چه به کار آدم ها ...(این جمله پست خواهد شد..)

..دختر کوچولوی وبلاگم امروز بار دیگه یاد گرفتم بخودم سخت بگیرم.. باید بعضی چیزها رو قورت داد و درد کشید...

خدایا ..... این بغضی که الان دارم مال خودم نیست ...چون من آرزوی این روزو داشتم.....ولی این بغضه کار خودته.... خودت انداختی تو دلم .. که من لبهامو جز برای تو تکون ندم ...

واقعا بغضی وقتا لبام قهر میکنه با آدمها...نمیدونم اینهمه  توجهی که این همه مدت به تک تک خونوادم و آرزوهای اونا کردم ...درست بوده.....

نمیدونم خدا این همه وقف کردن خوبه؟.... نگاههایی  که بهم میشه پر از حماقت و ضعیف بودنه.. کجای این سادگی می لنگه .. کجای بودن من دو رویه است....

خدایا چرا معنی کلماتو یک جور نیافریدی ؟ چرا آوای یک کلمه هزار جور برداشت میشه.. چرا کلمات  ....  حرام میشن...

کاش بیان یک قانون تعریف کنن برای زدن حرفای بد....

امروز از رویهای نوشتن های دیوانه وارم است....

از لحظه های بزرگ شدن مینویسم..

از قبول کردنهای باجبار...

از کشیدن تاوان سنگین زندگی....

از قبول کردن غیر سادگی...

سخت است فهمیدن...درد دارد پذیرفتن....

بدون آنکه بخواهی  میپذیری ... ذره ای  دروغ ...و سیاست .. جوانه بزند.....

های به بهانه های ساختن این جوانه...هوی به هر چه مرا غیر من میکند....

وای به واقعیت هایی که باور  نمیشود......

وای وای وای مولانا ..سهراب.. حافظ...زبان نوشتنم دهید .. در این سهمگین آشفته بازار کلمات ... باور واقعیت هایی را بکارم .. که دیرگاهیست فراموش  شده....

خدایا مرا زبان درک کردن عزیزانم ده.... و عزیزانم را تحمل عبور من دیگرم...

پرانتز نوشت:::

روبروی خونمون بید مجنون داریم... باد آشفتشون کرده ...  خودشون رو مدام میکوبن .. باد کندن میخواد ...ولی سفت چسبیدن به کف جلوی خونه ما......

درختان بید مجنون  روبروی در همچنان وفادار من ماندند...

و وبلاگم که بین همه این شلوغی منو تو آغوش میگیره..... من تو این یک سال نوشتن به جایی میرسم که ببینم ... با غیرامسان آرامتر میگیرم .. تا باورها و اندیشه هایی که مدام باید سینه سپر کنم و دفاع ... تلاش.. جنگ....  برای چه .. برای اینکه امسان خوانده شوم...

ا...ن...س...ا....ن

چند  حروف بی آوا .. و خشک ... که شکستن..رفتن..غرور ... در همه  بین حروفهایش بیداد میکند... کجای این حروف ..مهر جای میگیرد.. طنین این کلمات کو... انگار خوبترین ها هم تبعیدن ...  در کالبد این کلمات خشک قرار گیرند...

وای وای وای.. خدا...خالی نمیشم..   امروز این جا با این وبلاگ فقز برای تو زمزمه میکنم ...

خستم از خودم ... از این همه کنار کشیدنم از انسانها.....

امروز...

همنوا با پریشانی بیدهای مجنون .. سینه سپر میکنم....

چشمهایم را میبندم....

ذره کوچک امیدم را مخفی میکنم.....

دلم را فریاد میکنم برای تو ...

که مرا دروغ آفرین...

مرا سیاست بکار...

مرا غیرت بی اعتنایی بده.....

خالی نمیشم...

خدا!

میدونم حرفام چرته ... این پست تخلیه الکتریکی  کلمات منفی..

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همیشه این جمله سهراب درونمه 

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد............

چقدر افتادم تو گرداب روزمرگی ها.. روزی همینجا هی به دوست داشتنی های زندگیم  هشدار میدادم و قول میگرفتم که تو روزمرگی ها خفه نشن... حالا بماند که قول دادند و وفا نکردند...

ولی چقدر یادم رفته یادم باشدهایی که توی خلوت هایم مدام و مدام تکرار کردم و منی که الان هستم رو ساختن.. منی که یاد گرفتم به عیمقترین هام برم.. منی که همینجا پای نت... پای همین کیبورد ..پای همین مانیتور.. پای همین کنج اتاقم... پای همین دیوارهایی که بی اعتنا از کنارشون رد میشم ...بزرگ بشم....... وسیع باشم

وقتی تو محیط دانشگاه قرار گرفتم تونستم وسعت دنیای خودم رو وجب کنم با دنیای دیگران

یه حسی همیشه بهم میگفته ...که درست رفته بودم.. ولی چی شد ... کی شد؟ چه کسی ..این یادم باشد ها رو ازم گرفت؟؟؟

کی اینقدر بهم قدرت داد که جرات پیدا کنم کم خلوت کنم... کم سر بزنم به ته دلم... چی شد همه لحظه های آرامشو گرفتم ....درست در جایی کاشتم که لحظه هام  اسراف و اسرافتر میشه

.... درسته.. درسته  دنیام باندازه وجب های همه کوچک شده.. درسته .... قرار لحظه هام بهونه گیر شدن.. درسته  آرامم ...درد میکنه...

ولی هنوز یک من هست.. هنوز یک قطره از من تمام نشده... شاید جرعه ای برای نفس کشیدنم باشه.. شاید این اندیشه ..این پست ..این حال و هوای الانم... نور همون یک قطره باشه... فقط کافیه خودمو حاصلخیز بزرگ شدن بکنم

 

شاید تا وسیع شدن راهی نباشه ...

ولی وسیع بودن اقتدار میخواد...

آره ..درسته .. باید  دنیامو وسیعتر بکنم.... باید ببینم چند قدم خدا توش  جا میگیره... 

هی دختر! میدونم شاید هنوز اسیر لحظه ها باشی...

ولی تو هر اسارتی خدایی هست..... و صدایی که باعث فکر آزادی میشه...

اگر توان رها شدن از اسارت رو نداری...

فقط صدا کن.... صدا کن... خودت  رو ...  آرامت رو ... بهانه های خوب وبدنت رو ... و یادم باشد های ساده  ات رو.....

یادم باشد  لبخند بزنم...

یادم باشد شعر بگویم..

یادم باشد.... بنویسم..

یادم باشد تلاش کنم..

یادم باشد دست بکشم روی غبار پنجره ای که هر روز از آن به  فرداهایم مینگرم

یادم باشد ... لحظه هایی هم نگران نباشم

یادم باشد... گلهای سفید کوچک را فراموش نکنم

یادم باشد.... دخترک شاد درونم را هر روز رنگ کنم

یادم باشد مداد رنگی هایم تمام نشوند....

یادم باشد بعضی روزها  هم که شده برای هیچ کسی نباشم...

یادم باشد یادم باشد های دیگری هم هست.........

 

هیچ وقت خالی نمیشم از نوشتن...حرف دارم ..حرف ...... 

بعضی وقتا الفبارو هم کم میارم.................................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

وقتی یه چیزی رو نمیدونم کلافه میشم...

 ..از اون بدتر اینه که هی چیزی کش پیدا کنه...و  این ندونستنه بزرگ و بزرگتر بشه... و هی خودش بکوبه به لحظه هام....

و از اون هم بدتر اینه که یه ذهن شیطون داشته باشی ..که مدام به چیزهای جدیدتر فکر کنه ..بدون اینکه قبلی ها رو حل کنه..... اینجاست که باید برگردی و با ذهنت رابطه ای متعادل برقرار کنی.... رابطه ی بین عمل و فکر......

بعضی کم فکر میکنن و کم عمل میکنن

بعضی ها هم  باندازه فکر میکنن و به همون نسبت هم عمل میکنن

بعضی ها هم آتشفشان فکرن... تو این شرایط اگهه عمل کردن ضعیف باشه .... چی میشه؟؟؟؟ میشه آشفشان و همه چیزو میزنه خراب میکنه....

خب این وسط نمیشه فکر رو کنترل کرد... چون نمیتونی ورود ایده های جدید رو بگیری... میای آرووم ثبتشون میکنی .. ولی بازم ایده های جدید نمیذاره حتی به ایده های نوشته قبلیت سر بزنی ....... واییییی 

برای این وضع یک مدیریت  خوب میخواد...

مدیریت چی نمیدونم.. فکر ...کار... لحظه .. خودم.... و کلی چیز دیگه

بعضی وقتا میگم کاش چندتا از خودم کپی میگرفتم تا اونا نصف بادکنکای ندونستنم رو نگه دارن....

مشکل دیگه اینجاست که من هیچ کدوم از بادکنک ها رو رها نمیکنم...نگران

میدونم.... لازم نیست بهم بگین ..تو نمیتونی همشو نگه داری .... تو باید انتخاب کنی.. تو باید  ....

بابا من بادکنکامو دوست دارم .... میدونم سخته نگه داشتنشون... 

وای خیلی گیجم ... اصلا نمیدونم براش خودم مینویسم  یا وبلاگ........

ولی اینجا باشه میام میخونم....

