جایی برای قدم زدن حرفام
از این به بعد ... من و وبلاگم تو روزهای آخر هفته زندگی خواهیم کرد ...
و من و حرفام تو روزهای اخر هفته رنگ میشن رو صفحه های وبلاگم....
یه تغییر جدید ... و شکل گرفتن هفته یه جور دیگه شده بعد از سالها ..که همیشه روزهای هفته برام یکی بودن..روال یکی بود ... ولی از این به بعد روزهای اول هفته میشن زندگی بیرونی .. و روهای آخر هفته میشن زندگی درونی....
روزهای اول هفته توی هر قدم حرفهام تکرار میشن تو کاسه ذهنم ...و آخر هفته اینجا خالی شون میکنم....
این روزهای اول هفته جدید ... دلم یک رشته میخواد.. یه ریسمون محکم که منو به جایی بند کنه....
این روزها گسسته بودم... و مدام دنبال گرفتن فکرهایی که از دستم فرار میکردن...
این روزها دلم میخواد ...خودمو بگم و فریاد بکشم ... دلم میخواد خودمو تصویر کنم تو یه تابلو ی نقاشی بزرگ... از گفتن خودم خسته شدم..
این روزها دلم احساس کردن میخواد... این روزها خیلی دنبال دل از جنس خودم میگردم...
دلم میخواد سکوت و بشکنن و چیزی بهم بگن...
......
این روزها دلم خسته شده از هر چه جدید و جدیدی بودن....
دلم چیزهای کهنه میخواد...آدمهای کهنه .. خاطرات کهنه .. دوستهای کهنه ... حرفهای کهنه ... و جاهای کهنه ...
دلم میخواد منم همون آدم کهنه قدیمی بودم...
نمیدونم چرا دلم از همه جدید ها فرار میکنه... شاید گره خورده به یه جایی از همین کهنه ها....
خدای من ...
معبود بی نهایتم....
برایم تقدیری مقدر بزن تا روزی به جدیدهای دلم بگویم کهنه های خوبی بوده اند...
برایم تصویری بساز که مدام جای نگاهت را بالای سرم ببینم...
برایم دلی پاک... نگاهی آشنا رقم بزن ...
مرا از غریبه بودنهایم بتکان ....
و لباس راحت اشناییم را بپوشانم..
من حجاب رابطه هایم را نگه میدارم...
خدای من...
یاد سوت زندگیم را مدام برایم بنواز..
بین غریبه ها گوشهایم ... حرف تکرار نبودنت را مینوازند....
من حجاب رابطه هایم را نگه میدارم...
و گوشهای باکره ام را ...فقط به ندای صوت شنیدنت هدایت میکنم...
فقط خسته میشوند از نخواستن نشنیدن تکرار غریبه ها...
معبودم...
اگر حاصلخیزی مرا در بستر سرد غریبه بودن و خدایی نبودن رقم زده ایی...
فقط تمنا دارم....
صدای صوت بودنت را از من نگیر...
........
دوست دارم اینبار سپاسگذاری کنم ..
از موهبت آخر هفته هایم...
از درختان بلند کنار خوابگاهم....
از صندلی نزدیک آنجا که میدانم مرا به نظاره مینشینی...
از اینکه مرا مدام به بودنم دعوت میکنی...
و بخاطرم می آوری ...
که سرنوشت بودنم در این مسیر...
سیرابی از چشمه های ایمانت هست...
و رفتنی که فقط و فقط بودن تو را در لحظه هایم می جوید...
از وقتی یادم میاد .. بین خاک و گل و درخت بزرگ شدم...و چقدر بده که هیچ نقشی برای ماندگاری اون روزهام نداشتم ..محیط ... شرایط باعث میشن بزرگترها روال خاصی از زندگی رو پیش بگیرن.. و توی این روال من از محیطی که توش بارور شدم دور میشم.. الان که فکر میکنم میگم شاید واسه اینه که اینقدر بیقرارم.. و آرامش سخت برام تعریف میشه... اینروزا که مجبورم بیشتر بیرون باشم ... ناراحتم... هنوزم خستگیم بعد از 3 روز استراحت در نرفته!!! .. مگه میشه اینقدر خسته شد!!
