جایی برای قدم زدن حرفام

اره با تو.... سرتو بیار بالا.....خودتو بتکون از سرگرمی ها و همهمه بزرگی که دورت کردن...ببین چقد چیز جمع کردی دوروبرت؟

هیچ میبینی؟ چقد شلوغ شده سرت؟؟ چقدر طرفدار پیدا کردی؟؟ اونقد شلوغ که ...

چی بگم از این حسم؟ وقتی میبینم شلوغ شده سرت دوست دارم از نقطه دوری وایسم و تماشات کنم.... و تو رو بین شلوغی هات ببینم...چقدر وقت صرف میکنیم برای چیزایی که دنیای ما رو شلوغ کردن .....وای خدای من.... حتما لذت داره بفهمی تو همه روزایی که سرت شلوغ بودی.... مجبور بودی جواب خیلیارو بدی.... جواب کامنتاتو بدی...جواب اس ام ا سها...باید برای انتخاب واحئت فکرمیکردی....باید ....اره عزیزدل..تو همه اینها من از دور نگات میکردم...حتما وقتی بدونی همه این لحظه ها نگات میکردمو دوست داشتم.... احساس غرور کردی...

تره عزیزدل...من تو رو دورتر از دیگران دوست دارم..... من تورو تو لحظه هایی که حضورت رو ندیدم  دوست داشتم....عزیزدل....خودمم از این دوست داشتن عجیبم تعجب میکنم که تویی که نگاهت ...دلت...افکارت...وجودت....با شلوغی ها پر شده.... شاید ندونی یکی تو ساکت ترین لحظه هاش تو تماشا کردن های ساده اش پناه داده.....

مگه تماشا کردن به دیدنه؟ نه عزیزدل...همینکه میشینم تو اتوبوس...همینکه تو فاصله دانشگاه تا خ وابگاه بتو فکرمیکنم .....به اینکه داری درس میخونی برای ارشد...داری کار میکنی.... حتما خسته شدی...به اینکه کلاس نقاشیت جطوره....به اینکه ایا وبلاگتو آپ کردی یا نه؟ تو رو تماشا کردم.... تو رو قدم زدم...تو رو عبور کردم...

به اینکه من چپقدر ساده تو رو تماشا کردم...تو قشنگترین و مثل همیشه آرامترین لحظه هایی که داشتم....

این پست توپ  مخاطب بود برای چند نفری از دوستام.....

همتونو باهم مخاطب قرار دادم....شماهایی که یک ردپا گذاشتین تو لحظههای من...و من جای ردپاهای شماهارو با دونه های شکر و خاطراتم کاشتم تو وجودم..... که هیچ باد و بارونی و موجی نتونسته اثر ردپای تو رو از دل و جون من پاک کنه......

به امید اینکه جای رد پاهای تو توی باغچه خاطرات من گلهای خوشبو و یبایی باشه...

من دون هاشو کاشتم ...ولی برای باغچم کمک لازم دارم.... تویی که بهانه کشاتن دونه ها شدی...... یادت نره برای رشد این دونه ها تو باغچه دل ما سهم داری.....

 بعدا نوشت: راستی از همین فاصله دور که نگات میکنم..... به این فکرمیکنم که من تو این جمع باشم منو میبینی؟ دور وامیسم...شاید..... سرت از شلوغی ها به درد اومد....شاید سرتو بالا کردی خستگی درکنی.... اونوقت یک لبخند پناهته...

 

دوستای خوبم همتونو دوست دارم......حتی اگه بهم سر نزنین...

مثل اینکه همه باورشون شد من دیگه اینجا نمیام....بجز نهال هیشکی نگفت برگردم..... میدونم سرتون شلوغه..... شاید این حرفا دلمو میکاوید که بیاد بیرون.. نتونستم از اینجا دل بکنم ..تا ساختن خونه بعدی نوشتم تا درد نکشم....

ولی عجیب خونم سوت و کور شد..... فقط یک حرف..یک شکلک باعث شد برگردم؟ یا چیز دیگه ..نمیدونم

هرجا که هستین موفق باشین.... حتی اگه گلی هم نباشه... آرامترینم نباشه...

حتما از دور شلوغی هاتون تماشاتون میکنه

دوستون دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط گلی نظرات ()

از عصر تو تب و تاب جشن پاییز بودم....یه ضدحال حسابی خوردم...

خیلی زیاد دلم گرفته.. پاییزم  رو میخوام خوب شروع کنم...!!!!ناراحت

بخشکی شانس........................................

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

با نظرات وبلاگم قهر کرده بودم...

سرمو انداختم پایین و یه دستامو دادم به دلم ..اونام چندتا پست با همکاری هم نوشتن....وقتی برگشتم ..... 2 تا اشک گنده از چشام چکید ...زود مناجات مسجد کوفه رو باز کردم ..آخیییش که چقدر خالی شدم!!

سطرهای نوشته هام دلشون تنگ شده بود...برای نگاه های عمیقی از جنس باور کردن..

چند روز نبودن.... و دلتنگی غریب این روزها ...جمله هامو بیشتر از خودم بهم ریخته بود...

جمله ها وقتی بزرگ میشن که کسی دوستشون داشته باشه...

ولی من اونقدر کلمه های وبلاگمو دوست داشتم که همشو خوندم و  زیر بار احساسم نوازششون کردم ..با نگاهم بوسه زدم به تک تکشون... و گفتم که اونا  قشنگن و چقدر خودم دوسشون دارم... دارم بهشون یاد میدم دل نبدن به مجازی بودن ... مثل خودم !!! اگه بتونم!!