نمیدونم بادکنکامو رها کنم و غرق در لذت یک اسمون پر از بادکنک باشم  و فقط با چندتا بادکنک  مهم رو نگه دارم...؟؟؟

یا از خودم کپی بگیرم؟؟؟

نگران....... میدونم که هیچی نفهمیدین....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

حکایت عجیبیست رفتار ما

خداوند می‌بیند و می‌پوشاند ولی مردم نمی‌بینند و فریاد می‌زنند

.... یکی از نشانه های بزرگ شدن اینه ..که چیزهایی رو به چشم میبینم  که چشمان کوجک من قادر به لمس کردن آنها نبوده...

ای وای خداااا...منه 21 ساله .... منی که ادعای بزرگ بودن دارم ..الان ..این لحظه ...مقابل نیروهایی که دست خودم  نیست ..به زانو در اومدم...مقابل حرفهای بیخود...غیبت....آخه چطور میشه با حرف زندگی یکی رو خراب کرد..حرف ..حرف ..حرف...

حالا که نگاه میکنم میبینم و میفهمم چرا همه چی رو همون اول نشونمون ندادی و نفهموندی ..چون  همون لحظه های اول دنیایمون از پا در میومدیم....

ولی منی که الان 21 سالم هم هست طاقت شنیدن و فهمیدن این حرفها رو ندارم....

بذار بنده کوچک تو باشم...بذار کودک بمونم..نمیخوام از این دنیا یاد بگیرم.... تحملشو ندارم ..مقابل این همه  واقعیت خفه میشم...

بذار گول بخورم و اینجوری تصور کنم که همه خوبن و همه مهربونن...

خدایا.. خدایا....گوشام درد میکنه ..از شنیدن چیزهایی که اصلا فکرشم نمیکردم....

.....................................................متنای بالا خدا نوشت بود ولی اینجاشو  با شما میگم تا برای خودم بمونه...

چیزاهایی که فکرش رو هم نمیکنی یکهو تو زندگیت عین یه غده پیداش میشه.. یادم باشه خوب زندگی کنم تا این غده ها زمینه رشد کردن تو دنیای منو نداشته باشن..

یادم باشه ..مسخره نکنم...حرف بد نظزنم...غیبت نکنم...یادم باشه .یادم باشه قضاوت نکنم..یادم باشه ... اعتماد نکنم..یادم باشه انسان باشم... تا مهربونیم و سادگیم معامله قضاوت های بیخود نباشه....

این نشونه ای از بزرگ شدن بود..چیزی که من باید میفهمیدم و درک میکردم و حتی یاد میرفتم برای فردای فرداهایم تا درست برخورد کنم

یاد گرفتم بعضی چیزا خیلی درد داره..خیلی

دعا میکنم برای همه ...همه ..همه 

که وجود آدم های سخن چین و زود قضاوت کن ....  از محیط و دلتون دو ر باشه 

آمین

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم دانشگاه.. روی تختم...باز صدای گنجیشکا آروم میکنه...

دیشب فکرکنم 3 بود خوابیدم....

پر از ..... شب  عجیب ..سخت... از اون شبایی بود که بزرگ میشی....  بعضی وقتا این بزرگ شدن درد داره...

بعضی روزا بی بهونه خسته ایم.... بین خستگی غرق میشیم....

امروز صبح هنوز اثرات بد دیششب مونده بود.... چشامو باز کردم باورم  نمیشد صبح شده.... حوصله دانشگاه و نداشتم...ولی اومدم ...همیشه صبح نماد حرکت بوده..وقتی بیدار میشیم میدونیم که باید حرکت کنیم...

باید میومدم....ولی خیلی سخت جمع وجور شدم....ارومم ومیدونم که توی تعادلم..دارم برای موازی شدن میجنگم ..برای در تعادل موندن..... فاصله سخته

ولی اگه به قیمت بودن بودن همیشگی باشه ارزش داره..

لبخند..چه کلمه قشنگی ..لذت موازی بودن................(این موضوع حتما پست خواهد شد)

وای خدای من این توهستی که از طریق این وبلاگ منوبغل کردی.... این وبلاگ داره باهام حرف میزنه... فقط  تنها بودمدلمخواست بنویسم. این حرفها خودشون یهواومدن....

هیچ باورم نمیشه منه بی منطق تونستم قبول کنم

تجربه جالب بود برام

اخیششش...میرم سرکلاس با یه دل قشنگ

خدایاجونم شکرت....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همیشه چیزی برای خندیدن هست

بعضی وقتام که میام قهر کنم..دلخور شم.. اخم کنم... یچیزی میاد میزنه میخندوه.. منم که نمیتونم جلوی خندمو بگیرم... 

حتی لحظه هام دوست ندارن دل من قهر کنه .. اینجور یعادتشون دادم.. که نمیتونن فکر قهر کردنو با خودشون بکشن

نمیفهمم پس کجای کار ایراد داره.. که چیزای رو که نمیخوام میشنوم ؟ چیزایی رو که نمیخوام پیش میاد؟؟؟

.......  هیچ نمیدونستم فاصله تصمیم هام اینقدر کمه .. فاصله تصمیم هایی که برای دلخور شدن میگیرم.. دست خودم نیست که بعضی چیزا ته دل آدمو میسوزونه و ناراحتم میکنه..بعضی وقتا . چیزی که حقم نیست..و انصاف نیست .... پیش میاد......

چقدر زود فراموش میکنم .. نمیدونستم آلزایمر دارم

مهم نیست .... منکه میخندم..... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

چیزی درون من است که نه  شکل میگیرد؟..نه تمام می شود .. نه میسوزد.. نه آب میشود.. نه ورق میخورد... فقط تغییر میکند .. مدام تغییر میکند....

نه میتوانم با دستانم بگیرم .. نه میتوانم آزادش بگذارم... نه حرف میزند.. نه گوش میکند.. فقط نگام میکند و نگاه برمیگیرد... 

خدایا چه به من داده ای که نه توان رامش را دارم .. نه توان رهاکرنش.. نه میمیرد .. نه شکل میگیرد....

مرا پر از ناشناخته هایی است ... که توان یافتنش نیست

نه لحظه هایم قرار دارند.. نه این درون سرکشم...

میگرید .میخندد....های و هوی..... آخر این جنون کجاست.. پای کدامین سرزمین عشق؟

به کجا ..تا کجا .. تا کی ... تا چه.... نمیدانم... دلیل آرامشت چیست دیوانه!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

طبق معمول آخر هفته های پر از آرامشم رو شروع کردم ...

توی خونه ... توی اتاقی که پر از لحظه هایی که الانه منو ساخته و نگاه مادری که نفس  لحظه لحظه های من بوده... و حضورش که تنها بهانه جوانه زدنه من بوده.....

همین که حس میکنم نزدیکشم ...پر از آرامش میشم ... محیط بیرون و هه چیش خستم میکنه ... خوشحالم که خونه ...مادرم ... دلیل آرامشمم هستن... اینجور موقع ها قرص میشم برای نوشتن

این لحظه ها ..میشه وسیع بودن ..وسیع شدن... رو احساس کرد...این یعنی چی؟

این یعنی اینکه موقعیت هایی هست..آدمهایی هست... که چارچوب فکری تو ..محدوده دنیای تو .. رو بزرگتر میکنن...نمیدونم تا حالا حس بزرگ شدنه درونتون رو احساس کردین یا نه؟

ولی حس قشنگیه ..همیشه وسیع شدن و بزرگ شدن حس خوبیه ... وقتی وسیع میشی ..رها میشی..در قید و بند نیستی ... و چیزهای مادی و کوچک نمیتونن تو رو در بر بگیرن... وقتی زیاد بزرگ میشی ..باید چیزی بزرگتر  تو رو فرا بگیره..... اینجوری میشه چیزهای کوچیک نمیتونن به تو وصل بشن و میافتن ... چیزهای کوچیک اویزونت میشن ... نه تو آویزون چیزهای کوچیک...

ا هفته است به احساسم اجازه رشد کردن دادم... به فکرم اجازه پرواز دادم ..

حس قشنگی رو تجربه میکردم ولی اسمش رو نمیدونستم ...  2 روزه یک کتابی رو شروع کردم به خوندن .. تا اینکه دیروز تو اتوبوس این کلمه رو پیدا کردم ..وسیع شدن

.... ولی میدونم که این کلمه و احساس شاید پست های زنجیرواری بشن(پست زنجیرو که خوندین؟؟)  پس دست سکوت میگذارم رو سطرهای گفتنم ... تا پستهای بعدی

 

و اما آدم هایی که وسیعت میکنند رو بنویس.... 

لحظه هایی که بزرگت  کردند رو هم بنویس......

این روزها خیلی دلم از خوابگاه و دوستام میگیره .. از محیط دانشگاه

ادعا نمیکنم ادم بزرگی هستم ولی شاید ته دلم قبول کردم در قید و بند این چیزها نباشم...و وقتی راه رفتنمو کند کردن تا به دنیای خودم برسم.... دلگیر میشموای نمیدونم چجوری بگم..... ولی اونقدر این محیط با همه چیش برام کوچیکه که از اینکه سعی میکنم اونجا ...بین آدمای اونجا جا بشم ..خسته شدم.. شونه هام درد گرفتهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم حرف بزنم خیلی  خستم ..خیلی زیاد....

3 ساعت میشه رسیدم خونه.. از خوابگاه میومدم... ولی  هنوز اروم نشدم ...پر از بغضم .. و یه فکر گنده ...یک تصویر که مدام تکرار میشه... نمیخوام بحثو کش بدم ..فقط میخوام اینجا بنویسم شاید خالی بشم ...شاید آرووم بشم

ماجرا از صبح یک روز با یک استاد بد شروع میشه..... که پروژه منم قبول نکرد.... انرژی های منفی لعنتی از همین  صبح شروع به پخش شدن کردن... استادی که باعث میشه از اومدن به دانشگاه پشیمون بشی. و حیف لحظه هات که داری با این جور ادما تلف میکنی ..آ.. انگار بهش بدهکاری .. چنان اسمتو با لحن بد حضور غیاب میکنه که از اسم خودتم بدت میاد..

تو این حال و هوای هستم که خسته میشم ..اخمو ...سر هیچی با بچه ها بحث میکنم ..دلم حال و هوای تازه میخواد...

بچه های پیشنهاد میدن دانشگاه آزاد مراسم تشییع 2 تا از شهدای گمنام هست....

منم قبول میکنم تا خودمو از لحظه های بی نهایت منفی و کسالت بار این استاد بکشم بیرون...

با بچه ها رفتیم مراسم.... که براتون مینویسم...

و اما بعد از کلاس بعد از ظهر .. که بیقرار اومدن به خونه بودم ...نشستم پیش یک خانوم  تو اتوبوس ... گوشام از صدای ماشینا درد گرفته بود.. دلم میخواست زود هندزفری رو بذارم تو گوشم و شروع به خوندن کتابم بکنم... اتوبوس هنوز  حرکت نکرده بود... یک دختر چادری و خیلی آرووم و ساده اومد نشست ردیف کناری من.. همه چی آروم بود و من طبق معمول غرق تو دنیا و فکرای خودم..و غرق کتابم.. آخه اتوبوسو خیلی دوست دارم.. چون پر از خلوته خودمه.... یهو دیدم اون خانومی که هم ردیف من بود برگشته طرف من و داره چیزی میگه برگشتم نگاش کردم.. صورتش سفیده سفید.... چشاش  خیره بود... و جملات بی ربطی میگفت ... منم که انگار شوکه شدم خیره موندم بهش.. میخواست دستشو بیار ه به طرفم.... یه چیزای میگفت.... نمیدونم چرا  دلم یجوری شد.. احساس کردم حواس پرتی داره.. نمیدونستم چیکار کنم .. سرمو انداختم پایین ... دیدم داره ادامه میده.. میگه چی میگی هان؟؟ هان؟؟ تعجب اولشم با این برگشتم که انگار داشت یه چیزی رو با صدای بلند مزه مزه میکرد تو دهنش .... گیج گیج بودم ..فکر کردم شاید مشکلی داره .. یا اختلال حواس.. نگاهش  خیلی اذیتم کرد.. برگشتم به خانومه کار دستیم گفتم با ماست .. اونم نگاش کرد .. گت مثل اینکه با تلفن صحبت میکنه... بعد دختره برگشت چادرشوو کشید تو صورتش و اروم خوابید...

حس عجیبی بود ..هیچ حرفی نزدیم.. بعد از مدتی .. اون دختر خانومه کنار دستیم که روانشناسی میخوند گفت شاید تو خواب حرف میزده ... گفتم آخه چشاش باز بود ..گفت این جور چیزا پیش میاد ... و ماجراهایی تعریف که شاخ درآوردم!!!!

ولی همه اون ماجرا برام گنگ بود.. یجورایی خلوت اون روزم شکسته بود.. اون دختره هی نگا میکرد..انگار میخواست کتابمو بگیره.. یه فشار و عصبانیت خاصی بود تو صدا و حرکاتش....

وایییییییییییییییی ..نمیدونم!!! منم که خسته  اون حالتم بدجور بهمم ریخت... نمیدونم چرا نتونستم هضمش کنم.. خیلی مضطرب سرجام بودم ... چون عکس العمل های دختره اذیتم میکرد...  این ماجرا بازم پیش اومد ... من  اصلا نگاش نکردم اون دختره ارومش کرد گفت شاید خواب دیدی... ولی با اون هم یه جرفای عجیبی میزد... تا برسم خونه مردم و زنده شدم... حس اروم و خلوت همیشه نبودناراحت

نمیدونم شایدم وجودم مساعد هضم این چیزا نبود.. این ماجرا و حس اون لحظه فشار خاصی بود.. دوست نداشتم باشه...

فکر اون دختره همش تو کلم بود... دعا گشو کردم ولی باز آروم نشدم.. وقتی پیاده شد ندیدمش ..ولی برا یخودش و خانوادش دعا کردم .. میدونم مشکلش چی بود؟؟؟ حواس پرت بود؟ یا واقعا خواب بود و حرف میزد...ولی چشاش زیاد باز بود ... حتی  بیسکویتم خورد..

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم.....ناراحت اصلا نمیدونم دلم برا چی ناراحته.. ولی شونه هام خستس.. تو اتوبوس نتونستم گریه کنم . خونه اومدم بغضه بود.. میخواستم گریه کنم ولی ...هنوز نتونستم ... ناراحت خیلی پرم..خیلی ناآرووم..... فکر این که چش شده .. فکر اینکه فشارهای زندگی باهاش این کارو کرده؟؟ فکر مادر و پدرش............

بیشتر فکر اینم که چی میخواست بهم یاد بده..... حکمت این ماجرا چی بوده.... تا وقت گریه نکنم ذهنم آروم نمیشه فکر کنم.....

خدای بزرگ و مهربون من .. بعضی چیزارو هضم نمیکنم.....

چرا اون لحظه ترسیدم؟

چرا اون لحظه سکوت کردم....

هیچ جوری نمیتونم این ماجرا و اون صحنه رو  توصیف کنم... تکرار میشه مدام

ای خدا...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

همه آدم ها تو یه ساعت هایی خاصی از روز .... تو یه روزای خاصی از هفته...ماه.. یا سال ..نویسنده میشن...

وقتی که بتونی حرف دلت رو بنویسی ..میشی نویسنده... فقط باید تمرین کنی تا لحظه های نویسندگی خودت روبشناسی..

باید بدونی چه لحظه هایی بنویسی.... فکرکنی...

{#emotions_dlg.e1}بعضی  وقتها .. کلمه های قشنگ میان تو ذهنت...جمله های زیبایی تووجودت حرف میزنن....من به این لحظه های خودم میگم سکوت پر از آواز ...انگار داری با لبای بسته اواز میخونی.... ههوو ..هوووم ..هوم.....

مثل حال الانه من....نشستم رو تختم ... پنجره رو باز کردم...2 روزه خیلی آرومم..به کسی کار ندارم...حیاط دانشگاه پر از درخته ..وصدای گنجیشکا......

یک ماه از بهار گذشته ولی من هنوز حرکتی نکردم....................

دلگیرم از این رکود......

لحظه های نویسندگیم خیلی کم شدن...  پارازیت ها خیلی زیاده اینجا .....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم اروم شده... دیشب خیلی خورد بود

الان از کلاس اومدم  کافی نت...... چقدر حس و حالم خوبه...خدایا شکرت

امروز استاد کلاس یک داستانی تعریف کرد.....

گفت یه جاده ای بود بنام عشق ...رسمش این بود هر کسی تو این جاده پا گذاشت دست دیگری رو بگیره.....

به حرف استاد کاری ندارم... ولی این جمله دست گرفتن خیلی قشنگ بود.....

کاش دست گرفتن......  رسم همه موفق های دنیا بود...رسم همه کسایی که یه چیزی بلد شدن...

قبلا ها باور نمیکردم این دستها رو......

ولی شاید امروز این حرف به این دلیل برام پررنگ شد.... و در درونم زیبا شنیده شد.....

چون تجربه اش کردم....مدتی هست که دستهای کسی تو زندگیم هست......

باور نمیکنم شایئ هنوز برام خوابه ....ولی واقعا هست.... و من خدا رو شکر میکنم

شایدم...

شاید ... اون یک بهونه است....... کسی که بی بهونه دستمو گرفته...

نمیدونم فعلا که بی بهونه است...... من امروز این بهونه رو شکر میگم

چون میدونم دستهای خداست...............

عکسا کم کیفیت بود...بزور پیدا کردم....اگه خون بودم.....هییییی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

گفتیم امروزو درس بخونیم .. ظهریه یه پست زدم ولی  انگار این حس نوشتن تمومی نداره..

همچین این تایم بعد از ظه ادم حس درسش نمیاد خب... همینجوری نمیدونم از کجا سر در آوردم مطلبهای توپی داشت.. ایده های توپی هم گرفته شد.. پس پستهای توپی هم زده خواهد شد.....

.

..

کلی مطلب خوندما.. خسته شدم.... ولی روز خوبی بود

دوست دارم خدا رو شکر کنم و موهبتهای کوچیک امروز رو تک تک ثبت کنم ...تا امروز 26 فروردین.. یک روز خیلی قشنگ باشه

خوش باشید دوستای من.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اخه چرا...؟؟

حتی وقتی همه نبودن هایت را هم دوست داشته ام...

وقتی همه لحظه های نبودنت.. . را عبادت کرده ام...

وقتی.. همه تقدس من میشوی...

خدایا.... خیلی ناباورانه ازم گرفتی؟؟؟ برای نکرده هام مجازاتم کردی؟؟

چرا ؟ چرا؟

.

..

...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

یه روز قشنگ و پر انرژی برای خودت برنامه ریزی میکنی...

و میخوای حسابی کارای عقب افتاده تو انجام بدی که یهو...

مهمونای ناخونده سر میرسین..و گند میزنن به بعد از ظهر ت..

