جایی برای قدم زدن حرفام

از این به بعد ... من و وبلاگم تو روزهای آخر هفته زندگی خواهیم کرد ...

و من و حرفام تو روزهای اخر هفته رنگ میشن رو صفحه های وبلاگم....

یه تغییر جدید ... و شکل گرفتن هفته یه جور دیگه شده بعد از سالها ..که همیشه روزهای هفته برام یکی بودن..روال یکی بود ... ولی از این به بعد روزهای اول هفته میشن زندگی بیرونی .. و روهای آخر هفته میشن زندگی درونی....

روزهای اول هفته توی هر قدم  حرفهام تکرار میشن تو کاسه ذهنم ...و آخر هفته اینجا خالی شون میکنم....

این روزهای اول هفته جدید ... دلم یک رشته میخواد.. یه ریسمون محکم که منو به جایی بند کنه....

این روزها گسسته بودم... و مدام دنبال گرفتن فکرهایی که از دستم فرار میکردن...

این روزها دلم میخواد ...خودمو بگم و فریاد بکشم ... دلم میخواد خودمو تصویر کنم تو یه تابلو ی نقاشی بزرگ... از گفتن خودم خسته شدم..

این روزها دلم احساس کردن میخواد... این روزها خیلی دنبال دل از جنس خودم میگردم...

دلم میخواد سکوت و بشکنن و چیزی بهم بگن...

......

این روزها دلم خسته شده از هر چه جدید و جدیدی بودن....

دلم چیزهای کهنه میخواد...آدمهای کهنه .. خاطرات کهنه .. دوستهای کهنه ... حرفهای کهنه ... و جاهای کهنه ...

دلم میخواد منم همون آدم کهنه قدیمی بودم...

نمیدونم چرا دلم از همه جدید ها فرار میکنه... شاید گره خورده به یه جایی از همین کهنه ها....

خدای من ...

معبود بی نهایتم....

برایم تقدیری مقدر بزن تا روزی به جدیدهای دلم بگویم کهنه های خوبی بوده اند...

برایم تصویری بساز که مدام جای نگاهت را بالای سرم ببینم...

برایم دلی پاک... نگاهی آشنا رقم بزن ...

مرا از غریبه بودنهایم بتکان ....

و لباس راحت اشناییم را بپوشانم..

من حجاب رابطه هایم را نگه میدارم...

خدای من...

یاد سوت زندگیم را مدام برایم بنواز..

بین غریبه ها گوشهایم ... حرف تکرار نبودنت را مینوازند....

من حجاب رابطه هایم را نگه میدارم...

و گوشهای باکره ام را  ...فقط به ندای صوت شنیدنت هدایت میکنم...

فقط خسته میشوند از نخواستن نشنیدن تکرار غریبه ها...

معبودم...

اگر حاصلخیزی مرا در بستر سرد غریبه بودن و خدایی نبودن رقم زده ایی...

فقط تمنا دارم....

صدای صوت بودنت را از من نگیر...

........

دوست دارم اینبار سپاسگذاری کنم ..

از موهبت آخر هفته هایم...

از درختان بلند کنار خوابگاهم....

از صندلی نزدیک آنجا که میدانم مرا به نظاره مینشینی...

از اینکه مرا مدام به بودنم دعوت میکنی...

و بخاطرم می آوری ...

که سرنوشت بودنم در این مسیر...

سیرابی از چشمه های ایمانت هست...

و رفتنی که فقط و فقط بودن تو را در لحظه هایم می جوید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin