جایی برای قدم زدن حرفام
کلمه ساده ام شکست...
خیلی حس کردم شکستن این کلمه رو تو خودم..
اتفاقها... ادمها ...رابطه ها.. حرفها...و حتی نگاه ها هم میتونن ساده بودن رو زیر سوال ببرن...
حالا ساده بودن از جنس هر چی ...نگاه ساده..رابطه ساده... دلتنگی ساده... ادم ساده...
ولی همش برمیگرده به "باور ساده" که همه بعد یک موجود رو فرا میگیره....
و لگد مال میشه زیر حرف معروف "چققققدر ساده است"
ولی حداقل ارزش قائلم برای ادمهایی که فقط با نگاهشون این حرفو میزنن و نمیزارن طعنه تو زبونشون تشدید بذاره روش
احساسم درد میکنه از بس"چقدر ساده ایی" زمینم زده!!!
سادگی رو میزارم جلوم... این کلمه یا جاش تو قلبمه یا صندوقچه ایی که کنارشه!!!
بهتره الان تصمیم نگیرم..
پست قبلی باعث شد موضوع جدیدی توی ذهنم مطرح بشه...که شاید بتونه پست قبلی رو کاملتر بکنه
زنجیره های درونی مربوط میشه به مجموعه ای از حالات ما که بر نحوه شخصیت و عملکرد ما تاثیر میذاره...
اینکه چقدر از خودمون و رفتارمون لذت ببریم...و از موقعیت و لحظه حالی که داریم راضی باشیم ..برمیگرده به اینکه چقدر تونستیم زنجیره خوبی درست کنیم...
زنجیره ایی که متشکل از چیزهایی هست که ماروبه شخصیتهایی که دوست داریم نزدیکتر کرده
اگه چیزی از این زنجیره کم باشه ...شاید بیقرار و عصبانی باشیم...شاید این خستگی های هر ورزه از شکل نگرفتن همین تکه های زنجیره است... از اینکه شاید زنجیره درونی مون چیزی کم داره تا بتونه خودشو کامل کنه
این پست کامل نیست....
چقدر از زنجیره خوشم میاد...
از زنجیر شدن فکرهام خیلی خوشم میاد...
از زنجیر شدن اتفاقهای جو واجور خیلی زیادترخوشم میاد...
تا حالا دقت کردین به زنجیره های زندگیتون؟؟؟؟
چقدر زنجیره های قشنگی وجو دارن... خب برای مثال من یک دوتا از زنجیره ها رو مثال میزنم ...شاید باعث بشه زنجیره ای دیگه ایی تو ذهن شما بیاد... و ذهنامون بهم نزدیک شه و زنجیره های قشنگی درست کنه.... و شاید این زنجیره ها دوستی های قشنگی ایجاد کنن
همین دوستیهامون که بدون اینکه حس کنیم بوجود میان زنجیره ای قشنگی هستن...
همین حرفها...کلمه ها ...خودشون زنجیره های قشنگی هستن که جمله های زیبا بوجود میارن...
بعضی از زنجیرها تکه هاشون شبیه هم هستن... مثل گردنبندهای مروارید.... مثل ادمهای هم فکر...
بعضی زنجیره ها هر تکه اش با تکه بعدی متفاوت ..ولی زنجیره قشنگی هست
مثل ... حروف الفبا... مثل ..مثل... اتفاقها... (اتفاقهای زنجیره ای)
اره اتفاقهایی که باعث میشه حال الان من خوب خوب باشه.....
و این پست خیلی خیلی زیبا بوجود بیاد...
چند روز بود که دل و دماغ دلم کور شد بود.. بیقرار..بیحوصله ..و کمی عصبی...
ولی خب میدونستم که خوب میشه...همیشه منتظر یه بهانه ام یه بهانه که زود حس نابم بجوشه...و من تکراری از واژه ها بشم... و این صفحه های سفید رو بهم بزنم....
وقتی حسم میجوشه ...وقتی جاری میشم... از اصول و نظمهای دنیا درد میام...