همین که یکی دو ساعت میگذره.. انگار نه انگار بعد از احوالپرسی ها..

حرفای  خاله زنکی شروع میشه

و من این وسط ابرو داری میکنم و لبخند میزنم ..ولی دیگه نمیشه.. دلم میگیره ..از این جمع ها .. وسط مهمونی رفتم تو لاک خودم..چقدر عادت کردم به تنهایی خودم.. و چقدر ناباورانه دنیام عوض شده.. خیلی وقته از جزئیات حرف نمیزنم..واییی

ب

لابلای رویاها و دنیاها گم شدم

حرفهام.. فکرام.. همه چیم .. چقدر عوض شدن..

و البته کمی کم حوصله شدم ..شاید بخاطر کار کردن زیاد با کامپیوتره

باید بفکر خودم باشم

امروز اونقدر از شنیدن صداهای دیگران خسته شدم که نشستم گریه کردم ..احمقاانه بود

ولی دنیام شده سکوت.. حرفهایی رو که دوست دارم میبینم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این روزها  آخر هفته های من...

به دور از دغدغه های شلوغی... است

و آرام گرفتن میان نفس نوشته هایم....

حرم نگاهت .. این روزها .. در آخر هفته هایم هست...

شاید خدا دارد دوباره برمیگردد....

..و شاید من آبستن ایمان شوم..

اما نه...

هنوز حاصلخیز نشده ام .. تا خدا راهی است .. باندازه قدم های خواستن من...

خنده ام گرفت از حرفم تو رو خدا میبینین اصلا حس نوشتنم نبودا.... اومدم فقط 3 خط بنویسم با یه عکس... ولی دلم پر از حرفهای پراکنده است 

نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم.. و این خیلی بده.. ولی خوشم اومد از اینحرف.... باندازه قدم های خواستن من.

بعضی وقتا من نیستم که برای این وبلاگ حرف میزنم.. بلکه الان این وبلاگه که بهم میگه چی میخوام و چیکار کنم... و ارومم میکنه...آروم( بازم برمیگرده به معنی وبلاگم)

حرفهایم پراکنده است......

فقط الان آرامم...

بین نوشته هایم...

با یک فنجان چای داغ...

و نگاه مادرم....

.

..

...


چشمک

.


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بی ثبات تر از این؟

نمیدانم پاهایم بر روی چه خاکی قدم میگذارد...

دیرگاهیست سفتی این زمین .. این خاک رو حس نمیکنم...

شاید پاهای من دیگر توان کشیده شدن این زمین خاکی را ندارند.. یا شاید .. این خاک دیگر.. پاهای مرا نمی بوسد....

بغض سنگینی است .. نتوانی نفسهای خاک را حس کنی... آنوقت هست که تمنای باران میشوی ..تمنای حسی جاودانه ... جدا از حس های زمینی ... نگاه های زمینی.. لبخندهای زمینی... دوست داشتن های زمینی...

باران .. خاک... نور... همه بوسه های خدایند.....

دیرگاهیست تمنای بوسه هایت شده ام...

و تمنای حسی جاودانه تر ....

ا راین کوتاه ها بیزارم

از رفتن ها .. نبودن ها .. تمام شدن ها .....

در همه کتابها ی خوبی که خوانده ام تو را ابدی صدا میزننند..

تو را  بسان  عشقی عظیم که نیافته ام تمنا میکنم....

میگویند... برای داشتنت ... باید..  صدایت زد .. آرام... بلند.... از ته دل....

میگویند.. برای ... داشتنت .. باید...چیزی داشت .. به نام ...ایمان..

اینجا همه از تو میگویند... اما کسی نشانت نمیدهد....

گیجم ...گنگ

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

با اینکه این همه اینجا مینویسم ...و با دوستام و با خودم و با همه دنیا زیاد حرف میزنم....

هنوزم احساس میکنم ... پر از نگفتن هایی هستم ..برای تو و برای همه ... حتی برای خودم .. بعضی وقتا  .. این کلمه ها .. این طرز نوشتن .. این کلمه ها .. این ترتیب سطرها.. این بغض.. .. ای خدا....... چقدر پر شدم .. حتی نمیدونم چطوری به تو بگم .. تا حداقل تو  بگی...

انگار صدامو گم کردم .. اره اصطلاح قشنگیه ... صدای حرف زدنی که سالهاست با خودم به دوش میکشیدم..

اینجا .. این لحظه... جواب دل من نیست.... ای بابا.. خدا .. خدا.. خدا...

یه چیز دیگه بمن بده.. یه زبون قشنگ.. یه ابزار جدید.. یه چیزی که جوهر نوشتن و گفتن همه این ناگفته ها رو داشته باشه..

سنگینم...

خیلی سنگین.......

باید یه ابزار جدید پیدا کنم.... باید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

بعضی وقتها .. بعضی چیزا.... بعضی دوستها... با  بعضی کلمه هاشون ... حس نویسندگی منو نوازش میکننن...خیلی چیزا بهونه نوشتن  من میشه.. برای نوشتن فقط یک کلمه .. یک جمه کافیه تا همه احساس که درمورد اون دارم رو بزرگ  ..بزرگ و بزرگتر بنویسم...

دوست خوبم اشکان باعث نوشته  پست قبلی شد.. 

آخ که چقدر ارومم بعد از نوشته یک دغدغه ایی که باید نوشته بشه ...

چیزی که بعد از ماه ها  وبلاگ نویسی به دست آوردم اینه که نویسنده هم مادر نوشته هاشه ..وقتی قراره نوشته ای نوشته بشه ..دردش شروع میشه ..  و یک نوشته خوب متولد میشه

و چیزی هم که زیباست ..آرامش بعد از تولده...

خیلی خوشحالم که وبلاگم هویت خودشو داره .. تو پستاهای قبلی هم از آرامش نوشتمو خیلی وقتها هم آروم شدم اینجا

خدایا شکرت ..

آرامشتونو ازش آرزو میکنملبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بهار شروع شده ولی ابری

... متاسفانه بعضی وقتها واقعیت های بدی وجود داره ... که هیچ بزرگتری اونارو به منه 21 ساله یاد نمیده.. بعضی واقعیت هایی تلخی وجود داره که باید من و امثال من چشم و گوشمونو باز کنیم و یاد بگیریم.. خوشا به سعادت اونهایی که تو محیطی قرار دارن که اندیشه هاشون به محک کشیده میشه و باور و اعتقاداتشون صیقل داده میشه...

دخترای خوب .. جوونای ساده .. افسار دل ساده تون رو نذارین لگد مال جامعه ای بشه که دروغ و بی حیایی بیداد میکنه..

الان 7  فروردینه و اسمون شدیدا ابریه ...(و آسمون دل منم همینطور) و سرد یک فضای خیلی خفگان آور..... و صدای بغض این نوشته ...

چیزایی که تو این چند ساله تو محیط بیرونم تجربه کردم و دیدم .. باعث شده از جامعه بیذار بشم و از رابطه ها دلگیر...

الان حس ادمی رو دارم که بهش تجاوز شده .. وقتی آرزوها و احساسات براحتی شکافته میشه و تمسخر کم ارزش هایی میشه که  جنبیدن تو زندگی دیگران شده عادتشون.... حس میکنم احساس های باکره ام ... لگد مال شدن

چقدر محیطهای بدی وجود داره .. و چقدر آدمهای بدی وجود دارن...

اینجا بوی دروغ بیداد میکنه..... وای وای وای

اینجا احساسها راحت نمیخوابن

اینجا لبخندها رشد نمیکنند.......

اینجا هیچ باور خداگونه ایی شکل نمیگیرد......

اینجا دست دیگری را گرفتن فقط یک افسانه است..

من امروز بالای  همه این تپه های ناامیدی همه شاعرانه هایم و همه احساسهای ساده ام را و همه ردی که از این عبورهای خسته داشته ام رو به باد این روزمرگی ها  و  گذر زمان میسپارم.......

بالای این تپه های ناامیدی فقط خدا رو صدا میکنم  و فقط و فقط  رویای سرزمین عاشقانه ام را در وجودم می پرورانم 

 

سرزمینی که ایمان  درس همیشگیش 

و  حیا حایل میان انسانهایش باشد 

 

آمین

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

و اما روزهای آخر زمستان و من...

منی که پر از نگفتن آغاز شدم و پر از نگفتن نیز این روزها رو طی میکنم...

و اما تو این روزهای آخر خودمو دارم میتکونم ... و اینکه یک مرض جدید در خودم کشف کردم

مرضی بنام بی حوصلگی......

مرضی که همه بعدهای حرکتی منو فلج کرده.. فکر کردن.. عمل کردن.. ورزش کردن.. نوشتن .. نقاشی کردن.. گوش دادن.. خوندن... وایی

خانوما و آقاهای دکتر نسخه بپیچید لطفا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

به خدم نگاه که میکنم میبینم همیشه دنبال چیزی بودم که بزرگش کنم.. همیشه تو ذهنم یه چیزی رو انتخاب کردم و روش متمرکز شدم و گذاشتم بزرگ بزرگ و بزرگ بشه و تکرار بشه تو زندگیم...

این روزها هیچی ندارم که تکرارش کنم .. دنبال یه چیزی می گردم؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

نوشته ای جا مانده از یک دلتنگی.... دلتنگی عصر تاسوعا...

دست خودم نیست که خاطره ها شکل میگیرنو من نمیتونم یادم نیفته اون روز...اون لحظه ... اون حس....