بیاد اینجا میافتم.....

اینجا با همه سردیش منو گرم بغل میکنه...و سکوت لای لای روحم جاری میشه ... و همه دغدغه هامو میشوره و میبره.....
ماه که استوار استوار منو نگاه میکنه... و من کنار بوی دود توی عصر پاییزی عاشق میشم... و یکبار دیگه ... حس میکنم انسانم....
پاهامو جمع میکنم کنار ذغالهای آتشین... که همدیگرو داغ میکنن و چوبهای اطرافشونو گرمی میدن... حس دخترونه ام رو نوازش میدم ... تا کمی از سردی و خشکی روزگار آرووم بگیره..... باید مواظبش باشم... خیلی حساس شده...
من و غروب و بوی دود... چقدر بوی آشنایی برام بوده.. ولی تا حالا اینقدر لذت نبرده بودم ازش... مدام نفس میکشم ..بلندتر دم میکشم .. شاید بیشتر بخاطر بسپارمش.. میذارم روی لباسهامم حک بشه... چرا تا حالا دقت نکرده بودم... منکه از بچگی با این بو آشنا بودم؟؟؟
زمزمه میکنم...
قادر متعالم....
در عجبم که منو در تکراری های زندگیمم عاشق میکنی...
در کلاف بیقراری هام... منو با همیشگی هام آرامش میدی...
همه حُرم بی کسیم... یکهو پر میشه از فضای صمیمی بودنت..
آخخخخ...
که چقدر دوست دارم ...این فضای صمیمی بودن و حس کردنت رو ...
و میخوام بارها تکرار بشه....
و تنهایی سرد و غریبانه ام رو فقط حس تو .. به آغوش بکشه...
در عجب .. بهترین سرگرم کننده های گوشه اتاقم میمونم....
مبهوت سکوت کردن به بی اعتنایی من...
وقتی بیقرار تو میشم...
بیقرا.. بیقرار...
پروردگار لحظه های من....
منو بخاطر گم کردنم ببخش...
هزارتوی زندگی تو دیوارهای قشنگی داره...
من نخ زندگیمو گم کردم....
منو ببخش بخاطر لحظه های بیقراری که بیاد نمیارمت...
منو ببخش ...
و پناهم ده..
همچون رودخونه ای هستم که انگار بوی دریا و اقیانوس مستش کرده .. بیقرار بودم و بیقرارتر جاری شدم ... مسیر سخت رو پشت سر میذارم... بعد از سنگهایی که جلو روم هستن .. منو اونقدر بالا میبرن و پایین میارن که انعطاف و لطافتم رو دگرگون میکند ..انگار میخوان شکلم بدن ...... خودمو سپردم به دل طبیعت وحشی گونه سرنوشت ... به شرط اقیانوسی شدن... از این مانع ها که میرم بالا لطافت دخترونه ام درد میگیره ... ولی میل انعطافم منو جاری میکنه ... شاید به خاطر سردیمه که دردم بیشتره ..باید بیشتر از این انعطاف داشته باشه .. تا خوب تو دست استادهای طبیعت زندگیم .. شکل بگیرم... چون اونا بهتر میدونن راز اقیانوسی شدن رو ...
پیچهای سختی پیش میاد .. که منو به عمق تار مویی باریک میکنن ... و من حس ضعیف بودن میکنم وقتی قطره های امید رفتن کم میشه ....ولی وقتی میگذرم میفهمم برای عبور باید تار مویی شد تا گذشت ...
بعضی وقتها هم یه جاهایی برای گذشتن و جاری شدن باید صبر کنی .. اینبار لطافتم درد نمیگیره ...ولی بوی انتظار عجیبی دارم تا وقتی قطره های امیدم جمع بشن ... وقتی کامل شدم .. گودال رو پر میکنم و دوباره جاری میشم ...
تو این مسیر سخت چیزهایی ازم جدا میشن ... چیزهایی بهم وصل میشن .. پس میفهمم که چیزهایی که بدست میارم برای همیشه نیستن ... و اینو میفهمم که هر چیزی که بدست میارم یا بهش میپیوندم رو اگه خوب باهاش عجین شده باشم ..یه جای این مسیر دوباره در من جاری میشه ...
و چیزهایی که از جنس من نیست ... نمیمونن...
اره عزیزدل!! میخوام مثال آب رو بگیرم توی این مسیر .. برای حس جاری شدنش ..برای انعطاف تار گونه اش ..برای نشکستنش .. برای جذب شدن .. پر شدن ..عبور کردن ... و رها شدن... برای خروشش ..برای سکون زلالش ..برای فرسایش بدی های محیطم ... برای بغل کردن عطر و گلبرگهای ریخته شده .. برای چرخوندن برگهای پاییزی همراه و همپای خودم...برای جذب کردن ... همه طعم های دنیا ... هم خوبش ..هم بدش .. اگه هم بدی بودن .. مطمئنم وقتی به اقیانوس رسیدم تصفیه میشم ... میدونم که هر آبی ریزهای کوچکی رو تو خودش جمع میکنه ... ولی خدا یه صافی داره برای اقیانوسی شدن...
معبود من....
جرعه کوچکت
رویای اقیانوسی شدنی را فراگرفته ....
فقط با چند قطره امید پیش تو می آیم ...
قطره بارانم کن ...
قطره های امید و معرفتت را نثار جرعه ات کن ..
تا بیدار باش اقیانوسی اش را به نظاره بنشینی ...
رقص ماهیان اقیانوسی مستم میکند....
و موسیقی خروشی جرعه های کوچک است که هوای رفتنم را میتکاند
(( این متن ادامه داشت ...ضدحال خوردم دی سی شدم...ناتمام ماند... به امید اقیانوسی شدنش))
امروز حسابی دوستان واقعی و مجازی گل کاشتن!!! 1 هفته است درگیر کارای دانشگاهم هستم و شبا با اون همه خستگی میام اینجا... ولی از دیروز که خونه بودم دریغ از یک توجه!!!!! نه نظری داده شده.. نه دوستی پیامی داده... داشت دلم مترکید .. به چند نفر نظر دادم..به چند نفر پیام دادم...انگار نه انگار بدون هیچ جابی بیشتر از 2 ساعته میگذره.... از شانس منه دیگه!!!!!
رفتم سراغ قدیمام..سراغ دلنوشته های قدیمی...که با دست خط خودم ثبت شده... اون روزا دغدغه های دیگه ای داشتم..دفتر سال 88 .. طرفای خردادو باز کردم خوندم..باورم نمیشدددد
... من.... اینهمه..... وایییی..باورتون نمیشه!!!!
وقتی دفترمو خوندم..انگار5 سال میشه از اون روزا میگذره... 2 و سال و 3 ماه اونقدر بنظرم دور اومد که تو چشام حلقه زد... نه نه!!! بحث فراموش کردنش نبود... ولی اونقدر اتفاق های جورواجور تو زندگیم افتاده که من فکر میکردم 3 سال یا 4 سال میگذره باور کنید!
تو این مدت کم ... کلی عوض شدم... حسابی دنیا تکونده منو.... بلندم کرده ...زمینم زده.. حرفهای اون روزام برام شیرین بود..ولی احساسم درد گرفت ..چرا که همه اون شیرینیا الان شدن ساده لوحی و همه اون شوقها چنان خاک شدن که ....
ناراحت کننده است ... نمیگم همه این 2 سال شکست بوده...نه!! اتفاقهای خوب زیادی هم افتاده.... ولی دلم از اون شور و شوقهای قدیمیم میخواد...یک باور ناببب!!!
یک تلاش از ته دل!!! و خیلی چیزا ...
خدای بزرگ و مهربون من... تو که امروز و هر روز و هر لحظه با منی .... دلم رو به نیت سادگی های قدیمیم ازاد کن... شوقم رو شفا بده... اراده ام رو بوسه بزن
دلم میخواد دنیا رو عاشق کنم...
دلم میخواد شگفتی خلق کنم....
دلم میخواد همون باور ساده قشنگ باشم....
دستامو تا اجابت نکنی پایین نمیارم....
