جایی برای قدم زدن حرفام
الان داشتم آنه شرلی میدیدم !! آخه کارتون مورد علاقه هست.. تو این قسمت متتیو مرده بود و آنه و ماریلا تنها شده بودند و آنه خیلی غمگین شده بود که حتی با دایانا قدم زدن همخوشحالش نمیکرد... چقدر سخته که یه کسی مثل متیو از زندگی آنه بیرون میره ولی خوش بحال آنه که متیو رو داشت .. چون متیو آنه رو به پرنس ادوارد آورد و آنه عاشق اونجا شد بهمین خاطر از مردن اون خیلی غمیگن شده ... مثل من که خیلی غمگینم !!!
ولی بازم آنه خوشبخت تره اون حداقل دریاچه نقرهای رو داره که کنارش قدم بزنه ولی من...!! کاش من هم تو جزیره پرنش ادوارد زندگی میکردم!! یا ماریلایی داشتم که تو غروب رو با هم تماشا میکردیم!!

البته من یه ماریلادارم ... ولی ناراحته.. و غصه داره ...
ما 4 تا دوست بودیم که 2تاشون باهم دستاشونو میگرفتن و شعر آنه رو میخوندن و منه که اون زمون خیلی شیطون بودم اذیتشون میکردم به همین خاطر من شدم گیلبرت!! و اون دوستمون که از هممون بزرگتر بود شد ماریلا!!!
ما روزای خوبی داشتیم اسمم هممون تو گوشیهامون شد اسم مستعار یعنی هنوزم هست ....
ولی آنه رفته سراغ زندگیش ( امیدوارم دنیا ذنیا خوشبخت و شاد باشه) و دایانا که از هممون دور شد خیلی دور.... (که اسمش هنوز رو گوشیم مونده و شمارشو پاک نکردم ولی خیلی وقته که نیفتاده رو گوشیم و ... نخواهد افتاد..!!) و ماریلا که حالا غصه دنیا رو دلشه ( خدایا ماریلا رو سپردم بتو هیشکی بجز تو نمیتونه خوبش کنه ..) و من گیلبرت بلیت در رویاهای آنه سرمیبرم !! ولی دیگه از شیطونی های گیلبرت خبری نیست و تمام فکر و دل و جونم شد آنه!! و رویاهای من به امید اینکه یه روز کنار دریاچه نقره ایی برم و همشو بگم که چقدر دوسش داشتم!!!
این یکی از رویاهای منه خیلی ..دیگه نمیگم !! فقط دلم به این دلم خوشه که احساس آنه با منه!!

| Design By : Pars Skin |