و دلم شیطونی میخواد...خرابکاری.... و بهم زدن غرور این صفحه سفید...
و اینجور میشه که تکه های زنجیره حس خوب من....خیلی اروم....خیلی ساده مثل همیشه میان
با عادت همیشگی چک کردن وبلاگای دوستان شروع میشه...چک کردن نظرات وبلاگ خودم....
با اینکه چند روزی بود که احساس میکردم دارم با دوستای مجازی هم دور میافتم ولی بازم سعی کردم وبلاگهاشونو چک کنم... که شاید....
و این جور میشه که زنجیره ها بهم وصل میشن ...با خوندن بی بهونه پست یک دوست ... و فکر کردن به اون... مثل همیشه سعی میکنم بگذرم...ولی انگار جمله ها منو نگه میدارن...تا فکرکنم ..انگار فکر نکرده ایی توی انبار فکرام بوده که تکونی میخوره...با اینکه اینجور مطلبها برام تکراری بود....ولی میام وبلاگمو باز میکنم...و بی اختیار شروع میکنم به نوشتن ..... تا وسطهای مطلبم قصد انتشار ندارم..و دوست دارم تو پیشنویس هام بمونه....ولی دستام سر و ته مطلبو یه جوری هم میارن .. و پست "

ما به دنیا میایم و حرف میزنیم .. و کم کم یاد میگیریم از لغات کجا استفاده کنیم.. ولی آیا درست یاد میگیریم.. بهمون یاد میدن درست تر از لغات استفاده کنیم..
معتقدم مردم محیط و خانواده نقشی ابتدایی در معرفی زندگی .. یاد دادن برخی چیزها دارن.. و ما باید در دوره خاصی از زندگیمون خودمون رو بازنگری کنیم.. و سعی کنیم به درک عمیق و درست هر چیزی.. و اصلاح میکنم که همه چی رو نمیشه عمیق و درست درک کرد.. ولی اگه من و شما چیزهایی رو که فهمیدیدم باهم به اشتراک بذاریم .. میشه مجموعه ایی بزرگ از چیزها رو درک کرد..
جای اصلی صحبتم با این بود که وقتی از لغات استفاده میکنیم.. میتونیم درست تر بکاببریم
راستش توضیح دادنش برام سخته ولی با یک مثال بهتون میگم
در جایی خوندم .. برای توصیف زیبایی اینچنین نوشته بود
زیبایی مجموعه ای از اجزا است که به گونه ای با هم هماهنگ شده اند که نیاز نیست چیزی اضافه .. حذف و یا جایگزین شود..
با خوندن این جمله میشه به خیلی چیزا فکر کرد.. به معنی واقعی کلمه زیبا .. اینکه وقتی این کلمه رو بکار میبریم.. یعنی واقعا اون چیز چیزی برای اضافه شدن یا جایگزین شدن نداره..
مثل خود این جمله که واقعا زیباست..
بنظرم زیبا مصداقی هست برای تعریف چیزی که کامله ... حالا اون چیز کامل ممکن یک جمله باشه.. یا یک عکس.. یا یک کتاب ....
انسانهای وجود دارن که دلمون میخواد بهشون بگیم زیبا و اینکه بنظرمون زیبا و کامل جلوه میکنن.. اما بر اساس این تعریف شخصی که بنظر زیبا میاد هم نباید زیبا خطاب بشه.. چون ما شناخت کاملی از اون نداریم..( اه اه فکر کنم اصلا ربطی نداشت.. خیلی بیراهه میرم بعضی وقتا)
وقتی این جمله رو خوندم سریعا پستی که دیشب گذاشتم یادم افتاد..( وقتی باران میبارد من و کفشهایم...) وقتی من این پست رو مینوشتم.. احساس خیلی خوبی داشتم که ثبتش کردم .. این احساس از زیباترین احساسهای من بود.. که کامل بنظرم میرسید.. وقتی اخر پست رسیدم و اون عکس رو گذاشتم.. بنظرم اومد چیزی باید اضافه بشه . اون جمله ها رو نوشتم... یعنی واقعا به چیزی نیاز بود تا اون پستی که من از احساسم نوشتن زیبا باشه.. پس باید من به این پستم که هنوز کامل نبود بگم پست قشنگ...