تو نظرات وبلاگم دوستی نظر داده بود وقتی برای تشکر و بازدید از وبلاگش رفتم .. یه شعر قشنگ بود که حسمو آروم کرد... و بعد که رفتم پایین دیدم فال هم داره...یه لحظه نی نیم گفت فال بگیرم... منظورم نی نیه درونمه
(کودک درونم) خلاصه نیت کردم فردا قبول میشم یا نه؟ و یه صلوات فرستادم... حیف که زود بستم و بعدش یادم رفت شعرشو بذارم براتون
ولی تو تعبیر فال نوشته شده بود... هر چیزی رو که برات اتفاق میافته بپذیری و تحمل کنی چرا که خوشبختی در انتظارته ....
با این احوال هر چی که پیش بیاد من همینی که هستم میمونم و نتیجه فقط یه خط نوشته میشه برام ولی هنوزم یکشنبه از جهات دیگه ایی برام مهمه
بعد فال آبجیم تلفن کرد و حرف زدیم ...بهش گفتم ... راستی !!! 2 ساعت پیش نزدیک غروب افتاب رفته بودم یه جایی که تو پستهای بعدی ازش براتون مینویسم ..یه جایی که من غروبای آفتاب اونجارو بهترین جای دنیا میدونم.... آارمش عظیمی داره برای من ... اونجا بهشت منه ..اونجا که میرم اونم تو غروبش ...بهتر از سجاده نمازم خدا رو عبادت میکنم ... باور کنید اونقدر حسمو عوض میکنه برای مورچه ها هم شکر میکنم خدارو... خودشم با باباییم با موتور رفتیم .... و حس عمیق امنیت هم باهام بود!!!
خودتون دیگه تصور کنین چه حالی بودم!!!!
اونجا بهشته منه ولی درخت زیادی نداره و فقط درختای سنجد توی پهناش پراکنده شدن... ولی اونجا آخره آسمون دیده میشه
وقتی آخر آسمونو میبینم که یه جایی آخرای اون دشت ناپدید میشه ... و و قتی اونجا هستم آسمونو خیلی بزرگتر از شهر میبینم ... احساس میکنم خدا بهم نیگا میکنه ... احساس میکنه خدا در یک قدمیه منه... حتی لبخندشو احساس میکنم ... انگار منو با همه ی اون دشت بغل میکنه...واییی!!!!
این جوری بود که حس و حالم توپ بود.... اونجا دلم میخواست یه نذر بکنم...من تا حالا برای هیچی نذر نکردم وقتی هم که با آبجیم حرف زدم گفت یه نذر بگو..
ولی من بلد نبودم بگم ..چی نذر کنم....دلم نمیخواست چیز معمولی باشه!!!
اون بهم گفت برای یه جایی نذر کنم ... میگه اونجا وقتی نذر میگن قبول میشه
جالب بود که عصر دلم میخواست خودم برم اونجا....
ولی خب توافق کردیم باهاش...و الان یخوام اونو از ته دلم نذر کنم
ولی من این نذرو برای دلم میکنه ..برای روشنی دلم ... شاید برای نذر کردن دیر باشه...
ولی برای بیاد موندنی شدن یکشنبه سوم مهرماه 90 نذر میکنم
تو اون جای قشنگ تو شهرمون .... 2 بسته شمع سفید نذر میکنم
اگه دلم روشن شد فردا و اگه این حس و حال خوبم معنا گرفت اون شمعها نذر اون جای قشنگ میکنم تا هروقت دلخسته ایی از اونجا رد شد روشن کنه(آخه خیلیا اونجا میرن و شمع روشن میکنن) ...... و برای ماندگاری و تداوم این حس و حالم یک بسته شم خودم میبرم اونجا برای زدودن تیرگی های این مدت دلم و پیدا کردن و درک کردن زندگی خودم و برای سلامتی خنده های خونواده ام روشن میکنم
آمین!
الان که این متنو مینوشتم آهنگ امام و شهدا رو از نت دارم گوش میدم آخه خیلی دوسش دارم.... همه چی دست به دست هم دادن تا بغض دلمو بترکونن
وقتی داشتم کاری رو که میخوام بکنم مینوشتم ... اشکام گوله شده بود ... آخ که چقدر راحت میشه خوب بود .. چقدر فکر این شمع ها منو مست و دیوونه کرده ...