الان همونجورم ... مثل اونجا .. مثل همون حس.....

ترانه علی لهراسبی داره پخش میشه....

دارم تاوان دلتنگیمو میدم.... کنار تو به ارامش رسیدم.. بیا دنیامو زیبا کن دوباره

این آهنگ بهانه شد.!! که یه این نوشته یادم بیافته و حالا نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم... تو دفترم نوشته بودم  و نمیخواستم جارش بزنم...

ولی همیشه یه تلنگر آدمو میتکونه....

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود .. به ماهی نگاه میکرد و میگفت....

سقف قفست شکسته ..چرا پرواز نمیکنی!!!!!

 

باور پرنده ایی من است که عشق تو را درک نمیکند....

سخت دلگیرم از عصر تاسوعایی که فردا قرار است....

منی که امشب بی بهانه بی قراره دیروزهایم شده ام....

و حسی که برای دوباره دوست داشتنت هزار بار خم میشود اما نمیشکند!!

و  صدای تمنایی که به  حرمتها بغض میکند.. خفه میشود... اما...

مرا سخت می آزارد نبودن فرصتی برای عزاداری لحظه های خالی نبودنت.....

سخت میگیرم و بی قرارتر می شودم که دور از من و دستانم محبت دیگری تو را شکل میدهد..!!××

شاید این باور پرنده بودن من است که به اشتباه به تو و تنگ کوچکت گیر کرده است........

و بی توجه به صدای بال پریدنها زل زده ام به نشده ترین پیوند دنیا....

لیک باد ندای کوچم می دهد از تک درخت خشکیده خاطراتی  که رویش جامانده ام..

من پرنده ایی هستم که درخت خشکیده خاطراتم و تنگ ماهی مرا اسیر کرده است!!!

میگویند پرنده که باشی باید بکوچی ...

به تمسخر میگیرم پرندگیم را وقتی....

سخت دل میکنم از تو قصد رفتنم .. اما درد نخ هایی که مرا به تو زنجیر کرده است عمیقتر میشود...

حال که عزم رفتنم .. میروم ولی آغاز پرواز سردی هستم ..که .....

آخر  مرا چه شروعی است که پایانش تو باشی عزیزم......!!

خدایا ..خدایا .. سفر سنگینی برایم رقم زده ایی .. به کدامین گناه!!!!

 

چقدر بعضی وقتا دلم تنگ میشه..... چقدر سخته!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

گوشهایم کر شده اند... نمیشنوند ...صدایم نکنید....

دیگر هیچ صدای اشنایی به مشامم نمی‌آید...

شاید من سنگینی باری باشم که صدای نشنیدن را تکرار میکند

نمیدانم .. فقط میخواهم همچو درختان پاییزی به خواب روم...خشک ... سرد و بدون حرکت...

و وقتی باد شاخههای نازکم را تکان میدهد.. اخم کنم... و سرش داد بکشم ..بگم باد ...ول کن حوصله بازی ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

شنبه شب ها دلم مگیره.. یعن یالان... چون صبح زود میرم دانشگاه... عین بچه های اول ابتدائی که از شبای جمعه بدشون میاد.. یه بغض و دل واپسی عجیبی میاد تو وجودم..

میدونم شاید خنده دار بنظر بیاد که یک دختر 21 ساله اینجوری باشه.. ولی من هستم ... بغض دانشگاه رفتن .. با اینکه میدونم باید برم ولی نی نی درونم همیشه این موقع ها لباشو اویزون میکنه... 2 هفته است زیر نظر دارم ..دیدم این هفتم اینجوری میکنه... با اینکه زحمت کشیه و به اینجا رسیده ..نمیدونم چرا اینقدر بهونه میاره... نمیدونم چجوری نی نی مو آروم کنم؟؟

خیلی نگران نی نیم هستم نمیخوام این اخم و این بهونه ها باشه... میخوام نی نی ام فعال باشه... و کارای زیادی بکنه ولی باهام را نمیاد.. تنبلی میکنه....

منم که هیشکی رو ندارم... وقتی هم که اوضاع سخته ای نی نیهه هم که لج میکنه باهام... بزور میکشمش اینور و اونور...

چی بگم؟؟؟ مامان و باباها یگل راهنمایی کنن...

از طرف یه مامان خسته از دست یه نی نی اخمو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

بیزارم از این صفحه  های کاغذی .... که نمیشه توشون داد زد... نمیتونم بکوبم به در وبلاگت که درشو باز کنی...دارم میبینم حضورتو ... یه پست جدید... تایید یه نظر...

نمیتونم داد بزنم که ناراحت نیستم..نمیتونم منظورمو برسونم...

چقدر حس بدیه... از یه طرف تنهایی ...دلتنگی و اخم یک دوست ...

هیچی برای شاد بودن نیست

شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و

خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو

بازم بارون

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز حسابی دوستان واقعی و مجازی گل کاشتن!!! 1 هفته است درگیر کارای دانشگاهم هستم و شبا با اون همه خستگی میام اینجا... ولی از دیروز که خونه بودم دریغ از یک توجه!!!!! نه نظری داده شده.. نه دوستی پیامی داده... داشت دلم مترکید .. به چند نفر نظر دادم..به چند نفر پیام دادم...انگار نه انگار بدون هیچ جابی بیشتر از 2 ساعته میگذره.... از شانس منه دیگه!!!!!

رفتم سراغ قدیمام..سراغ دلنوشته های قدیمی...که با دست خط خودم ثبت شده... اون روزا دغدغه های دیگه ای داشتم..دفتر سال 88 .. طرفای خردادو باز کردم خوندم..باورم نمیشدددد تعجب... من.... اینهمه..... وایییی..باورتون نمیشه!!!!

وقتی دفترمو خوندم..انگار5 سال میشه  از اون روزا میگذره...  2 و سال و 3 ماه اونقدر بنظرم دور اومد که تو چشام حلقه زد... نه نه!!! بحث فراموش کردنش نبود... ولی اونقدر اتفاق های جورواجور تو زندگیم افتاده که من فکر میکردم 3 سال یا 4 سال میگذره باور کنید!

تو این مدت کم ... کلی عوض شدم... حسابی دنیا تکونده منو.... بلندم کرده ...زمینم زده..  حرفهای اون روزام برام شیرین بود..ولی احساسم درد گرفت ..چرا که همه اون شیرینیا الان شدن ساده لوحی و همه اون  شوقها چنان خاک شدن که ....

ناراحت کننده است ... نمیگم همه این 2 سال شکست بوده...نه!! اتفاقهای خوب زیادی هم افتاده....  ولی دلم از اون شور و شوقهای قدیمیم میخواد...یک باور ناببب!!!

یک تلاش از ته دل!!! و خیلی چیزا ...

خدای بزرگ و مهربون من... تو که امروز و هر روز و هر لحظه با منی .... دلم رو به نیت سادگی های قدیمیم ازاد کن... شوقم رو شفا بده... اراده ام رو بوسه بزن

دلم میخواد دنیا رو عاشق کنم...

دلم میخواد شگفتی خلق کنم....

دلم میخواد همون باور ساده قشنگ باشم....

دستامو تا اجابت نکنی  پایین نمیارم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دلم ...یه چیزی میخواد...

دلم  رنگ قرمز شده کلمه نظرات رو میخواد..

دلم .... فقط یه عدد میخواد... حتی کم...

دلم ....یه گل میخواد..

دلم یه ... شکلات معمولی میخواد...

دلم ادمهای غریبه میخواد...

دلم ..کتاب خوندن میخواد.. حتی علمی.. نه داستانی و عرفانی

دلم ..وبگردی میخواد.....

دلم ... دعا میخواد..

دلم ..دست میخواد...

دلم ...صدا میخواد..یه نگاه.. یک تبسم!

محکومم به بس حوصلگی!!!

این شعر به ذهنم میاد!

زندگی باید کرد....

گاه با یک گل سرخ...گاه با یک دل تنگ

گاه باید روئید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اولین جمعه پاییزی من داره رقم میخوره .. اونم خیلی دلتنگ... و خیلی تنها

داره ... یه اتفاقهایی میافته... انگار دارن یه رنگهایی ازم جدا میشن و پوست میندازن... کار خدا رو میبینین.... هیچ فکرشو نمیکردم تو پاییز 90  ... بار غم بزرگی رو تحمل کنم... هیچ فکرشم نمیکردم پاییزی رو که شاعرانه شروع کردم اولش  اینجوری شروع بشه... اره خودم گفتم ... خودم گفتم  که میخوام قدم به قدم پاییز باشم... مثل پاییز دارم برگ میریزم..

برگهای خاطره ام رو  ... از بهترین کس زندگیم.... از بهارم... از آواز زندگیم....  باد سرنوشت داره حسابی برگهای خاطره ام رو فوت میکنه...و میچرخونه... و من  اینبار از رقص این برگها دلگیرم!!!

جاروی امیدم رو برمیدارم... تند تند برگها رو جمع میکنم ... ولی کوه به این بزرگی از برگها رو هم فوت میکنه......

توان نوشتن نیست... فقط برگریزانم...برگریزانی زودرس و اتفاقی .....برگریزان  با پاییز

اگه میدونستم جای کنده شدن برگها درخت رو اینقدر ناراحت میکنه .. ارزوی اومدن پاییز و نمیکردم....

در عجبم!! چرا هیچ وقت به جای کنده شدن برگها فکر نکرده بودم... بخدا درد داره..درد داره!!!!!!!!