ولی بغضمو قورت میدم و ته دلم که  احساس بدی پیدا کردم از اینکه من شایستگی پروروندن این کلمه ها رو ندارم... دیدن ناراحتی و تحقیر کلمه هام بزرگترین چیزیه که منو به درد میاره....

اشکام میریزه....و خندم میگره به این نوشته ها .... ای بابا

آخه دیوونه .... ادم اخه واسه تنهایی کلمه هاش هم گریه میکنه...اصلا ادم دلش واسه یه مشت کلمه میسوزه اخه!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

کلمه ساده ام شکست...

خیلی حس کردم شکستن این کلمه رو تو خودم..

اتفاقها... ادمها ...رابطه ها.. حرفها...و حتی نگاه ها هم میتونن ساده بودن رو زیر سوال ببرن...

حالا ساده بودن از جنس هر چی ...نگاه ساده..رابطه ساده... دلتنگی ساده... ادم ساده...

ولی همش برمیگرده به "باور ساده" که همه بعد یک موجود رو فرا میگیره....

و لگد مال میشه زیر حرف معروف "چققققدر ساده است"سبز

ولی حداقل ارزش قائلم برای ادمهایی که فقط با نگاهشون این حرفو میزنن و نمیزارن طعنه تو زبونشون تشدید بذاره روش

احساسم درد میکنه از بس"چقدر ساده ایی" زمینم زده!!!

سادگی رو میزارم جلوم... این کلمه یا  جاش تو قلبمه یا صندوقچه ایی که کنارشه!!!

بهتره الان تصمیم نگیرم..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

خیلیا هستن که راحت میگذرن از مسائل ناراحت کننده ایی که پیش میاد ...

خیلیا هستن که دلشون میگیره هم گریه نمیکننن....

خیلیا هستن که به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نمیشن...

خیلیا سالی به ماهی از خاطره هاشون یاد نمیکنند...

خیلیا هستن که راحت فراموش میکنن ادمهای دور و برشون رو

خیلیا هستن که حرف... نگاه..جمله روشون اثر نداره..

خیلیا هستن که  رویا ندارن....

خیلیا هستن که خاطره نمی سازن....

اونوقت این وسط من از این دنیای مجازی که همه نقاب میگیرن میان جلو...همه وقتی میان توش فیلتر شک میذارن و میان جلو ...اومدم صاف نشستم پای احساس..  دنیا ساختم برا خودم... دستمو دادم دلم هرکجا خواست رفتم...و چیزایی خوبی یادم داد ولی....

من از اون خیلیا  نیستم به همین نوشته های خودم دل میبندم

چه برسه به ...نظرات مجازی..

چه برسه به ..دوستان مجازی...

چه برسه به ...زندگی مجازی...

چه برسه به دل نگرونی مجازی...

چه برسه به نصیحتهای مجازی...

چه برسه به ........

خیلی مسخره است یکی نیست بگه بابا" جدی نگیر" نه اینجا رو نه خود دنیا رو ...

خیلی مسخره است اینقدر ناراحت شی ..دلت بگیره  فقط برای یک مشت مجازی بودن 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

امروز فرار کردم..از یک حس بد.. از حس بدی که یک نفر بهم میداد...

امروز عروسی دوستی بود ... و کسانی هم دعوت بودند که وقتی پیششون هستم  لبخند محو میشه از لبام... و حس خوب صمیمیت هم از بین میره.. چقدر رابطه ها خاص هستن..

نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟؟؟

شاید بگین باید میرفتم و با این حس مبارزه میکردم و به اون شخص اجازه رشد نمیدادم...

ولی این دفعه اول نیست 2 سال هست که تو موقعیتهای مختلف ....این حسهای بد برای من تکرار میشه...حسی از نوع تحقیر.... و من که بر حسب ادب چیزی نمیگم  و برحسب دوستی دیرینه....

نمیدونم چرا اون لحظه هایی که پیشش هستم فکر میکنم پر از ریاست..پر از تمسخره...و یه جوره که همیشه احساس خوب و شیطون منو خفه کرده...

ماه رمضون رو که  به دور از جمع بودم خیلی حالم خوبه..

نمیدونم  آیا باید از چیزی  یا کسی بدمون میاد ازش دوری کنیم؟ یا در موقعیتهای مختلف سعی کنیم نابودش کنیم؟؟

وافعا نمیدونم ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

چرا شکستیم.. دوست داشتم این بهونه بمونه .. ولی

انگار باید باور سختی رو قبول کنم؟

روزها .. این حرف توی ذهنم میپیچید . مواظب دلت قشنگت باش.. من دلتو دوست دارم..

برام باور شد که دل قشنگی دارم... ( شایدم دارم) ولی .. اون باعث شد بشکنمش..

تا حالا شنیدی بگن چون دلت قشنگه  . چون حساسی .. نمیخوایم باهات باشیم... چون نمیتونن با دلت بسازن دختر دلت قشنگتر از این حرفاست خانومی!!!

دلم به حال خودم میسوزه که هیچ جور نتونستم باب دل این ادما بشم چرا؟؟؟ چون مثل اونا رابطه ها رو خراب نکردم... مثل اونا پشت نکردم به احترام لحظه ها... چرا؟ چرون از دل کلمه های کوچیک خاطره ساختم ..

وای...!!! چقدر دلم پره... نمیدونم چیکار کنم موندم بین 2 راهی یا دلم و تنهایی... یا دوستی و دل سنگی..

ولی چطور میتونم سنگ بشم؟؟ یعنی میشم؟ بعد از این اتفاق .. بعد از این لحظه .. خدایا چرا واسه دل من قیامت شده؟؟؟ چرا همه چی سرجاشه .. خورشید .. سمون آبی.. صدای گنجیشکا... ولی قیامت شده... خدایاا چی میشه؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط گلی نظرات ()

Design By : Pars Skin