منتظر یه پست توپ باشین از مراسم شمعهای نذری
دعا یادتون نره... دستهای حاجت منو تو آسمون شب امروز تنها نذارین
ثانیه هایی که تو دل این وبلاگ ثبت کردم پر از حس و حال عمیق انتظار منه برای اینکه بدونم خدام چطوری میخواد حرکت کنم! هیچ وقت ازشون صحبت نکردم ولی ..حالا که این ثانیه ها به وقت اضافه کشیده شدن .... و دارن آخرین لحظه هاشونو طی میکنند...
دلم میخواد شما این ثانیه های آخر با دعای خیر شما همراه باشه...
دلم میخواد این ثانیه ها برام خاطره بشن ..حتی اگه ....
بهرحال یکشنبه دیگه این ثانیه راز نیستن...این ثانیه ها تبدیل میشن به لحظه های مسابقه ..این ثانیه ها خاطره میشن ..مثل فصلها ..مثل جشن پاییزی...
نمیدونم ولی امیدوارم..و آرزو میکنم خدا هدیه پاییزی قشنگی بهم بده....اره یکشنبه از خدا هدیه میگیرم... هر چی که بهم داد نیک میپندارمش و صراط مستقیم .... حکمتش رو بر خواسته هام مقدر میدونم چون از همون ابتدای نیتم بهش توکل کردم...
دعا نوشت:
آخ ..خدای بی همتای من....
خدای راز ثانیه هام .....
خالق جشن و رویای پاییزیم...
زیر ساز سرنوشت و حکمت
دل سپردم به بارون رحمت و مهربونیت
این ثانیه ها رو اونقدر داری برام قشنگ مینوازی ....
که هر لحظه لحظه اش رو دوست دارم صرف ستایش تو کنم...
دوست دارم داد بزنم شیرینی این روزها و این سختی ها رو ...
که همش برام شدن عشق..برام شدن حرف..برام شدن باور نیاز پرستیدنت
خدای بزرگ و مهربون من .....
هر سازی که برام بزنی ... میرقصم .... چون یاد گرفتم این رقصیدنه که مهمه ... یاد گرفتم که دوست داری رقص منو تو این زندگی..
امیدوارم تو سوت این دوره زندگیم که فردا زده میشه ... یاد گرفته بشم خدایی برقصم
به پهنای همه دشتهای پاک احساسم
به وسعت سکوت عمیق دلم ...که اینجور منو تو این همهمه هر روزه زندگی ادمها به تو پیوند زده
و به زیبایی صدای گنجیشکا ..و به طراوت بوی همیشه ناب پاییز
دوستتت دارم
خیلی وقته لباسهای دوندگیم را پوشیده ام...میدانستم افسانه شخصی من چیزی فراتر از یک مسابقه است...پیروزی یا شکست مهم نیست...افسانه شخصی من فقط دوییدن است..در مسیری که برایم خط کشی نشده است ..علائم و راهنمایی های این راه در هر مرحله برایم روشن و شکفته خواهد شد...
مسابقه بدون هدف معنی ندارد... هدفم ثابت کردن توانایی دوییدن و یادگرفتن درست دیدن و شناختن و دوییدن است...و بدست آرودن تمام چیزهایی که از دست داده ام
قسمت قبل مسابقه زندگیم را به قیمت گزافی باخته ام... پاهای رفتن و اراده ام پینه بسته بود.... ضربه هایی که از بر زمین افتادن خورده ام چنان منگم کرده بود که مسیرم را گم کردم ... پیچیدم به فرعی... سرعتم چنان زیاد بود که فکر میکردم میبرم... این مسیر را به تاخت رفتم... ولی حالا که همه دوییدن و تو مسیر اصلی زندگیشون هستن.. من یه جایی پشت خط فرصت وایسادم...منتظر سوت سرنوشت.... از 20 شهریور تا حالا .. هر روز یک ثانیه است... و امروز ثانیه هفتم.. برخلاف همه مسابقه ها ... من همین اول مسابقه سر دو راهی هستم...منتظرم ببینم همراه با سوت کدوم پرچم سرنوشت بلند میشه...
درست دو تا راه دارم... یکی سخت (البته الان) ولی میدونم که برم تلاشمو میکنم...
و دیگری در ابتدا آسون....میدونم که اونم تلاش میخواد...