ولی به پاییز میگم ..تو مرا اینچنین سرد شروع کرده ای.. من تو را گرمتر خواهم زیست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

ثانیه هایی که تو دل این وبلاگ ثبت کردم پر از حس و حال عمیق انتظار منه برای اینکه بدونم خدام چطوری میخواد حرکت کنم! هیچ وقت ازشون صحبت نکردم ولی ..حالا که این ثانیه ها  به وقت اضافه کشیده شدن .... و دارن آخرین لحظه هاشونو طی میکنند...

دلم میخواد شما این ثانیه های آخر با دعای خیر شما همراه باشه...

دلم میخواد این ثانیه ها برام خاطره بشن ..حتی  اگه ....

بهرحال یکشنبه دیگه این ثانیه راز نیستن...این ثانیه ها تبدیل میشن به لحظه های مسابقه ..این ثانیه ها خاطره میشن ..مثل فصلها ..مثل جشن پاییزی...

نمیدونم ولی امیدوارم..و آرزو میکنم خدا هدیه پاییزی قشنگی بهم بده....اره یکشنبه از خدا هدیه میگیرم... هر چی که بهم داد نیک میپندارمش و صراط مستقیم .... حکمتش رو بر خواسته هام مقدر میدونم چون از همون ابتدای نیتم بهش توکل کردم...

دعا نوشت:

آخ ..خدای بی همتای من....

خدای راز ثانیه هام .....

خالق جشن و رویای پاییزیم...

زیر ساز سرنوشت و حکمت

دل سپردم به بارون رحمت و مهربونیت

این ثانیه ها رو اونقدر داری برام قشنگ مینوازی ....

که هر لحظه لحظه اش رو دوست دارم صرف ستایش  تو کنم...

دوست دارم داد بزنم شیرینی این روزها و این سختی ها رو ...

که همش برام شدن عشق..برام شدن حرف..برام شدن باور نیاز پرستیدنت

خدای بزرگ و مهربون من .....

هر سازی که برام بزنی ... میرقصم .... چون یاد گرفتم این رقصیدنه که مهمه ... یاد گرفتم که دوست داری رقص منو تو این زندگی..

امیدوارم تو سوت این دوره زندگیم که فردا زده میشه ... یاد گرفته بشم خدایی برقصم

به پهنای همه دشتهای پاک احساسم

به وسعت سکوت عمیق دلم ...که اینجور منو تو این همهمه هر روزه زندگی ادمها  به تو پیوند زده

و به زیبایی صدای گنجیشکا ..و به طراوت بوی همیشه ناب پاییز

دوستتت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

ثانیه نهم به سختی داره میگذره...

حالم داره بهم میخوره از این انتظار ...

کاش یه چیزایی داشتم و هیچ وقت مجبور به این دوییدن نمیشدم

پشت این خط به خیلی چیزا فکر میکنم...

خیلی چیزا دارن برام کم رنگ میشن....

وبلاگ خوبم ...این روزا من و بودم تو بودی .... اون دو سه نفری هم که نظر میدادن این چند روز سخت نبودن..

هی خدا...... نمیدونم چرا منو تو روزای سخت تنها میذاری.....نمیدونم میخوای چیرو یادبگیرم.... 

راستش کسل شدم از حال و هوای نت و وبلاگم ..

اینجا اومدم که برای روزهای و لحظه هام دوستایی از جنس خودم پیدا کنم...ولی اینجام همه از هم دورن.... هیچ تبادل فکری هم اینجا نتونستم بکنم...

شاید باید کوچ کنم به یه محیط دیگه....

چه کلمه ی قشنگی .....کوچ

میذارم این کلمه تو ذهنم بمونه ...تا خوب جابیفته  شاید تیتر یه پست شد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز هم ثانیه هشتم به سختی داره میگذره...و من هر لحظه رو انتظار میکنم....

چقدر سخته لحظه های آخر

این روزا به چیزی بیشتر از صفحه های این وبلاگ نیاز دارم...

یه صدای آشنا...یه نوای هم نوا.... یک صفای دل... یک شونه گرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

 خیلی وقته لباسهای دوندگیم را پوشیده ام...میدانستم افسانه شخصی من چیزی فراتر از یک مسابقه است...پیروزی یا شکست مهم نیست...افسانه شخصی من فقط دوییدن است..در مسیری که برایم خط کشی نشده است ..علائم و راهنمایی های این راه در هر مرحله برایم روشن و شکفته  خواهد شد...

مسابقه بدون هدف معنی ندارد... هدفم ثابت کردن توانایی دوییدن و یادگرفتن درست دیدن و شناختن و دوییدن است...و بدست آرودن تمام چیزهایی که از دست داده ام

قسمت قبل مسابقه زندگیم را به قیمت گزافی باخته ام... پاهای رفتن و اراده ام پینه بسته بود.... ضربه هایی که از بر زمین افتادن خورده ام  چنان منگم کرده  بود که مسیرم را گم کردم ... پیچیدم به فرعی... سرعتم چنان زیاد بود که فکر میکردم میبرم... این مسیر را به تاخت رفتم... ولی حالا که همه دوییدن و تو مسیر اصلی زندگیشون هستن.. من یه جایی پشت خط فرصت وایسادم...منتظر سوت سرنوشت.... از 20 شهریور تا حالا .. هر روز یک ثانیه است... و امروز ثانیه هفتم.. برخلاف همه مسابقه ها ... من همین اول مسابقه سر دو راهی هستم...منتظرم ببینم همراه با سوت کدوم پرچم سرنوشت بلند میشه...

درست دو تا راه دارم... یکی سخت (البته الان) ولی میدونم که برم تلاشمو میکنم...

و دیگری در ابتدا آسون....میدونم که اونم تلاش میخواد...

ولی فرق این دو تا راه اینه که یکیش اول راه باز سنگینی رو دوشم میذاره...یکیش نه!

منتظر سوتم...منتظر..منتظر

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

عکسی کشف نشد

 

 

دعا نوشت:

خدای من... خدای خوب و مهربان

چشمان بی رمقم را به مسیر ناشناست دوخته ام... میدانم که پاهای اراده ام ضعیفند....ولی  من کفشهای تجربه ام را نگه داشته ام.....

تا زیر سنگلاخهای و خارهای ریز و درشت این مسیر پاهای ناتوانم را توان بخشند... چرا که من هسچ دوست ندارم تا مرحم بخشم باشد

من پیراهنی دارم.... که  رویش حک شده ...الله......  دیگر هیچکس و چیزی را به اسپانسری نمیپذیرم..

من هیچ سربندی ندارم... من هیچ قمقمه ای هم ندارم....

حتما راه سختی خواهد بود....اما

سرچشمه های معرفت و محبتت را از من دریغ نکن تا ایمانم را سیراب میکنم.....

من هیچ نقشه ایی ندارم..... ولی قول میدهم اینبار هر کجای این مسیر که گذشتم تند نروم..بایستم.... و نشانه ایی بگذارم... کمکی بکنم..دستی را بگیرم... دعایی بخوانم...بی کسی را لبخند بزنم... و دعای عشق بخوانم برای مردمان آنجا.... شاید نشانه ایی بود تا اگر راهم را اشتباه آمدم بدانم ...و دور خودم نگردم...

من کوله پشتی هم ندارم... چون چیزی ندارم...همه خوبی و محبتم را اسراف کردم...

ولی زیر پیراهنم قلبی دارم که عشق تو رو  دارد ...××

او میداند... که چگونه مهر و محبت را بپروراند..و عشق بپراکند..

اما ..به دلیل اسرافم ...لب نمیگشاید..با من نیست ...میدانم قهر کرده است  و من دیری است سکوت کرده ام تا به من بیاموزی راه و رسمی را که بتوانم لیاقت دلم را به اثبات برسانم

امیدوارم ...اخر این مسابقه لایق گرفتن قلب طلاییم باشم 

اینبار تنم را به گرمی خورشید میسپارم نه ادمیان دوست نام....

لیاقت  و اجازه عجز کردن را هم ندارم... که راهی را که باری بر دوشم میگذارد را برایم برنگزینی ...چرا که از خود حکیمی و مقدری بر نوشتن هر آنچه که سزاوارش هستم...

پشت خط فرصت... تک و تنها.... و پر از انتظار

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اینقدر حرصم میگیره..وقتی میرم بیرون..یا بد جایی هستم یا سر سفره ....تو ذهنم یه مطلبهایی میاد که هدلم میخواد بنویسم.... ولی اینجا که میام میشینم هیچ کلمه  ایی تو ذهنم نمیاد..

الان که دلم گرفته دلم میخواد بنویسم از توش...ولی نمیشه...چون هیچ ربطی به اینجا نداره...

حالم گرفتس...دلم حس ناب و تازه میخواد...

تو این دنیایی که همه ادعای دوستیشون میشه...دلم یه دوست تازه میخواد... نه..نه!!!

اخه دوست تازه که نمیدونه من چجوریم... دلم دوست قدیمی میخواد که پر از تازه بودن باشه... دلم دوستی میخواد که منه کهنه رو تازه کنه...

همه از تماشای گل لذت میبرن ولی شده بهش آب بدن؟؟؟ نه......

هی.... چقدر گلی خاک گرفته ایی شدم.... بهتر زرد بشم... خشک بشم.. بریزم گلبرگهامو....