و در همین حین دوستم پیامی برام فرستاد که:
شادی .... پروانه ای است که هر چه تقلا کنی نمیتوانی آن را شکار کنی.. باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند.. شانه هایت پر از پروانه
این پیام خیلی قشنگ بود...
ولی من در جوابش نوشتم..کاش بجای شادی خوشبختی رو مثال میزد ..چون شاید بشه شادی رو با چیزای دیگه ایی توصیف کرد..ولی خوشبختی رو نمشه تصاحب کرد و باید اروم باشی تا خودش وارد زندگیت بشه...
من از دوستم خیلی تشکر کردم هم بخاطر پیامش و هم بخاطر اینکه باعث شد تا من این پست رو بنویسم
البته متذکر میشم که شاید این که من این پیام رو که شاید از نظر شما زیبا باشه خیلی قشنگ خطاب میکنم بخاطر اینه که نوشته ایی با این مضمون رو در مورد خوشبختی خونده بودم...
اینو میگم چون حرف اقای پزشکی تو ذهنمه (هرکس جهان بینی خاص خودش رو داره) وقتی این پست رو شروع کردم دلم میخواست بگم بیایین یاد بگیریم از واژه ها درست استفاده کنیم ... واژه های زیبا رو با قشنگ گفتن حیف ...و واژه های قشنگ رو با زیبا گفتن مغرور نکنیم...
ولی الان که به اخر پستم میرسم... بنا به حرف یکی از دوستان که میگه (هرکس جهان بینی خاص خودش رو داره) شاید چیزی رو که من زیبا خطاب میکنم هنوز برای شما قشنگه .. هر چی باشه ما انسانیم و با نگاه های متفاوت.........
خیلی ناراحتم که هیچ وقت از مطلب هام نتیجه نمیگیرم... اینجوری میشه که مجموعه ای فکرها هنوز شناور برام باقی میمونه..
و به عبارت دیگر.. واژه ها .. بحثها و پستهای قشنگ تو ذهن من بوجود میان..ولیزیبا نمیشن ... چون همیشه چیزی کم دارن..
منتظر نظرات بسیار زیباتون هستم... چون شاید بتونن پستهای قشنگ رو زیبا کنن
نظرات زبیاتون رو از من دریغ نکنید
این وبلاگو ایجاد کردم هر روز به دور و برم نگا میکنم شاید واژه ایی چیزی برای توصیف این واژه پیدا کنم ولی وقتی اولین بار می خواستم بنویسم اقیانوس تو ذهنم شکل گرفت
بزرگ .... بی انتها !! و ابی

یه جایی خوندم که می گفت:
آرام باش و بزرگ! و نگذار هر سنگ کوچکی تو را به تلاطم بیندازد
بگذار بدون هیچ قدرتی در ارامشت غرق شود بدون هیچ تاثیری!!
میتونی این قدر بزرگ باش؟؟
اقیانوس نمیگم میتونی دریا شی؟؟
این کلمه خیلی رفت تو ذهنم ، دوست من تو هم ارامش تو ی ذهنتو با یه تصویر یا کلمه یا هر چی برام بفرست شاید تلنگری شد برای اونایی که ارامششونو گم کردن
ارامش میتونه
مثل من باشه زیر چترم قرمزم توی بارون

مثل اتاق خواب اروم و دنج باشه

به این فکر میکنم که چی میتونه این کلمه رو به تصویر بکشه؟ " ارامترین"
یه بیشه؟ یه اقیانوس؟ یه نگاه؟ یا چی؟
شما بگین؟
بین قالبها این قالب شاید بتونه کمی اینو به تصویر بکشه
چقد کلمه گمی هست و چقدر احساس میکنم بعضی وقتها کمش میارم وقتی هم که هست زود از دستام سرمیخوره؟؟
| Design By : Pars Skin |