ولی فرق این دو تا راه اینه که یکیش اول راه باز سنگینی رو دوشم میذاره...یکیش نه!
منتظر سوتم...منتظر..منتظر

























عکسی کشف نشد
دعا نوشت:
خدای من... خدای خوب و مهربان
چشمان بی رمقم را به مسیر ناشناست دوخته ام... میدانم که پاهای اراده ام ضعیفند....ولی من کفشهای تجربه ام را نگه داشته ام.....
تا زیر سنگلاخهای و خارهای ریز و درشت این مسیر پاهای ناتوانم را توان بخشند... چرا که من هسچ دوست ندارم تا مرحم بخشم باشد
من پیراهنی دارم.... که رویش حک شده ...الله...... دیگر هیچکس و چیزی را به اسپانسری نمیپذیرم..
من هیچ سربندی ندارم... من هیچ قمقمه ای هم ندارم....
حتما راه سختی خواهد بود....اما
سرچشمه های معرفت و محبتت را از من دریغ نکن تا ایمانم را سیراب میکنم.....
من هیچ نقشه ایی ندارم..... ولی قول میدهم اینبار هر کجای این مسیر که گذشتم تند نروم..بایستم.... و نشانه ایی بگذارم... کمکی بکنم..دستی را بگیرم... دعایی بخوانم...بی کسی را لبخند بزنم... و دعای عشق بخوانم برای مردمان آنجا.... شاید نشانه ایی بود تا اگر راهم را اشتباه آمدم بدانم ...و دور خودم نگردم...
من کوله پشتی هم ندارم... چون چیزی ندارم...همه خوبی و محبتم را اسراف کردم...
ولی زیر پیراهنم قلبی دارم که عشق تو رو دارد ...××
او میداند... که چگونه مهر و محبت را بپروراند..و عشق بپراکند..
اما ..به دلیل اسرافم ...لب نمیگشاید..با من نیست ...میدانم قهر کرده است و من دیری است سکوت کرده ام تا به من بیاموزی راه و رسمی را که بتوانم لیاقت دلم را به اثبات برسانم
امیدوارم ...اخر این مسابقه لایق گرفتن قلب طلاییم باشم
اینبار تنم را به گرمی خورشید میسپارم نه ادمیان دوست نام....
لیاقت و اجازه عجز کردن را هم ندارم... که راهی را که باری بر دوشم میگذارد را برایم برنگزینی ...چرا که از خود حکیمی و مقدری بر نوشتن هر آنچه که سزاوارش هستم...
پشت خط فرصت... تک و تنها.... و پر از انتظار
هیچ میدانستی خشکسالی امده....

بر سر احساسم ... حرفهای نابم.. و شاعرانه های ساده من... برای نوشتنهای شبانه...
امروز ترکهای دلم را دیدم.. از گرما بوده یا از سرما؟؟ نمیدانم...
وای..چه کرده ام خدا... بارانم کن ....بارانم کن ..بارانم کن

در دل من نه دیگر گلها میرویند.. نه پروانه ها به رقص در می ایند...
وای .چه کرده ام خدا؟؟ ابرم کن
در احساسم کلمه ها بارور نمیشوند
به کدامین گناه؟؟ به کدامین غفلت؟؟
بارالها.. انقدر از این ترکهای خشن دلگیر شده ام... که منتظر قدر نباشم.. قدری دیگر برپا کنم... شبانه ام را به نجوایت بنشینم... اشکهایم را نذر کنم برای بازگرداندن چیزی که مال خودم بود..
راهی .. طنابی.. دستی . نگاهی .. حرفی...
گوش بزنگم .. اهدنا الصراط المستقیم
از جنسی که هیچ جور نمیشه توصیفش کرد.. وای خدای من.. هر سال که ماه رمضون میشه تقلای من برای پیداکردن یه جای دنج شروع میشه ..شروع مسجد و در رفتن از دست صحبتهای گرم توی مسجد... چرا بعضی وقتا نمیشه در رفت... هرچقدر هم میخوای ارووم وارد شی که هیشکی نفهمه نمیشه ..همیشه چندتا چشم زل زدن به در که الان.... میاد!! هی بابا ادمم که گیر میکنه و شروع به احوالپرسی و حرفا شروع میشه...و ....در مورد خبرهای داغ و نظر دادنهای مختلف...
ولی امسال....
تسبیحم و برداشتم انقدر تلخ بودم که فکرشو میکردم کسی نخواد جلو بیاد.. رفتم بدون اینکه فکر کنم.. فقط نگاه میکردم به کف خیابونی که چقدر تو شادی و غم ها روش راه رفتم و با نگاهم ....(نتونستم بقیشو بگم) چقدر اسفالت خیابونمون و دوست داشتم
قدم که گذاشتم تو .. سکوت بود.. و بزرگای مسجد که مشغول نماز بودن... امسال هیچ چشمی در کار نبود که لذت قشنگ اسفالت خیابونو بشکنه..
دعا شروع شد... من بودم و تسبیحم و کوچک بهشتی ... و مادرم!
شاید بهترین چیزی که خدا میتونه به ادم بده همینه ..یه موقیعت خوب ... یه جمع خوب از بهترینهات.. مثل اینکه همه فهمیدن چشمام مال خودم نیست ..هیچ چیزی بغض شب اول قدر رو نشکست... منم چادرمو کشیدم روی صورتم تا هیچکس نفهمه جای چشمام چقدر تنگه!!

وایی پاک داره یادم میره .. این پست وواسه چی زدم... گفتم که حرف زیاده
باهمه این قشنگی ها اخر مراسم نمیتونم از مسجد دل بکنم...انگار هرچقدر تو این شب حرف بزنی بازم کمه.. دلم نمیومد ساعتها و ثانیه هاش اینقدر معمولی بگذرن.. دلم میخواست هر ثانیه اش برام فریاد باشه... با همین بغض میام خونه به امید شب احیای دیگه... شب احیای دوم کمی متفاوت تر ..شلوغتر... ولی حال دعا خیلی قویتر از قبل بود.. و کوچک بهشتی کلمه ها رو عمیقتر نگاه میکرد.. فقط شب احیای دوم پر از بغضهایی بود که قایمشون کردم... چشمام بیشتر درد گرفته بود... خسته شدم دلم میخواست این چشارو اونقدر گریه کنم تا دربیان.. شاید مال من نبودن..ولی... نشددلم جایی رو میخواست برای گریه کردن این چشما...
وسط نگاه کردنها.. حرف زدنها .. دیگه از حرفای سال قبل خبری نبود.. یادم نمیاد این فکر چجور یو از کجا بیادم افتاد... فکری که اونقدر بی تابم کرده که دلم میخواد پایان این ماه رمضون ماه رمضون دیگه ای شروع بشه...
فکرم اینه..

فکرم اینجاست ...دلم اینجاست.. دلم میخواد چشمامو اینجا گریه کنم.. بدون ترس از اینکه کسی بفهمه این چشما مال من نیستن... دلم. دستام .. چادرم همین نور سبز و میخواد.. همین خلوت ..
تمنای کوچک بهشتی برای سال بعد .. اینجا کنار همین خلوت سبز شروع شده...
امیدوارم صاحبخونه قابل بدونه این کوچک بهشتی رو مهمون خونه ی قشنگ سبزش بکنه.. شاید دیر یادم افتاد چون مصلحتی هست..
شاید کوچک بهشتی خیلی کوچیکه
شاید من خیلی گناهکارم
شاید قدمهای من لیاقت کشیده شدن به در خونشو ندارن
شاید...
شاید صلاح سال دیگه بریم.. شاید این یک سال امتحانه.. شاید باید من و کوچک بهشتی اماده شیم
شایدباید مواظب این چشمها باشیم
شاید این چشمها امانت هستند تا ...
شاید... صاحب چشمها سال دیگه اونجا باشه...

شاید تمنای احیای اخر این باشه...
معبودم ..لیاقتی عطا کن ..سال دیگه من و کوچک بهشتی مهمان خانه سبز عزیزت باشیم
شاید...
سجاده ام کجاست؟
میخواهم از همیشه ی این اضطرابهایم برخیزم..