هی بابا کاش گل بودم...ناراحتناراحت

اصلا میدونی دلم چی میخواد؟؟

قهر قهر قهر کنم با همه... صبح که پا شدم یادم نیاد هیچ کسی رو....

دلم دشت میخواد که رو چمناش بخوابم... گلاشو بزنم به موهام.... با پروانه هاش بازی کنم

دلم میخواد خورشید نگام کنه و صورتمو نوازش بده...

دلم میخواد با باد برقصم....

دلم رودخونه میخواد که پاهامو توش بذارم...

دلم میخواد بادبادک هوا کنم....

دلم خیلی چیز میخواد...........

دلم همیشه اینارو میخواد..... و من بزرو خودمو عادت میدم  به زندگی الانم

ولی این عادت هر چند یکبار میشکنه...و چقدر این اواخر زود زود شکسته...

وقتی دلم اینهمه تنگ میشه...و فرار میکنم از این دنیا

میگم شاید... شاید... من زاده طبیعت بودم... دختر دشت و کوهستان..دختر عشایر...

شاید منو جدا کردن...

من مال اینجا نیستم

میدونم که دلم گرفته بود اینارو نوشتم....... نمیدونم چرا اینجوری شدم

هیچی آرومم نمیکنهناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

نمیدونم من خستم از دغدغه هام ...

یا اونا خستن از من که بهشون توجهی نمیکنم...

خلاصه این روزا خستم..... از بلاتکلیفی

هر روز صبح یک مشت فکرهای معلق رو بغل میکنم و دونه دونه برمیدارم و نگاهشون میکنم

شبا که میخوابم من دغدغه هامو بغل میکنم..... سبح که پا شدم اون زودی منو بغل میکنه...

دلم میخواد بنویسم...ولی....................................................................  خ ..س ..ت ...م

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

احساسم درد گرفته...

خندیدنم گریه داره....

و بغضی که به من وسعت میده برای نوشتن..

دلم برای هق هق نوشته هایم تنگ شده....

برای چکیدن حرفهای ناب روی صفحه خالی وبلاگم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

هیچ وقت پاک نمیشی...

همین که رد میشی از کنار یه حرف .. یه خط.. یه عکس...

بی اختیار میخونیش..

گره میخوری باز به خاطره های سرد...

و همه فراموشی های رو پوست میکَنه ..یک  خط نوشته برنده ..که از دل کند برون میاد 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

به دنیا میاییم.. چشم باز میکنیم.. حرف میزنیم... قدم برمیداریم.. زمین میخوریم.. قهقه میزنیم.. تو نگاههای  عمیق و دوستانه اطرافیانمون غرق میشیم... اول زندگی هر چیزی برامون قشنگه... حرف زدن شیرین.. قدم زدم زیبا....

اخه چی میشه که یادمون میره.. اخه چی میشه که بین همه چی اینقدر فاصله میافته.. چرا  گول ابلیس بزرگی به نام بزرگ شدن رو میخوریم... چرا یادمون میره ..من همون کودک دیروزیم که زیاد زمین میخوره... چرا دیگه وقتی حرف میزنم مادرم مثل بچگی هام ذوق نمیکنه... چرا دیگه بابابزرگم سرد لبخند میزنه. چرا نگاه ها پر از انتظار شده..

از وقتی که خودمو شناختم در تکاپوی عمیقی بودم برای درک کردن.. و مدتیه تلاش کردم برای زیبا موندن..و زیبا درک کردن اطرافم... شاید هیچ کسی به اندازه من تو این کشمکش و تعریف کردن این دنیا نمونده.. همه  مشغول درس خوندن.... کسب هنرهای تازه.. کسب درجه های بالاتر علمی ..و شغلی هستند... ولی.........................

یادم نمیاد هیچ کدوم از همین ادمهای بالا پتکی باشه برای تجلی بخشیدن به زیبایی این زندگی.. شاید ادعای زیادی که من میخوام همه تلاش کنن که این دنیای زیبا زیباتر درک بشه.. چون  اونا زیبایی رو تو همین بالا  رفتن رتبه شون میبینن .. و تواین که کلاسهای بیشتری رفته باشن.. اصلا شاید منم جای اونا بودم همینو میگفتم ..ولی چون عقب موندم دارم این چرندیات رو مینویسم....

ولی من همینم.. شاید من راهی رو که تعریف شده بود نرفتم.. شاید مسیری که من طی کردم پر از اشتباه و حسرت باشه ولی شاید همش بهونه بودم که اینارو بنویسم.. میگن  هر مسیری از زندگیت رو که بری هم یه جاهایی میبری و هم شکست میخوری.. هیچ وقت برنده مطلق وجود نداره... که البته من اینو قبول ندارم.... اینکه میزان شکست یا احساس پیروزیتو تو هر مسیر زندگیت خودت مشخص میکنی به میزان احساس خوبی که از اون داری.... بعضیا احساس میکنن همیشه برنده ان.. و موفق

و بعضی ها از هیچی زندگیشون راضی نمیشن...مثل من

بعضی ها از هیچی خسته نمیشن و  شکست براشون مفهومی نداره.. از چیزی که نتونستن بدست بیارن راحت میگذرن....

بعضیا اونقدر دقیقن که مشخص میکنن و بهش میرسن.. همیشه به این فکر میکنم که چرا موانع برای اونا اینقدر تعریف نشده است... اگه هم باشه ابزارهای خوبی برای برداشتنش دارن..

بزرگترین ابزاری که برای برداشتن مانعها برای رسیدن به اهدافمون میشه .. فکره!

درست فکر کردن.. و خوب فکر کردن بهترین ابزاری که برای هر کس وجود داره.. ولی این ابزار قشنگ هم بعضی وقتا ممکنه توسط خیلی چیزا اسیب ببینه .پس مراقبش باش

یکی از این ابزارهای قشنگ که یک دوست خوب..  یا دوستان خوب.. یا حتی اشنایان خوب و مورد اعتماد.. مجموعه ای از کسانی که براشنو ارزش قائل شدی و برات شدن..  این ابزار میتونه کمک کنه که اگه  ابزار فکرت خراب هم شد ... تازه اش کنی.. پس خیلی مراقبش باش

خیلی وقتا ابزارهام کند و خراب شدن.. قابل استفاده نستند...

اومده بودم چی بنویسم .. چی شد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

وای... خدا... احساس میکنم هرچی فکر اشتباه و غلطه تو دنیا دادی به منناراحت

معبود من.. این منم .. یا کس دیگه؟

هر روز .. هر نوشته .. هر قدمی که برای بزرگ شدن برمیدارم.. و همت میکنم یک قدم به جایی که اجتماع تعریفش میکنن نزدیکتر میشم ..دور میافتم.. عقب میکشم از کلمههایی که به ذهنم یا به گوشم میرسه.. خیلی کوچیک موندم.. و خیلی کوچیکتراز من ها بزرگ شدن... شاید جسارت کافی ندارم .. شاید میترسم

چون نمیدونم قیمت این بزرگ شدن چیه؟

اینو نوشتم چون میدونم وقتی برگشتم یه جواب درست و حسابی میذاری جلوم 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دلتنگیمو کوک کرده بودم به آخر بی معرفتیت.... امروز زنگ خورد یادم رفته بود ... فکر میکردم خوب کوکش کردم که حالا حالاها صدا نکنه... ولی مثل اینکه دلتنگیه قویتر بوده.. باور نمیشه هنوز 3 هفته نشده .... دلتنگی .... و حس ناب دخترونه ... اما یاد نرفته که .... میدونم نباید اسراف کنم دلتنگیهای پاکم رو حتی به قیمتی گزاف..

بازم کوک میکنم داتنگیمو به اخر همه اشکهای پاک خودم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

این تیترو نوشتم برای اینکه..... خودت خوب میدونی... برای اینکه تمام وجودم دست تمناست... نمیدونم چطوری دلمو برات فریاد بزنم.... ای بابا خودت که میدونی....

دلم میخواد برات التماس کنم که فقط این بار... ولی خودت که میدونی... دلم میخواد بگم که اگه فردا موفق شم... چقدر دنیام فرق میکنه.... ولی خودت که میدونی

اصلا میدونی... خودمم نمیدونم ....تا به امروز اینقدر عمیق نفهمیده بودم توکل یعنی چی!!!

میدونم که میدونی چقدر ... پر از نیازم.. این دستای تمنایی که عاجزانه به طرفت اومده رو رد نکن ...

معبود من... نمیگم پاکم... اره گناهکارم.. امشب کوله گناهامو برمیدارم میام پیشت .. این من ..این گناهام ولی ازت یه خواهشی دارم تنهام نذار.... خدایا این دستا رو تنها نذار ... به حرمت همین لحظه که خودت میدونی چقدر خالصه... نذر میکنم دستای کوچیک و تنها رو  تنها نذارم.....

وای که چقدر تابستون امسال برای چشمام بارونیه... تابستون امسال  دوست دارم...

معبودم... فقط میتونم سرمو پایین نگه دارم تا دست مهربونت بیاد سراغم.... همین!

دستای کوچیک!! شمام دعام کنین....

 

این مطلبو فقط فقط واسه تو نوشتم ... فقط واسه تو ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

اومدم از پرواز بنویسم ... ولی یه جمله تکونم داد... منکه هوای دلم روزهاست ابریه.. وقتی میگی دل خداییت باریدن گرفت..  پر میشم از حس باریدن.. زیر چتر خدا ... اونم میدونین چجوری..... از ته ته دل...

