جایی برای قدم زدن حرفام
دلم میخواد از این روز قشنگ بنویسم...
از سالگرد همچین روز قشنگی که من و منهای دیگر امروز سپاس و ستایش میشن...
پارسال یه همچین روز یسعادت اینو داشتم که کنار حضرت معصومه (ع) باشم.... من و خاله هام و همه دخترخاله هام و دخترداییم به قم سفر کردیم ... اونجا خاله ایی داریم که پرستار هستن ولی هیچ کدوممون حواسمون به تقویم نبود و اتفاقی بلیطهای قطار برای چند روز قبل از ولادت گرفته شده بود...اولین سفری بود که دسته جمعی میرفتیم اونم با قطار ...یک کوپه فقط مامان بودن...یک کوپه فقط دخترا ... به طور عجیبی همه چی دست به دست داده بود تا ما اونروز هممون کنار هم باشیم..منکه کلا وقتی رسیدیم قم فهمیدم چند روز دیگه ولادته ...ما هم که بلیط برگشت نگرفته بودیم ...قرار بود با اتوبوس برگردیم ..این شد که مخ مامانا رو خوردیم که ما میمونیم برای جشن!!
و جاهای ردشی و تفریحی و بازار رفتنامونم کردیم...
و یک روز مخصوص برای جمکران اختصاص دادیم ... تا روز جشن ...یعنی شبش بمونیم حرم حضرت معصومه (ع) .......
فکر کنین!! 12 تا خانوم ... اونم با دخترخاله ها ...من و شبهای خوب ولادت...منتظر پستای بعدی باشید تا با تمام جزئیات تعریفش کنم
چقدر از زنجیره خوشم میاد...
از زنجیر شدن فکرهام خیلی خوشم میاد...
از زنجیر شدن اتفاقهای جو واجور خیلی زیادترخوشم میاد...
تا حالا دقت کردین به زنجیره های زندگیتون؟؟؟؟
چقدر زنجیره های قشنگی وجو دارن... خب برای مثال من یک دوتا از زنجیره ها رو مثال میزنم ...شاید باعث بشه زنجیره ای دیگه ایی تو ذهن شما بیاد... و ذهنامون بهم نزدیک شه و زنجیره های قشنگی درست کنه.... و شاید این زنجیره ها دوستی های قشنگی ایجاد کنن
همین دوستیهامون که بدون اینکه حس کنیم بوجود میان زنجیره ای قشنگی هستن...
همین حرفها...کلمه ها ...خودشون زنجیره های قشنگی هستن که جمله های زیبا بوجود میارن...
بعضی از زنجیرها تکه هاشون شبیه هم هستن... مثل گردنبندهای مروارید.... مثل ادمهای هم فکر...
بعضی زنجیره ها هر تکه اش با تکه بعدی متفاوت ..ولی زنجیره قشنگی هست
مثل ... حروف الفبا... مثل ..مثل... اتفاقها... (اتفاقهای زنجیره ای)
اره اتفاقهایی که باعث میشه حال الان من خوب خوب باشه.....
و این پست خیلی خیلی زیبا بوجود بیاد...
چند روز بود که دل و دماغ دلم کور شد بود.. بیقرار..بیحوصله ..و کمی عصبی...
ولی خب میدونستم که خوب میشه...همیشه منتظر یه بهانه ام یه بهانه که زود حس نابم بجوشه...و من تکراری از واژه ها بشم... و این صفحه های سفید رو بهم بزنم....
وقتی حسم میجوشه ...وقتی جاری میشم... از اصول و نظمهای دنیا درد میام...
و دلم شیطونی میخواد...خرابکاری.... و بهم زدن غرور این صفحه سفید...
و اینجور میشه که تکه های زنجیره حس خوب من....خیلی اروم....خیلی ساده مثل همیشه میان
با عادت همیشگی چک کردن وبلاگای دوستان شروع میشه...چک کردن نظرات وبلاگ خودم....
با اینکه چند روزی بود که احساس میکردم دارم با دوستای مجازی هم دور میافتم ولی بازم سعی کردم وبلاگهاشونو چک کنم... که شاید....
و این جور میشه که زنجیره ها بهم وصل میشن ...با خوندن بی بهونه پست یک دوست ... و فکر کردن به اون... مثل همیشه سعی میکنم بگذرم...ولی انگار جمله ها منو نگه میدارن...تا فکرکنم ..انگار فکر نکرده ایی توی انبار فکرام بوده که تکونی میخوره...با اینکه اینجور مطلبها برام تکراری بود....ولی میام وبلاگمو باز میکنم...و بی اختیار شروع میکنم به نوشتن ..... تا وسطهای مطلبم قصد انتشار ندارم..و دوست دارم تو پیشنویس هام بمونه....ولی دستام سر و ته مطلبو یه جوری هم میارن .. و پست "

دلتنگیمو کوک کرده بودم به آخر بی معرفتیت.... امروز زنگ خورد یادم رفته بود ... فکر میکردم خوب کوکش کردم که حالا حالاها صدا نکنه... ولی مثل اینکه دلتنگیه قویتر بوده.. باور نمیشه هنوز 3 هفته نشده .... دلتنگی .... و حس ناب دخترونه ... اما یاد نرفته که .... میدونم نباید اسراف کنم دلتنگیهای پاکم رو حتی به قیمتی گزاف..
بازم کوک میکنم داتنگیمو به اخر همه اشکهای پاک خودم...
| Design By : Pars Skin |