این دلتنگی مداوم شاید تاثیر سایه ی من است که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده است
سجاده ام کجاست؟

این تیترو نوشتم برای اینکه..... خودت خوب میدونی... برای اینکه تمام وجودم دست تمناست... نمیدونم چطوری دلمو برات فریاد بزنم.... ای بابا خودت که میدونی....
دلم میخواد برات التماس کنم که فقط این بار... ولی خودت که میدونی... دلم میخواد بگم که اگه فردا موفق شم... چقدر دنیام فرق میکنه.... ولی خودت که میدونی
اصلا میدونی... خودمم نمیدونم ....تا به امروز اینقدر عمیق نفهمیده بودم توکل یعنی چی!!!
میدونم که میدونی چقدر ... پر از نیازم.. این دستای تمنایی که عاجزانه به طرفت اومده رو رد نکن ... 
معبود من... نمیگم پاکم... اره گناهکارم.. امشب کوله گناهامو برمیدارم میام پیشت .. این من ..این گناهام ولی ازت یه خواهشی دارم تنهام نذار.... خدایا این دستا رو تنها نذار ... به حرمت همین لحظه که خودت میدونی چقدر خالصه... نذر میکنم دستای کوچیک و تنها رو تنها نذارم.....
وای که چقدر تابستون امسال برای چشمام بارونیه... تابستون امسال دوست دارم...
معبودم... فقط میتونم سرمو پایین نگه دارم تا دست مهربونت بیاد سراغم.... همین!
دستای کوچیک!! شمام دعام کنین....
این مطلبو فقط فقط واسه تو نوشتم ... فقط واسه تو ...
اومدم از پرواز بنویسم ... ولی یه جمله تکونم داد... منکه هوای دلم روزهاست ابریه.. وقتی میگی دل خداییت باریدن گرفت.. پر میشم از حس باریدن.. زیر چتر خدا ... اونم میدونین چجوری..... از ته ته دل...

دست نگه میدارم از نوشتن... زانوهامو بغل میکنم تا برای اشکام حوضچه ای درست کنم ... صورتم که بارونی شد.. خالی میشم.. شروع میکنم به نوشتن از جنس بارون اشکام ..... از دلتنگی های پاییز گونه تابستان..... و از دلتنگی وهم انگیز چشمهایم
آخه این همه بی تابی .. از چیه فرشته زمینی ؟؟؟ خدایا من میشنوم داری میای.. دلم برای بوی اومدنت تنگ شده... اشکامو قورت میدم ... چون میخوام تو روزا و شبای قشنگتر از این ببارم ...و قتی تو حریم سجادم ....زیر حریر چادر نمازم جا میگیرم ... وقتی کنار دونه های تسبیحم و گلای یاس سر به بندگیت میذارم... چقدر دلم میگره الان که میگم هم چشام پر میشه... چقدر دلم میخواد منو ببخشی و نگام کنی .....
اره .... پروازم بهونه بود... برای این بیقراریهای پاییزی تابستونه ام
من فقط دست مهربان تو را میخواهم
معبودم.... (بغضی از سر بندگی)
بیقرار ماه مهربانت هستم...
امسال در تابستون به این گرمی... دلای ابری زیادی باریدن میگیرن .. معبودم... دل منو هم بپذیر.... امسال میخوام ببارم

سلام دوستای گلم نمیدونم چقد به دعاکردن اعتقاد دارین ولی وقتی دلت میگیره و یه چیزی مثل کوه سنگینی میکنه رو دلت یه دعای قشنگ هم میتونه ارومت کنه!
سعی میکنم دعاهای قشنگی بنویسم هر کدوم به دلت نشست یه امین بگو!
خدایا وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم
نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو دعاهایش را می شنوی
به من یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزی ها وشکست ها،
مادامی که به تو ایمان داشته باشم،امیدواری نیز با من همراه خواهد بود
نگذار تا حماقت ها و نابخردی هایم چشم هایم کور گردد
بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را جبران کنم
به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم ودر آینده برای خودم افسوس نخورم
خدایا تا سپیده ی صبح فردا،خوابی آرام به من عطا کن
و صبح گاهان مرا با شهامتی برای شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه، از خواب بیدار کن.

بگو امین
| Design By : Pars Skin |