 

دست نگه میدارم از نوشتن... زانوهامو بغل میکنم تا برای اشکام حوضچه ای درست کنم ... صورتم که بارونی شد.. خالی میشم.. شروع میکنم به نوشتن از جنس بارون اشکام ..... از دلتنگی های پاییز گونه تابستان..... و از دلتنگی وهم انگیز چشمهایم

آخه این همه بی تابی .. از چیه فرشته زمینی ؟؟؟ خدایا  من میشنوم داری میای.. دلم برای بوی اومدنت تنگ شده... اشکامو قورت میدم ... چون میخوام تو روزا و شبای قشنگتر از این ببارم ...و قتی تو حریم  سجادم ....زیر حریر چادر نمازم جا میگیرم ... وقتی کنار دونه های تسبیحم و گلای یاس سر به بندگیت میذارم... چقدر دلم میگره الان که میگم هم چشام پر میشه... چقدر دلم میخواد منو ببخشی و نگام کنی .....

اره .... پروازم بهونه بود... برای این بیقراریهای پاییزی تابستونه ام

من فقط دست مهربان تو را میخواهم

معبودم.... (بغضی از سر بندگی)

بیقرار ماه مهربانت هستم...

امسال در تابستون به این گرمی... دلای ابری زیادی باریدن میگیرن .. معبودم... دل منو هم بپذیر.... امسال میخوام ببارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

چرا شکستیم.. دوست داشتم این بهونه بمونه .. ولی

انگار باید باور سختی رو قبول کنم؟

روزها .. این حرف توی ذهنم میپیچید . مواظب دلت قشنگت باش.. من دلتو دوست دارم..

برام باور شد که دل قشنگی دارم... ( شایدم دارم) ولی .. اون باعث شد بشکنمش..

تا حالا شنیدی بگن چون دلت قشنگه  . چون حساسی .. نمیخوایم باهات باشیم... چون نمیتونن با دلت بسازن دختر دلت قشنگتر از این حرفاست خانومی!!!

دلم به حال خودم میسوزه که هیچ جور نتونستم باب دل این ادما بشم چرا؟؟؟ چون مثل اونا رابطه ها رو خراب نکردم... مثل اونا پشت نکردم به احترام لحظه ها... چرا؟ چرون از دل کلمه های کوچیک خاطره ساختم ..

وای...!!! چقدر دلم پره... نمیدونم چیکار کنم موندم بین 2 راهی یا دلم و تنهایی... یا دوستی و دل سنگی..

ولی چطور میتونم سنگ بشم؟؟ یعنی میشم؟ بعد از این اتفاق .. بعد از این لحظه .. خدایا چرا واسه دل من قیامت شده؟؟؟ چرا همه چی سرجاشه .. خورشید .. سمون آبی.. صدای گنجیشکا... ولی قیامت شده... خدایاا چی میشه؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

دام قدم زدن میخواد .. خیلی زیاد... تو فضای نارنجی پاییز ... میدونم الان پاییز نیست .. ولی دلمه دیگه میخواد...

از این میز و صندلی هم خسته شدم.. ذهنم خستس .. چشمام از خوندن  حرفای نت هم خسته شدن .. انگار یه چیزی رو گم کردن همش به بیرون از پنجره نگاه میکنن .. حواسم که به امتداد جاده ای که دلم میخواد برم تا اخرش ..

اره!! ایول دلم یه جاده خودشم خاکی میخواد که سرش ناپیدا باشه.. دلم رفتن میخواد .. میفهمی..

اینقد موندم که گندیدم... حس  بدیه موندن

دلم رفتن میخواد  .. دلم سفر .. میخواد.. دلم ... دلم ..

هیچ راهی جز گریه کردن ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

وقتی سنگریزه های زندگیم زیاد میشن احساس میکنم دنیا از سنگ شده با اینکه  تو  خاطراتم یادمه که دنیای من اینطوری نبود... از اینکه  فکرم سنگی شه و دلم سنگ و وجودم سنگ میترسم و فکر میکنم اون ادمها و اون چیزایی که مدام منو از احساسم دور میکردن و سنگریزه ها رو پرت میکردن راست میگفتن و من به احساسم بیخودی اعتماد داشتم و دلم میگیه از خودم و احساسم !! که چرا مواظبشون نبودم و گمشون کردم  دنیا رو سرم خراب میشه و فکر میکنم سنگ شدم!!!!!!!!!!! 

و فکر میکنم چطوری با این دل سنگ بین ادمهای سنگ تو این دنیا سنگ زندگی کنم!! وای......

گریه میکنم و داد میزنم  اونقدر گریه میکنم و به دل سنگیم لعنت میفرستم و غم این زندگی سرد و بی روح رو نمیتونم تحمل کنم!!

یهو سردی زیاد باعث میشه این دل سنگیم ترک برداره!!!

یه آهنگ قشنگی میشنونم!!! اره  پوسته سنگی دلم ترک برمیداره و روشنی دلم بیرون میزنه و دلم شروع به آشتی کردن میکنه اشکامو پاک میکنم بلند میشم و همراه با اهنگ همنوا میشوم دوباره کلمه های قشنگو توی دلم مبینم که دارن میدرخشن 

تو چشات دریا داری و آرامشه

منو به سمتت میکشه  .. آروم ... آرومه جونم

مال تو  حس عاشقونم!

 

موی تو... عشق گندمزار منه .

عشق بی تکرار منه 

چشماتو .. نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو 

بذار تو چشمات ..  چشمام ببینم

کنارت بشینم

بذار تو نگات اروم  بگیرم

من بی تو  میمیرم 

تو باعث شدی عاشق بشم

من ازت ممنونم

تو این روزگار فرصت بده پیش تو میمونم

من ارامش زندگیمو به چشمات مدیونم

 

×× موی تو ....عشق گندمزار منه  ×× 

×× عشق بی تکرار منه  ××

چشماتو .. نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

نت ها دارن مرقصن و میچرخن

تو باعث شدی با هر نفس حس کنم که شادم

تو وقتی نفش تو سینه هست نمیری از یادم

تو وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم

  

 میخندم و میخندم و میچرخم میدونستم دلم طاقت استمرار بدی و سردی رو نداره   میخندم و با صدای بلند از خدای خودم تشکر میکنم که منو به خودم برگردوند!!

کلمه های دلم با کلمه های آهنگ به هم پیوستن و دارن همدیگرو صدا میکنن انگار که منتظر بودن!!

حالا بشنوین این آهنگی که باعث این نوشته ها شد !!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

وقتی میای اینجا بنویسی  از چیزایی مینویسی که دوست داری و از  چیزایی که  دوست داری ولی به زبون نیاوردی حتی با صدای بلند هم به خودت نگفتی ولی وقتی هر روز یه صفحه از احساستو برای خودت ورق میزنی اینجا میبینی که یه کلمه هایی ااونقدر پررنگن که همیشه بودن ولی سنگریزه ها نذاشتن بری اون کلمه ها رو از جاهای دور ذهنت برداری و نقاشیشون کنی اینا همون فکرها و ایده هایی هستن که تو رو می سازن و  تو رو زیباتر و خوبتر میکنن! تو با این کلمه هایی که دنبالش نمیری قراره بزرگ بشی. ولی سنگریزه ها نمیذارن!!

ولی بالاخره اونقدر این کلمه ها میان تو تصویر ذهنت و میرن که یاد میگیری چطوری تجربشون کنی فقط صبر داشته باش و به خودت فرصت بده تا هم یاد بگیری چطور سنگریزه ها رو کنترل کنی  و وقتی این کلمه ها تکرار میشن  بهشون نگاه کن تا یاد بگیری به طرفش حرکت کنی!!!

دلم از خودم گرفته بود که  وقت کمی برای ثبت این حرفها و احساسها میذارم ولی خوشحالم که به صداهایی که منو از روزمرگیم در میاره توجه میکنم و هنوزم بعضی از تلنگرها هستن که منو به خودم برمیگردونن!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

نمیدونم چرا صدامو نمیشنوی

نمیدونم چرا فریادهام صدا نداره

چقد دور شدی ماهی کوچک من؟

خسته شدم از نگاه کردن به این سرزمین آبیت که اینقدر بزرگه !!

و خسته شدم از قانون زمینی که منو از دنیای تو منع کرده!!

دیگر توانی ندارم  فقط  کنار ساحل  چشم انتظارت می مانم!

شاید قطره ها تو را به من بازگردانند

ماهی کوچک من !!  زود برگرد

پروانه شوریده ات در ساحل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

شده دلت بگیره  که کلافه شی و ندونی چته و نتونی حتی به نزدیکترین دوستت هم بگی!!

اونوقته که در به در دنبال جایی هستی که توش آروم بگیری....

مثل ؟؟ مثل؟ مثل یه رودخونه اروم  که بخوای وسط ارامشی که داره داد میزنه بشینی و این سکوت تو رو  وادار میکنه به حرف زدن اونوقته که میخوای همون حرفها رو با سنجاق پروانه ایت رو تکه پارههای قایق کوچیکت حک کنی! تا دلتنگی بعدی ...

 

حالا من که نه رودخونه داشتم نه قایقی که توش حرفامو بنویسم

افتادم به جون دفترم!! خب دیگه دفتر منم یه جور رودخونه است! سفید... که منو وادار به نوشتن میکنه  اشکامم میشه نم نم بارون می نویسم و می نویسم و می نویسم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!حرفام که تموم شد یه قایق کاغذی می سازم !!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin